پارت دوم :

_ بیا بریم یه چیزی بخوریم ، خودم نوکرتم سر ساعت خونه ایی .
ایستادم .
استرس سراسر روح و روانم را درگیر خودش کرده بود .
_ نه ... نمیدونی توی چه دردسری می افتم ...باید برگردم .
از نگاهم انگار همه چیز را خواند .نفسش را محکم بیرون فرستاد .
وارد پارکینگ مجتمع تجاری شدیم .خیلی سریع سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم .
پخش ماشین را روشن کرد که دست بردم و خاموش اش کردم .
گوشت های کنار ناخنم را میجویدم.
این نشانه فشار عصبی و استرس زیاد در درونم بود .
ترافیک هر لحظه سنگین تر میشد .
فرجام گفت :
_ آروم باش.
_ نمیتونم... تو خانواده من رو نمی شناسی.
_ تو این دو سال حسابی شناختمشون ... دستت رو نکن توی دهنت.
دستم را پایین آوردم و با گوشه مانتویم سعی در آرام کردن خودم پرداختم .
فرجام نگاهم کرد .
اخمی وسط پیشانی اش نمایان شد .
_ از این وضعیتی که داریم خوشم نمیاد نها .
_ من هم این وضعیت رو دوست ندارم .
_ میخوام بیام خاستگاری ... میخوام زندگی کنم ... همش ترس ... همش استرس. میدونی چه آسیبی داری به خودت میزنی به خاطر دیدن من .یه کلام بگو باشه تا بیام نجات پیدا کنی.
غم و اندوه مبهمی روی دلم سنگینی کرد .
_ نمیشه ... تا موقعی خواهر بزرگم شوهر نکنه بابام من رو شوهر نمیده .
_ همیشه همین رو میگی .
_ خوب چیکار کنم این رسمه.
عصبی شد . صدایش بالا رفت .
_ این رسم نیست ، این احمقیه ، این بیشعوریه.
کاسه چشمانم پر از اشک شد .
خودم هم میدانستم و کاری از دستم بر نمی امد.
ترافیک به شدت سنگین بود .
به ساعت ماشین نگاه انداختم .
هشت و ده دقیقه !
قطره های اشک پشت سر هم از گوشه چشمم روان می‌شدند.
حتی اتوبوسی که به همراهش به خانه میرفتم هم توی ترافیک دقیقا روبه رویمان گیر افتاده بود .
فرجام عصبی دستی توی موهایش کشید .
_ گریه نکن .
اما جوشش اشک هایم نسبت به حرفش بی اعتنا بودند .
_ میگم گریه نکن نها .
صدایم بالا رفت .
_ نمیتونم ... دست خودم نیست ... هم تو اینجا بهم فشار وارد میکنی هم استرس بابام رو دارم .
فرجام عصبی دستش را روی بوق گذاشت و سه بوق پشت سر هم زد .
_ با گریه کردن ما میریم سر خونه زندگیمون ؟ الان هم میرسی خونه ؟
میدانستم از گریه کردنم خوشش نمی آید، حساسیت نشان میداد.
انگار که خدا میخواست راه باز شد .
سر فلکه چهار ماشین تصادف کرده بودند ، ماشین آمبولانس و پلیس هم حضور داشتند.
فرجام سریع فلکه را دور زد و راه خانه مان را پیش گرفت .
مقنعه را از توی کیفم بیرون کشیدم و با شال روی سرم تعویض کردم .
شال را تا کردم و توی زیپ جلوی کیف گذاشتم .
مقنعه ام کمی چروک شده بود اما تاریکی هوا مانع میشد تا چیزی معلوم نباشد .
ناگهان نگاهم به ساعت ماشین افتاد .
هشت و چهل .
چقدر سریع می گذشت.
نفس هایم تند شد.
فرجام تا حال دگرگون ام را دید پایش را روی گاز گذاشت.
از بین ماشین ها لایی میکشید.
به محله مان رسیدیم .
دو کوچه قبل از کوچه اصلی مان نگه داشت.
بدون خداحافظی از ماشین پیاده شدم .
فقط می دویدم.
ربع ساعت دیر کرده بودم .
کاش بابا زودتر از من به خانه نرسیده باشد.
اگر بابا زودتر از من به خانه رسیده باشد همین ربع ساعت با هر دلیل و توضیحی پدر بی منطق و بی اعصاب من را آرام نمی کرد.
به کوچه خودمان رسیدم .
خودم را به در حیاط رساندم .
کلید انداختم و وارد شدم .
نفس ام بریده بریده از سینه ام بیرون میجهید .
دو نفس عمیق و محکم کشیدم .
کفش ها را از پا در آوردم.
تا وارد خانه شدم بابا روبه رویم سبز شد .
ترسیدم .
ای وای من .
آلا پشت اپن با وحشت نگاهم میکرد . فهمیدم چیز خوبی در انتظارم نیست .
فقط به خاطر ربع ساعت !
مامان با حالتی آکنده از تاسف و ترحم بیخیال نیم نگاهی به من انداخت و روی کاناپه جلوی تلوزیون نشست و کنترل در دست گرفت .
وحشت زده به بابا سلام کردم .
_ کجا بودی تا الان ؟
_ کلاس بودم ... ترافیک بود ... دیر شد .
_ تو چشمام زل میزنی دروغ میگی؟
آب دهانم را پر سر و صدا قورت دادم .
اگر بابا فهمیده باشد کلاسی در کار نیست چه ؟
تپه پته کنان لب زدم :
_ به خدا ترافیک بود .
با سیلی که توی صورتم فرود آمد فاتحه خودم را خواندم .
