دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه عمارت سرخ عشق جلد دوم اثر مرجان منوچهری

رمان عمارت سرخ عشق | جلد دوم

  • زبان فارسی
  • 6.7K 👁
  • 70 ❤️
  • 117 💬

خلاصه رمان عاشقانه عمارت سرخ عشق | جلد دوم

دلارام میان روزهای جوانی اش، زندگی‌اش را در میان اجبارها، دلشکستگی‌ها و آرزوهایی که یکی پس از دیگری رنگ می‌باختند سپری کرد. نامزدی با سعید، که قرار بود آغاز خوشبختی باشد، برای او چیزی جز رنج و ناامیدی به همراه نداشت. اما درست زمانی که گمان می‌کرد دیگر جایی برای عشق در قلبش باقی نمانده، احسان وارد زندگی‌اش شد و همه‌چیز را تغییر داد. میان زخم‌های کهنه و روزهای سخت، عشقی شکل گرفت که می‌توانست پایان تمام تلخی‌ها باشد... اما گذشته هنوز تمام نشده بود.. کینه‌ها و احساساتی که سال‌ها در سکوت پنهان مانده بودند، آرام‌آرام سر برآوردند و زندگی همه را تحت تأثیر قرار دادند. در این میان، سپیده نیز با رقم زدن حوادثی تلخ و سیاه، سرنوشت احسان و دلارام را به سراشیبیِ سقوط کشاند.. تصمیم‌هایی که از دل خشم، حسادت و زخم‌های قدیمی گرفته شدند، مسیری را ساختند که هیچ‌کس پایانش را پیش‌بینی نمی‌کرد. و سرانجام، در شبی که همه‌چیز می‌توانست به پایان برسد، حادثه‌ای در عمارت قدیمی رخ داد؛ حادثه‌ای که در یک لحظه زندگی همه را دگرگون کرد. پس از آن شب، دیگر هیچ‌چیز مانند گذشته نبود و سایه‌ی آن اتفاق بر سر تمام کسانی که به عمارت و سایه هایش پیوند خورده بودند باقی ماند. اکنون، داستان از جایی آغاز می‌شود که حقیقت و سرنوشت در هاله‌ای از ابهام فرو رفته‌اند؛ جایی که هرکس باید بهای انتخاب‌های خود را بپردازد و با پیامدهای شبی روبه‌رو شود که همه‌چیز را تغییر داد...

