دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه عمارت سرخ عشق جلد دوم اثر مرجان منوچهری

رمان عمارت سرخ عشق | جلد دوم

  • زبان فارسی
  • 11.9K 👁
  • 81 ❤️
  • 155 💬

خلاصه رمان :

دلارام میان روزهای جوانی اش، زندگی‌اش را در میان اجبارها، دلشکستگی‌ها و آرزوهایی که یکی پس از دیگری رنگ می‌باختند سپری کرد. نامزدی با سعید، که قرار بود آغاز خوشبختی باشد، برای او چیزی جز رنج و ناامیدی به همراه نداشت. اما درست زمانی که گمان می‌کرد دیگر جایی برای عشق در قلبش باقی نمانده، احسان وارد زندگی‌اش شد و همه‌چیز را تغییر داد. میان زخم‌های کهنه و روزهای سخت، عشقی شکل گرفت که می‌توانست پایان تمام تلخی‌ها باشد... اما گذشته هنوز تمام نشده بود.. کینه‌ها و احساساتی که سال‌ها در سکوت پنهان مانده بودند، آرام‌آرام سر برآوردند و زندگی همه را تحت تأثیر قرار دادند. در این میان، سپیده نیز با رقم زدن حوادثی تلخ و سیاه، سرنوشت احسان و دلارام را به سراشیبیِ سقوط کشاند.. تصمیم‌هایی که از دل خشم، حسادت و زخم‌های قدیمی گرفته شدند، مسیری را ساختند که هیچ‌کس پایانش را پیش‌بینی نمی‌کرد. و سرانجام، در شبی که همه‌چیز می‌توانست به پایان برسد، حادثه‌ای در عمارت قدیمی رخ داد؛ حادثه‌ای که در یک لحظه زندگی همه را دگرگون کرد. پس از آن شب، دیگر هیچ‌چیز مانند گذشته نبود و سایه‌ی آن اتفاق بر سر تمام کسانی که به عمارت و سایه هایش پیوند خورده بودند باقی ماند. اکنون، داستان از جایی آغاز می‌شود که حقیقت و سرنوشت در هاله‌ای از ابهام فرو رفته‌اند؛ جایی که هرکس باید بهای انتخاب‌های خود را بپردازد و با پیامدهای شبی روبه‌رو شود که همه‌چیز را تغییر داد...

