پارت سوم :
کاری که گفتم رو کردن و من تازه یزدان رو دیدم؛ چند جای دست و گوشه پیشونی اش زخمی شده بود... هنوز ساکت نگاهش می کردم که دریا همزمان با اینکه جلو می اومد تا ببینه کیه که دارم می زنمش، گفت:
- چی شده هانا؟ مزاحمت ش...
به یزدان رسید و با دیدنش حرفش ناتمام موند...
نفس عمیقی کشیدم؛ کار خیلی بدی کرده بود، حتی اگر یه دست کتک هم ازش می خوردم، بازم تا این حد ناراحت نمی شدم.
کیفی که تو هوا مونده بود رو محکم تو سرش کوبیدم و داد زدم:
- عوضی آشغال این چه کاریه؟ خجالت نمی کشی؟ سر چی این کارو کردی؟
- می خواستم بترسونمت و بهت یه هشدار بدم!
کیفم از دستم افتاد؛ شنیدم که روشنک به هستیار زنگ زد، ولی هیچی حالیم نبود... این بار خودم بهش حمله بردم.
- این جوری می خوای بترسونی و هشدار بدی؟
به خودش جنبید و مچ دو تا دستم رو گرفت و تو صورتم غرید:
- تا چند دقیقه پیش که اخوی خوشتیپ و خوش قد و قامت می کردی و خوشت اومده بود، چی شد؟
چشمام رو ریز کردم و یهو با پام محکم به زیر شکمش کوبیدم و داد زدم:
- آخه از چیه تو اختاپوس خوشم بیاد، میمون؟
عربده ای کشید، دستام رو ول کرد و محکم اونجاش رو چسبید. خواستم بهش حمله کنم که هستیار سر رسید و زود گرفتم. رو هوا پاهام رو تکون می دادم و بهش فحش می دادم.
- پسره عوضی، اوسگول!
هستیار نمی دونست من رو بگیره به یزدان حمله نکنم، یا حال یزدانی که از درد کبود شده بود رو بپرسه. دریا و روشنک مدام می خواستن آرومم کنن.
- آروم باش هانا این پسره که ارزشش رو نداره.
یهو یزدان داد زد:
- هستیار این دختره رو از جلو چشمم ببر، رفیقاشم آدم نیستن، نمیان این وحشی رو بگیرن، وایسادن بر و بر نگاه می کنن، سه تایی از آمازون فرار کردن ادب ندارن که!
تا این رو گفت، دریا که سعی داشت آرومم کنه، دستاش از حرکت ایستاد... چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. همه جا سکوت شد، دریا رو همه می شناختیم. هستیار با ترس و بهت گفت:
- یا خدا! داداش گورت رو کندی...
دریا با آرامش جلو رفت، می دونستیم این آرامش قبل طوفانه! یزدان که نمی دونست حرف هستیار رو جدی بگیره یا چهره آروم دریا رو، فقط وایساده بود و بی حرکت و صامت نگاهش می کرد. آروم گفتم:
- دریا، بیا عشقم، بیا من بی خیال شدم، بیا ولش کن...
ولی دریا کر شده بود، کیفش رو وسط راه انداخت زمین و به دو قدمی اش که رسید اول آروم نگاهش کرد و بعد خیلی یه دفعه ای بالا پرید، گارد گرفت و جیغ زد:
- قودااااا!
یزدان با این حرکت از جا پرید و بالاتنه اش رو عقب برد و با چشمای گرد نگاهش کرد. دریا دوباره بالا پرید و اومد پایین و چشماش رو بست و کشیده داد زد:
- قودااااا!
یزدان هنوز تو بهت بود و می دیدم که کم مونده بخنده، بدبخت نمی دونست قراره چی بشه! قبل اینکه قودای دریا تموم بشه، به سمتش حمله بردیم که به یزدان حمله کرد و یه لگد به ساقه پای یزدان زد. هستیار زودتر خودش رو رسوند و کمر دریا رو گرفت. دریا تو هوا با چشمای بسته حرکت اجرا می کرد. هستیار بدبخت نمی دونست بخنده یا دریا رو محکم بچسبه تا نره یزدان رو بزنه.
بین جیغای بلند دریا، رو به یزدان با داد گفت:
- پاشو برو یزدان، پاشو!
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
ف
0ممنون بایت رمان خوبتون وینکه ممنون بابت اینکه زیاد از رمانیک بازی استفاده نکردین رمانتون یه جورایی جنبه انگیزضی وامونده داشت وخیلی هم تنز من که حسابی خندیدم مخصوصا وقتی دریا قدا گفت
۱ سال پیشبتمن
0ععععععععععععععععععععععععععلللللللللللللللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
۱ سال پیشکوشکی
0رمان باحال و خوبیه
۱ سال پیشکوشکی
0خیلی خوب و عالی
۱ سال پیشخر
0خرم سلطانِ رمانا
۲ سال پیشگیسو
0اینا خیلی باحالن
۲ سال پیشخیلی خوبه
0اوکیه
۲ سال پیش۱۲۳
0خوب
۲ سال پیشسحر
0عالی بودن
۳ سال پیشثریا
3قوووودااااا🤣🤣🤣🤣
۵ سال پیشالما
7جوووون عششقی آمنه جون عشششششق جلد دومو هم گذاشتی اخخخخ جووووون😍🤩🤩😍😍🥳🥳💃💃💃💃💃💃💃😘😘💋❤️❤️
۵ سال پیش.
5ایول ولی کاش از ادامه پارت میزاشتی✨🌸
۵ سال پیش?•-•فندق کوشولو
10ججججججججییییییییخخخخ اخ الهی معلمان ریاضی فدایت شوند آمنه جون نمیدونی خودمو کشتم تا جلد دوم کامل رو پیدا کنم ولی نشد بیخیالش شدم الان اینو میبینم دلم میخواد جیخ بزنم ممنون که گذاشتی^-^💕
۵ سال پیشزینب
2خیلی عالی
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

N.a
0وای دریا منم 😂😂😂