پارت هفتاد و سوم :

دستم را گرفت و مرا روی زمین انداخت و فریاد زد:
ـ دیشب همین آقا پشت تلفن بود؟
رها شده روی زمین و با رنگ و رویی پریده نگاهش ‌‌کردم. تایید کردنم مساوی بود با تایید دروغگویی‌‌ام. به ناچار با صدایی لرزان گفتم:
ـ رامین تو داری اشتباه می‌‌کنی! من با مانی...
فریاد زد:
ـ پرسیدم دیشب همین آقا پشت خط بود؟
خودم را جمع کرده بودم و کم کم داشت اشکهایم سرازیر می‌‌شد. بد جوری احساس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    عالی ممنونم نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۱ سال پیش
کپی شد!