دلارام میان روزهای جوانی اش، زندگی‌اش را در میان اجبارها، دلشکستگی‌ها و آرزوهایی که یکی پس از دیگری رنگ می‌باختند سپری کرد. نامزدی با سعید، که قرار بود آغاز خوشبختی باشد، برای او چیزی جز رنج و ناامیدی به همراه نداشت. اما درست زمانی که گمان می‌کرد دیگر جایی برای عشق در قلبش باقی نمانده، احسان وارد زندگی‌اش شد و همه‌چیز را تغییر داد. میان زخم‌های کهنه و روزهای سخت، عشقی شکل گرفت که می‌توانست پایان تمام تلخی‌ها باشد... اما گذشته هنوز تمام نشده بود.. کینه‌ها و احساساتی که سال‌ها در سکوت پنهان مانده بودند، آرام‌آرام سر برآوردند و زندگی همه را تحت تأثیر قرار دادند. در این میان، سپیده نیز با رقم زدن حوادثی تلخ و سیاه، سرنوشت احسان و دلارام را به سراشیبیِ سقوط کشاند.. تصمیم‌هایی که از دل خشم، حسادت و زخم‌های قدیمی گرفته شدند، مسیری را ساختند که هیچ‌کس پایانش را پیش‌بینی نمی‌کرد. و سرانجام، در شبی که همه‌چیز می‌توانست به پایان برسد، حادثه‌ای در عمارت قدیمی رخ داد؛ حادثه‌ای که در یک لحظه زندگی همه را دگرگون کرد. پس از آن شب، دیگر هیچ‌چیز مانند گذشته نبود و سایه‌ی آن اتفاق بر سر تمام کسانی که به عمارت و سایه هایش پیوند خورده بودند باقی ماند. اکنون، داستان از جایی آغاز می‌شود که حقیقت و سرنوشت در هاله‌ای از ابهام فرو رفته‌اند؛ جایی که هرکس باید بهای انتخاب‌های خود را بپردازد و با پیامدهای شبی روبه‌رو شود که همه‌چیز را تغییر داد...

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۴۵ دقیقه ۱ ثانیه

نویسنده : مرجان منوچهری

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :

دلارام میان روزهای جوانی اش، زندگی‌اش را در میان اجبارها، دلشکستگی‌ها و آرزوهایی که یکی پس از دیگری رنگ می‌باختند سپری کرد. نامزدی با سعید، که قرار بود آغاز خوشبختی باشد، برای او چیزی جز رنج و ناامیدی به همراه نداشت. اما درست زمانی که گمان می‌کرد دیگر جایی برای عشق در قلبش باقی نمانده، احسان وارد زندگی‌اش شد و همه‌چیز را تغییر داد.

میان زخم‌های کهنه و روزهای سخت، عشقی شکل گرفت که می‌توانست پایان تمام تلخی‌ها باشد... اما گذشته هنوز تمام نشده بود..

کینه‌ها و احساساتی که سال‌ها در سکوت پنهان مانده بودند، آرام‌آرام سر برآوردند و زندگی همه را تحت تأثیر قرار دادند.

در این میان، سپیده نیز با رقم زدن حوادثی تلخ و سیاه، سرنوشت احسان و دلارام را به سراشیبیِ سقوط کشاند.. تصمیم‌هایی که از دل خشم، حسادت و زخم‌های قدیمی گرفته شدند، مسیری را ساختند که هیچ‌کس پایانش را پیش‌بینی نمی‌کرد.

و سرانجام، در شبی که همه‌چیز می‌توانست به پایان برسد، حادثه‌ای در عمارت قدیمی رخ داد؛ حادثه‌ای که در یک لحظه زندگی همه را دگرگون کرد. پس از آن شب، دیگر هیچ‌چیز مانند گذشته نبود و سایه‌ی آن اتفاق بر سر تمام کسانی که به عمارت و سایه هایش پیوند خورده بودند باقی ماند.

اکنون، داستان از جایی آغاز می‌شود که حقیقت و سرنوشت در هاله‌ای از ابهام فرو رفته‌اند؛ جایی که هرکس باید بهای انتخاب‌های خود را بپردازد و با پیامدهای شبی روبه‌رو شود که همه‌چیز را تغییر داد...