قسمتی از متن رمان عمارت سرخ عشق | جلد دوم

و آه از نهاد دکتر اقبالی برخاست. به اتاق سیصد و شش رسیدند. فرازی دست در جیب کرد و کلیدی درآورد. آن را درون قفل انداخت و چرخاندش. در را باز کرد و کناری ایستاد. دکتر اقبالی آرام پا به درون گذاشت. یک سوئیت مستقل و کوچک با پنجره های حصار گرفته، تختی وسط اتاق و تلویزیونی خاموش روی دیوار و یک مبل راحتی دو نفره زیر آن!
_ پس کجاست؟
فرازی در را بست و گفت:
_ هر وقت کسی میاد تو اتاقش می ره سرویس!
و به سمت سرویس رفت. پشت در ایستادو گفت
_ عزیزم! دارم میام تو! کارت تمام شده؟
صدایی نیامد. فرازی بعد از مکثی، آرام در را باز کرد و تن به داخل کشاند.
دکتر، منتظر روبروی در سرویس ایستاده بود.
کمی بعد فرازی و زن بیرون آمدند. نگاهی به چهره مالیخولیایی زن انداخت. موهای درهم و ژولیده عسلی خرمایی رنگش، با کش موی سیاه رنگی پشت سرش بسته بود. چشم های درشت و سبز بیرون زده اش، پوست رنگ پریده و ابروهای کم رنگ و لب هایی که مدام چیزی را با خود زمزمه می کرد! چیزهای نامفهوم و بریده بریده! دکتر سریع پرونده را باز کرد و نگاهی به آن انداخت. پرونده را بست و رو به زن گفت
_ سلام عزیزم من دکتر اقبالی هستم!
زن بی آنکه نگاهی کند و جوابی بدهد به سمت تختش قدم برداشت. بالشتک کوچکی از روی تخت برداشت. انتهای بلوزش را به دست گرفت و بالا داد. بالشتک را زیر آن گذاشت و لباس را روی آن آورد. دوباره زمزمه کنان با خود حرف هایی زد.
دکتر جلو رفت و کنارش نه آنقدر نزدیک، ایستاد. آرام گفت
_ من اینجام که کمکت کنم سپیده!
سپیده بی آنکه نگاهی کند، دوباره بالشتک را از زیر لباس بیرون کشید و چون کودکی خوابیده میان دستانش گرفت. ننو وار تکانش داد و به زبان ترکی برایش لالایی خواند. دکتر نگاهی به فرازی که گوشه ای ایستاده بود کرد و آرام و با احتیاط نزدیک سپیده شد. نگاهی با لبخند به بالشتک انداخت و گفت
_ چقدر کوچولوعه!
مکثی کرد
_ اسمشو بهم می گی؟
باز هم مکث
_ می شه منم بغلش کنم ؟
آنی سپیده سر بالا آورد و پر اخم، با چشمان ازرقی اش به دکتر نگاه کرد. همزمان بالشتک را محکم به سینه اش فشرد و میان دستانش نگاه داشت. دکتر که انتظار چنین واکنشی از جانب او را داشت به روی خود نیاورد.
_ آروم باش! نترس من اذیتت نمی کنم
نگاه سپیده پایین آمد. دوباره بالشتک را روی دستانش خواباند و حرف هایی با خود زمزمه کرد. اقبالی گوش تیز کرد
_بابایی میاد... میاد ما رو با خودش می بره... زود برمیگرده...بابا احسان میاد دنبالمون...مارو میبره خونه...
اقبالی که میان حرف هایش، نام احسان را شنید؛ حدس زد همان شوهرش باشد. نگاهی گذری به فرازی انداخت و از سپیده دور شد. نزدیک فرازی ایستاد و گفت
_ می تونیم بریم!
فرازی سری به تایید تکاند و با هم به سمت در قدم برداشتند. کنار در لحظه خارج شدن، اقبالی نگاهی به سپیده انداخت. روی تخت نشسته بود و انگار به کودک شیر می داد.
در بسته شد و فرازی کلید را در قفل آن چرخاند.
_ احسان شوهرشه؟
_ بله البته شوهر سابق! همون دو سال پیش جدا شد ازش!
اقبالی آهی کشید و در دل گفت
" کاش برای یه بارم شده میومد به دیدنش"
_چطوری می تونم باهاشون تماس بگیرم؟
فرازی قدری اندیشید
_ شاید بتونید از طریق مادرخوندش بهش دسترسی پیدا کنید.
اقبالی سری به تایید تکان داد
_ همین کارو می کنم.
نزدیک آسانسور رسیدند. نگاهی به فرازی کرد و گفت
_ اگر اجازه بدید من برم اتاقم پرونده رو مطالعه کنم..شاید لازم باشه داروهاش عوض شه
_خواهش میکنم..هرجور صلاح میدونید..میخواید همراهیتون کنم؟
اقبالی لبخندی زد
_نه ممنونم از لطفتون
فرازی هم لبخندی زدو با اشاره ی او به دخترک کمک پرستار، درب آسانسور از هم گشوده شد.
اقبالی دوباره تشکری کوتاه کردو وارد آسانسور شد...دلش برای زن سپیده نام میسوخت.چه ناکام آرزوی مادر شدن را با خیانت همسرش، برباد داده و هنوز در انتظار آمدن احسان، پدر کودک خیالی اش، روزها را به جنون در اتاقک بیمارستان روانی، محبوس و تنها سپری میکرد..افسوس!
*****
کنار شیشه های قدیِ پنجره ایستاده بود و به بازتاب تصویر نمای ساختمان، در آب استخر حیاط، خیره نگاه می کرد.
دوباره زمستان و فصل سرد و کبود شهر!
آب استخر، آرام و ساکن با پرتوهای درخشان آفتاب به رنگ طلایی درآمده بود.پاییز ، چند برگ روی آب به جا گذاشته بود به یادگار! رنگ سبزی رو به انتها! رو به سرخی! رو به سیاهی!
آهی خفه شده از سینه اش بیرون جهید. اخم هایش بیش از بیش درهم بود. عبوس و زیادی در خود فرو مانده. بیشتر از هر وقتی!
تلفن روی میز به صدا درآمد. بی انگیزه برگشت و دکمه روی آن را با یک انگشت فشرد. صدای زن منشی در فضای سرد و ساکت دفترش پیچید.
_ آقای توکل از شعبه ی دبی آقای نادری پشت خط هستن!
فقط یک جمله!
_ وصلش کن!
تماس منتقل شد.. این بار صدای نادری در فضای اتاق پیچید.
_ سلام مهندس. وقتتون به خیر.. مزاحم شدم چون مشکلی پیش اومده!
احسان سرد و خشک پاسخ داد
_ گوش می کنم!
مرد که به این خلقیات رئیسش خو گرفته بود، بی مقدمه ادامه داد
_پروژه مارینا.. سرمایه گذار اماراتی امروز اصلاحیه قراردادو فرستاده
کمی مکث کرد