قسمتی از متن رمان عمارت سرخ عشق | جلد دوم

و آه از نهاد دکتر اقبالی برخاست. به اتاق سیصد و شش رسیدند. فرازی دست در جیب کرد و کلیدی درآورد. آن را درون قفل انداخت و چرخاندش. در را باز کرد و کناری ایستاد. دکتر اقبالی آرام پا به درون گذاشت. یک سوئیت مستقل و کوچک با پنجره های حصار گرفته، تختی وسط اتاق و تلویزیونی خاموش روی دیوار و یک مبل راحتی دو نفره زیر آن!
_ پس کجاست؟
فرازی در را بست و گفت:
_ هر وقت کسی میاد تو اتاقش می ره سرویس!
و به سمت سرویس رفت. پشت در ایستادو گفت
_ عزیزم! دارم میام تو! کارت تمام شده؟
صدایی نیامد. فرازی بعد از مکثی، آرام در را باز کرد و تن به داخل کشاند.
دکتر، منتظر روبروی در سرویس ایستاده بود.
کمی بعد فرازی و زن بیرون آمدند. نگاهی به چهره مالیخولیایی زن انداخت. موهای درهم و ژولیده عسلی خرمایی رنگش، با کش موی سیاه رنگی پشت سرش بسته بود. چشم های درشت و سبز بیرون زده اش، پوست رنگ پریده و ابروهای کم رنگ و لب هایی که مدام چیزی را با خود زمزمه می کرد! چیزهای نامفهوم و بریده بریده! دکتر سریع پرونده را باز کرد و نگاهی به آن انداخت. پرونده را بست و رو به زن گفت
_ سلام عزیزم من دکتر اقبالی هستم!
زن بی آنکه نگاهی کند و جوابی بدهد به سمت تختش قدم برداشت. بالشتک کوچکی از روی تخت برداشت. انتهای بلوزش را به دست گرفت و بالا داد. بالشتک را زیر آن گذاشت و لباس را روی آن آورد. دوباره زمزمه کنان با خود حرف هایی زد.
دکتر جلو رفت و کنارش نه آنقدر نزدیک، ایستاد. آرام گفت
_ من اینجام که کمکت کنم سپیده!
سپیده بی آنکه نگاهی کند، دوباره بالشتک را از زیر لباس بیرون کشید و چون کودکی خوابیده میان دستانش گرفت. ننو وار تکانش داد و به زبان ترکی برایش لالایی خواند. دکتر نگاهی به فرازی که گوشه ای ایستاده بود کرد و آرام و با احتیاط نزدیک سپیده شد. نگاهی با لبخند به بالشتک انداخت و گفت
_ چقدر کوچولوعه!
مکثی کرد
_ اسمشو بهم می گی؟
باز هم مکث
_ می شه منم بغلش کنم ؟
آنی سپیده سر بالا آورد و پر اخم، با چشمان ازرقی اش به دکتر نگاه کرد. همزمان بالشتک را محکم به سینه اش فشرد و میان دستانش نگاه داشت. دکتر که انتظار چنین واکنشی از جانب او را داشت به روی خود نیاورد.
_ آروم باش! نترس من اذیتت نمی کنم
نگاه سپیده پایین آمد. دوباره بالشتک را روی دستانش خواباند و حرف هایی با خود زمزمه کرد. اقبالی گوش تیز کرد
_بابایی میاد... میاد ما رو با خودش می بره... زود برمیگرده...بابا احسان میاد دنبالمون...مارو میبره خونه...
اقبالی که میان حرف هایش، نام احسان را شنید؛ حدس زد همان شوهرش باشد. نگاهی گذری به فرازی انداخت و از سپیده دور شد. نزدیک فرازی ایستاد و گفت
_ می تونیم بریم!
فرازی سری به تایید تکاند و با هم به سمت در قدم برداشتند. کنار در لحظه خارج شدن، اقبالی نگاهی به سپیده انداخت. روی تخت نشسته بود و انگار به کودک شیر می داد.
در بسته شد و فرازی کلید را در قفل آن چرخاند.
_ احسان شوهرشه؟
_ بله البته شوهر سابق! همون دو سال پیش جدا شد ازش!
اقبالی آهی کشید و در دل گفت
" کاش برای یه بارم شده میومد به دیدنش"
_چطوری می تونم باهاشون تماس بگیرم؟
فرازی قدری اندیشید
_ شاید بتونید از طریق مادرخوندش بهش دسترسی پیدا کنید.
اقبالی سری به تایید تکان داد
_ همین کارو می کنم.
نزدیک آسانسور رسیدند. نگاهی به فرازی کرد و گفت
_ اگر اجازه بدید من برم اتاقم پرونده رو مطالعه کنم..شاید لازم باشه داروهاش عوض شه
_خواهش میکنم..هرجور صلاح میدونید..میخواید همراهیتون کنم؟
اقبالی لبخندی زد
_نه ممنونم از لطفتون
فرازی هم لبخندی زدو با اشاره ی او به دخترک کمک پرستار، درب آسانسور از هم گشوده شد.
اقبالی دوباره تشکری کوتاه کردو وارد آسانسور شد...دلش برای زن سپیده نام میسوخت.چه ناکام آرزوی مادر شدن را با خیانت همسرش، برباد داده و هنوز در انتظار آمدن احسان، پدر کودک خیالی اش، روزها را به جنون در اتاقک بیمارستان روانی، محبوس و تنها سپری میکرد..افسوس!
*****
کنار شیشه های قدیِ پنجره ایستاده بود و به بازتاب تصویر نمای ساختمان، در آب استخر حیاط، خیره نگاه می کرد.
دوباره زمستان و فصل سرد و کبود شهر!
آب استخر، آرام و ساکن با پرتوهای درخشان آفتاب به رنگ طلایی درآمده بود.پاییز ، چند برگ روی آب به جا گذاشته بود به یادگار! رنگ سبزی رو به انتها! رو به سرخی! رو به سیاهی!
آهی خفه شده از سینه اش بیرون جهید. اخم هایش بیش از بیش درهم بود. عبوس و زیادی در خود فرو مانده. بیشتر از هر وقتی!
تلفن روی میز به صدا درآمد. بی انگیزه برگشت و دکمه روی آن را با یک انگشت فشرد. صدای زن منشی در فضای سرد و ساکت دفترش پیچید.
_ آقای توکل از شعبه ی دبی آقای نادری پشت خط هستن!
فقط یک جمله!
_ وصلش کن!
تماس منتقل شد.. این بار صدای نادری در فضای اتاق پیچید.
_ سلام مهندس. وقتتون به خیر.. مزاحم شدم چون مشکلی پیش اومده!
احسان سرد و خشک پاسخ داد
_ گوش می کنم!
مرد که به این خلقیات رئیسش خو گرفته بود، بی مقدمه ادامه داد
_پروژه مارینا.. سرمایه گذار اماراتی امروز اصلاحیه قراردادو فرستاده
کمی مکث کرد