اینقدر دستش قدرت داشت که خودم دا روی زمین یافتم .
فقط با یک سیلی !
آلا سریع از آشپز خانه بیرون آمد تا نجاتم دهد .اما با فریاد بابا سر جایش خشک شد.
_ قسم نخور ... تو گوه میخوری ... گوشی تو بده به من ... گوشیت کو ؟
کیف ام را از روی زمین برداشت.
وای اگر شال را توی کیف ام میدید دیگر زنده نمی ماندم.
_ گوشی تو بده .
زیپ اصلی کیف ام را باز کرد .
کیف را برعکس کرد .
تمام محتویاتی که در کیفم بود پایین ریخت .گوشی روی زمین افتاد .
با افتادن پد نوار بهداشتی کنار گوشی ام چشمان بابا گرد شد .
حس کردم خجالت کشید .
من هم میخواستم رنگ عوض کنم اما نباید به خاطر یک اتفاق طبیعی در بدنم خجالت میکشیدم .
بابا کیف را روی وسایل هایم پرت کرد و عصبی از کنارم گذشت .
وارد اتاقش شد .
انگار پد نوار بهداشتی به دادم رسیده بود .
حقش بود باید خجالت بکشد و بداند توی کیف دختر این چیز ها یافت میشود .
مامان صدای تلوزیون را بالاتر برو و گفت :
_ پاشو ... خجالت بکش جمع کن ... دختره ولویی ... بی حیا .
کیف را از روی وسایل برداشتم و مشغول جمع کردن شدم .
در همان اثنا بابا دادی زد که شکه شدم.
_ فاطمه ... گوشیش رو برام بیار .
خدا را شکر در گوشی چیزی نداشتم .
همه چیز را پاک میکردم .ترسم فقط از شال بود .
مامان که انگار اربابش دستور داده باشد سریع گوشی را که روی زمین افتاده بود برداشت و پیش بابا رفت .
با لبخند پیروزمندانه ملیحی کیف را برداشتم و روانه اتاقم شدم .
خطر از بیخ گوشم رد شده بود .
سریع شال را از توی کیف ام بیرون آوردم و توی سبد لباس چرک ها انداختم .
مشغول تعویض لباس های بیرون با راحتی شدم که آلا وارد شد .
ترسیده بود .
_ گفتم به خاطر این ربع ساعته یه بلائی سرت میاره .
شلوار ورزشی ام را به پا کردم .
_ تو چرا شوهر نمیکنی بری راحت شی از دستش ؟ بیست و شش ساله زیر دستشی ؟
پوزخند زد و پشت میز تحریر نشست .
_ نمیتونم از توی چاله خودم رو پرت کنم توی چاه .
کلیپس را از توی موهایم در آوردم.
_ این زندگی که بابا برامون ساخته چاله نیست ؛ چاه هم نیست ... دَره هس .
از اتاق بیرون رفتم .
دیدم که بابا و مامان با هم گوشی ام را آورده اند و چک میکنند. توی گالری می گشتند و عکس های من و آلا را نگاه میکردند .
اینقدر عقلم میرسید که چیزی را نگه ندارم .اگر روی گوشی رمز می گذاشتم دیگر کارم با کرام الکاتبین بود .
وارد آشپزخانه شدم و لیوانی برداشتم.
از توی پارچ آب پر از یخ روی میز لیوان را پر کردم و سر کشیدم .
دندان چهارم سمت چپ بالایم تیر کشید .
مدتی بود دچار پوسیدگی شده بود به مامان گفته بودم اما او اعتنایی نکرده بود .
در همان اثنا برادر کوچکم اَحیا در را باز کرد و وارد خانه شد .سلام بلندی سر داد .
مامان با دیدن اَحیا روح تازه ایی گرفته بود از جایش برخواست و او را در آغوش گرفت .
همیشه همین بود . جان مادر بود و جان احیایش.
احیا از آغوش مامان بیرون آمد لیوان توی دستم را که دید گفت :
_ بی زحمت یک لیوان هم برای من بیار.
سرم را تکان دادم .
لیوانی از توی کابینت برداشتم و پر از آب کردم .احیا کنار بابا نشسته بود و مامان روبه رویشان .
لیوان را به دستش دادم .تشکری کرد و آب را یک نفس سر کشید .
_ آخیش ... سر فلکه یه تصادفی شده بود تا نیم ساعت تو ترافیک گیر کرده بودم .
دیدم که بابا نیم نگاهی به من انداخت .فهمید که زیاده روی کرده .

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نخزات

    1

    خوب بود و ممنون از زحمات نویسنده گرامی

    ۴ ماه پیش
  • زهراسادات

    2

    ازنوع نوشناریتون لذت بردم..امروز کلی گشتم تااین رمان جذبم کرد بین باقی رمانهای کلیشه ای.ممنون

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    1

    دختر و پسر هردو نعمت خدا هستند دختر عاقل و صالح از پسر ناصالح بهتره حالا پدره یک چیزی بگه مادره چرا این جوری رفتار می کنه

    ۸ ماه پیش
  • ام البنین

    0

    چقدر یه پدر باید سختگیرانه عمل کنه که دخترش ازش این طور بترسه و دروغ تحویل خانواده بده

    ۱ سال پیش
  • عالی

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!