بیشتر بخوانید
4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 82 رای
5 ★
54%
4 ★
41%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان عمارت سرخ عشق | جلد دوم

  • زهرا

    0

    داستان خیلی قشنگی داشت وارزش خوندن داشت فقط اگه میشد فصل دومو کوتاهتر کرد و توفصل اولش جا کرد بهتربود چون یجورایی فصل دوم کشش داده بود وخسته کننده شده بود اخرش ولی درکل خیلی خوب بود

    ۷ روز پیش
  • ایلار

    1

    فصل اول خیلی قشنگ بود ولی فصل دوم جذاب نبود و بیشتر طوش داده بودین و اخرش ک بهم رسیدن خیلی زود تموم شد

    ۱ هفته پیش
  • یسنا

    2

    عالی بود👌👌🌸

    ۲ هفته پیش
  • ساغر

    1

    رمان فوق العاده ای بود عالیی بود و امیدوارم رمانتون به چاپ برسه.

    ۳ هفته پیش
  • .....

    1

    واقعا عالی بود. چه فصل یک چه فصل دو

    ۳ هفته پیش
  • بهار

    1

    خیلی رمان قشنگی بود دست نویسنده دردنکنه

    ۲ ماه پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون عزیزم خوشحالم دوست داشتید🌻

    ۲ ماه پیش
  • ....

    1

    خیلی عالی بود. جز رمان هایی ک بار برگردم بخونم قرار گرفت. ممنون ار وقتی ک گذاشتین

    ۳ هفته پیش
  • شیدا

    0

    از شخصیت احسان خوشم نیومد خیلی خودخواه و از خود راضی بود اینکه چند نفر عاشقش بودن مضخرف بود اون واقعا به سپیده خیانت کرده بود و قربانی رمان سپیده بود بچه اوتیسمی مگه میتونه مثل بقیه بچه ها باشه تو همون فصل اول باید داستان تموم میشد اصلا جالب نبود پیشنهاد میکنم رمان هیچ کسان پادشاه رو بخونیدعالیه

    ۳ ماه پیش
  • فرناز

    2

    واقعا نظیرر هیچکسان پادشاه نیست💎👏

    ۲ ماه پیش
  • ....

    0

    ولی من برعکس بقیه اصلا از هیچکسان پادشاه خوشم نیومد.