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عمارت سرخ عشق | جلد دوم
  • فاطی

    0

    سلام ببخشید کسی میدونه که رمان کابوس پرواز که قبلا آنلاین بوده داخل برنامه الان کجا میشه پیداش کرد؟ من قبلا تا نصفش آنلاین خوندم ولی یهو غیب شد

    ۸ ساعت پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    سلام عزیزم. کابوس پرواز همچنان در دسترسه توی قسمت آنلاین اسمش رو جستجو کنید میاره براتون

    ۲ ساعت پیش
  • maryam hadipour

    0

    خانم منوچهری سلام و عرض ادب. خیلی منتظر جلد دومش موندم. عالی بود🌹🌹😘

    ۷ ساعت پیش
  • علیخانی

    0

    خدا قوت، قلمتون هیلی عالی بود. من جلد دوم رو بیشتر دوست داشتم، فقط اگر پایانش رو بیشتر ادامه میدادید بهتر بود. چون همه ی رمان تقریبا غمناک بود شادی تخرش بیشتر میشد، دلچسب تر بود.

    ۲ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون عزیزم🙏 محبت دارید🌻 خوشحالم که دوست داشتید

    ۱۲ ساعت پیش
  • الهه

    0

    فصل اول خوب بود همونو ادامه میدادید بهتر بود وگرنه فصل دوم خیلی مسخره بود

    ۲ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون از توجهتون

    ۱۲ ساعت پیش
  • حلما

    0

    سلام مرجان خانم رمان بسیار زیبایی بود فقط کاش ادامه داشت حداقل دو صفحه از خوشبختی شون مینوشتین

    ۳ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون از محبتت عزیزم🌻

    ۳ روز پیش
  • یاسی

    1

    اگر ۴قسمت به فصل اول رمان اضافه میکردید بهتر بود چون بر عکس فصل اول فصل دوم چیز حاصی نداشت

    ۳ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون که وقت گذاشتید عزیزم🌻

    ۳ روز پیش
  • مریم

    0

    رمان زیبایی بود ، به نظرم درسی میشه گرفت در مورد از دواج جوانان ما که تاثیر عملکرد خانواده و تصمیم گیری فرد در زندگی آینده خیلی دخیل هست ، به نظم هر فردی در این مورد اول باید ارزش برای خودش قائل شد و به نوعی خودخواه باشد که نویسنده محترم خیلی کارشناسی و دقیق به جوانب در رمان اشاره کرده بود.

    ۳ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون از محبتت عزیزم کاملا درسته🌻

    ۳ روز پیش
  • ساردل

    3

    سلام عزیزم قلم زیبا و جذابی دارید ولی کاش بعضی موارد رعایت میشد ،، تنها موندن دختر و پسر تو یک خونه اونم به مدت طولانی رو خیلی عادی جلوه دادین مصرف سیگار و مشروب،برخوردهای فیزیکی و همچنین جزییاتی که از پوشش دلارام نوشتید،من هیچ حس ایرانی بودن از این رمان نگرفتم😔همش حس میکردم دارم رمان خارجی میخونم