    ۳ هفته پیش
  • yara

    0

    احسان شخصیت جالبی نداشت منم موافقم ولی اینکه سپیده قربانی داستان بوده رو نه. شاید یه بخشیش از این اخلاقیاتش به خاطر تربیتش بوده و تقصیر خودش نبوده ولی نمیشه بهش گفت قربانی. اون همه اتیش ریخت تو زندگیه همه و خودشم به احسان خیانت کرد

    ۲ ماه پیش
  • مرجان منوچهری

    2

    از توجهتون سپاسگزارم🌻 باید در نظر داشت که سلایق متفاوتند مثلا بعضی رمانها سن خاصی از مخاطب رو جذب میکنه.انتظارات همه یکسان نیست عزیزم.رمان من کاملا از یک موضوع واقعی الهام گرفته شده و به نظر خودم بیشتر خانمهای خانه دار یا مخاطب سن بالاتر میپسندن..بهرحال ممنونم🌻

    ۲ ماه پیش
  • مرجان منوچهری

    1

    عزیزم رشته ی تحصیلیه من روانشناسیه و مرکزی داشتم که بچه ی اوتیسمی هم شاملش بود..پس با آگاهی از این موضوع راجب کودک اوتیسمی نوشتم.. سلیقه ها متفاوتند همین که وقت گذاشتید سپاسگزارم🌻

    ۲ ماه پیش
  • مهری

    1

    نویسندهقلم زیبایی دارد ، داستان زیبا بود ، شاید نقص های کمی داشت اما زیبایی داستان نقص را می پوشاند

    ۱ ماه پیش
  • ....

    0

    توی این رمان کسی اوتیسم داشت؟ توی کامنتا دیدم راجبش حرف زدن ولی یادم نمیاد🤦 ♀️

    ۱ ماه پیش
  • Farzaneh

    2

    مثل همیشه،قلم بسیار زیبا امیدوارم از نویسنده محبوبم خانم مرجان منوچهری رمانهای زیادی ببینم😘

    ۲ ماه پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون از محبتت عزیزم خوشحالم دوست داشتید🌻

    ۲ ماه پیش
  • Bahar

    5

    نویسنده قلم خوبی دارند ولی کاش قبح روابط خارج از عرف زن و مرد متاهل رو بیشتر در نظر میگرفتن و این موضوع رو عادی جلوه نمیدادن از طرفی کلیات روابط و پوشش و رفتار دلارام خیلی هم معصومانه نبود

    ۳ ماه پیش
  • سمانه

    5

    دقیقا.یه جوری گفته انگار چقدر معصومه که با مرد متاهل عشق و عاشقی راه انداختن و زن اون مرد که میخواسته زندگیشو نجات بده اشتباه کرده!!

    ۳ ماه پیش
  • yara

    2

    برعکس دلارام تا اخرین لحظه امیر رو دوست داشت و وقتی هم که احسان بهش کمک می کرد تو فاز این چیزا نبود تا اینکه رسید به فصلای اخر و این فهمید دوسش داره

    ۲ ماه پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون عزیزم🌻 دلارام تا زمانیکه متاهل بود کاملا به اخلاقیات پایبند بود..بعد از اون هم همینطور این موضوع برای خود من هم مهم بود🌻🌻

    ۲ ماه پیش
  • تارا

    1

    عالی بود خیلی دوستش داشتم هردوجلد جذاب بود بسیار زیاد خوشحالم آدم مریضی مثل سپیده به سزای اعمالش رسید

    ۲ ماه پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون عزیزم خوشحالم که دوست داشتید🌻

    ۲ ماه پیش
  • رمان خون قهار

    0

    وایی خیلی خوب بود. چقدر منتظر جلد دومش بودم من. ولی توی این جلد یکم شخصیت دلارام رو مخ بود. البته بخاطر تصادف بده ولی بازم یجوری بود. شخصیت ضعیفی داشت با هر اتفاق کوچیکی گریه میکرد.

    ۲ ماه پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون از وقتی که گذاشتید عزیزم🌻🌻

    ۲ ماه پیش
  • Naz

    0

    خیلی رمان خوبی بود خسته نباشین

    ۲ ماه پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون عزیزم خوشحالم دوست داشتید🌻

    ۲ ماه پیش
  • فرناز

    0

    کاش یکم طولانی تر بود ازدواج و بچه و ..زود سرهم شد/:

    ۲ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️