    ۵ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    1

    سلام عزیزم ممنونم🌻 هرکسی سبک خاصی برای زندگی داره و این محدود به خارج یا داخل ایران نیست..درست اینه که ادمها با عقاید متفاوت در صلح و دوستی واحترام کنار هم زندگی کنند مرسی از توجهت عزیزم🌻

    ۴ روز پیش
  • ساردل

    0

    درسته باید به عقاید دیگران احترام گزاشت ولی من به عنوان یک ایرانی مسلمان که وقت گزاشتم برای این رمان نظر خودم رو گفتم ، و فکر نکنم در کشور من کسی با چنین شرایطی که شما در رمانتون بیان کردین زندگی کنه،یک جورایی غیر قابل بود،ان شاءالله که نقدپذیر باشید

    ۳ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    البته که هرکسی نظری داره🌻 ممنون از نقدت عزیزم🌻

    ۳ روز پیش
  • فاطمه

    0

    سلام وقتتون بخیر .من هرچقدر سرچ میزنم یا تمام بخش های ژانر رمان رو نگاه میکنم برام اصلا بالا نیاورده جلد دوم حتی جلد اولش هم حذف شده انگار داخل برنامه دنیای رمان آنلاین هم تا یه قسمتی تونستم بخونم . راهنمایی کنید چجوری بقیه رمان رو بخونم؟

    ۳ روز پیش
  • فاطمه

    0

    سلام مرجان جون واقعا دست مریزاد خیلی لایک داری عزیزم عالی بود عالیی

    ۴ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    خوشحالم که دوست داشتی ممنون از محبتت🌻

    ۴ روز پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    ممنون نویسنده جون واقعاً عالی بود 💜💜 ولی ای کاش یه کم این حس خوشبختی رو بیشتر ادامه میدادی

    ۴ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنونم از محبتت🙏🌻 متوجهم..فقط برا اینکه بیشتر از این خواننده های عزیز رو منتظر نذارم تمومش کردم

    ۴ روز پیش
  • منورجون

    1

    خیلی قشنگ بود داستان، ولی کاش بیشتر ادامه داشت، فصل دومش کلا ناراحت کننده بود فقط تکه اخر دلارام روی خوشی رو میخواست ببینه ک تمام شد

    ۴ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    مرسی عزیزم لطف داری🌻

    ۴ روز پیش
  • عسل مامان

    0

    سلام نویسنده عزیز خدا قوت ..قلمت حرف نداره دست مریزاد ..فصل دوم رو تا چند قسمتی اومدادامه شو از کجا باید پیدا کنم ممنون میشم از راهنمایی تون

    ۱ هفته پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    سلام عزیزم ممنونم🌻 فصل دوم کلا ده قسمته که همش داخل همین برنامه قرار داده شده🌻

    ۷ روز پیش
  • مامان عسل

    0

    سلام مرجان خانم عزیز..خسته نباشید بازم میرم ادامه رمان فجاد دو رو میبینم فقط تا اونجایی که احسان میگه دلارام تو اینجا چیکار میکنی روی تاب بود بعد میگه زن سرش مشخص نبود گفت تو منو کشتی ..از اون به بعدش دیگه نتونستم پیدا کنم یعنی پایان رمان بود اصلا دلارام زنده هستش پیداشده ؟ متوجه نشدم

    ۶ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    داستان بعد از این ادامه داره و اونجا تموم نمیشه! ده فصل عزیزم🌻

    ۶ روز پیش
  • فاطمه

    0

    سلام نه عزیزم پایان رمان نیست برو از اول دانلود کن

    ۴ روز پیش
  • مامان عسل

    1

    داستانش خیلی قشنگ بود حیفم اومد آخرش رو نتونم دریابم

    ۶ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    نظر لطفته عزیزم🌻 درست میگی امیدوارم مشکل برطرف بشه و بتونی ادامشو بخونی

    ۶ روز پیش
  • jojo

    0

    واقعا رمان کاملی بود ممنون

    ۶ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون از محبتت عزیزم🌻

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    0

    واقعا عالی بود احسنت

    ۶ روز پیش
  • مرجان منوچهری

    0

    ممنون عزیزم🌻

    ۶ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!