جلوی عمارت بود..

پشت فرمان، خیره ی درب آهنی بزرگ و سیاهش..

دوباره بازگشته بود!

آنهمه خاطرات زشت و زیبایی که پشت این در و دیوار ، مدفون کرده بود؛ به یکباره به ذهن خسته اش هجوم آورد..جای پای آدمهایی که روی سنگفرش سرد و خاکستری اش جا مانده بود..صدای هیاهو ، طنین شادی و آوای غم، بر روح فرسوده ی این خانه بارها و بارها موج گرفته بود.. و چه نفس هایی، آغشته شده بود به هوایی که حالا برایش مه گرفته بود..

چه روزها و چه شب هایی در این عمارت تلخ، به یادبود گذاشته و به خیالش، برای همیشه رفته بود!

صدای بلند کلاغی، روی درخت گردوی کهنسال او را به خود آورد...آهی کشید..دلارام چه کرده بود که هر جا می رفت؛ نشانی از او روحش را می ستاند و پس می داد! زنده ای مُرده وار!

بالاخره ریموت را زد و با ماشین داخل شد..

بی آنکه به چپ یا راست نظری بیندازد و خاطره ای لَچر در ذهنش زنده شود، از همه ی آنها مثل بادی گذر کرد..

مقابل خانه ی پدری اش ایستاد!

نفسش سخت می آمد و سینه اش سنگین بود.

پیاده شد.. فقط چند لحظه مادر را می دید و برمی گشت..

هر چه کرد نتوانست نظری به روبرو نیندازد!

انگار کسی صدایش زده باشد!

انگار که باد صورتش را برگرداند و نگاهش را روی تاب سفید نشاند!

صدای قیژقیژش، تیری کشید میان تصورات و خاطراتش!!

از دوردست نگاهی به عمارت قدیمی انداخت.

درخت های چنار هنوز سر جایشان بودند و تاب خالی که انگار به او دهن کجی می کرد!

عمارت، پیر و فرسوده، گویی به خس خس افتاده بود. انگار مرده بود و میان غبار این سال ها دفن شده بود..

خواست رو بگیرد از هر آنچه که خوره ی جانش بود که زنی سفید پوش را مثل روحی سرگردان پشت پنجره دید..

شتابان سر برگرداند.. زن نبود و باد پرده را تکان میداد..

شاید خیال زن، از ذهن او تاب خورده بود و میان عمارت قدیمی نشسته بود..شاید هم دمی به آسودن، روی تخت جنین وار در خود مچاله شده بود..چه خیال نشاط انگیزی!

کم کم داشت به دیوانگی میرسید..همه جا او را می دید..میان خانه اش، لای موهای بلند زنهایی که از خیابان گذر میکردند، میان دستان دخترک گلفروش، روبروی آینه، روی تاب...

_احسان!!

به خود آمد!

برگشت و نگاهی به عمارت جدید انداخت..باید میرفت..باید دل میکند..

دوباره نگاهی به پشت سرش انداخت..پنجره ی خالی و تاریک، سیاه و غبار گرفته!!

آهی کشید و نگاه کند.

****

بر تو آن خاطرِ آسوده سوگند

بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند

بر آن لبخند جادویی

بر آن سیمای روشن

که از چشم تو افتاده آتش

بر هستی من

آه آتش بر هستی من

عمری هر شب در رهگذارم

مانده ام چشم انتظارم

شاید یک شب بیایی

دردا تنهای تنها بگذشته بی تو

شبها در حسرت و جدایی

عاشقی گم کرده ره بی آشیانم

مانده بر جا آتشی از کاروانم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زین پس محزون و خاموشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشقت خاکسترم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دست باد پاییزی نشکفته پَرپَرم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه نشکفته پَرپَرم کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست پیش برد و پخش را کم کرد. نگاهی به روبرو انداخت و بعد صدای تک بوقی! دو نگهبان مشغول گفتگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگهبان اول درون اتاقک و نگهبان دوم بیرون از آن، هر دو برگشتند. سری به معنای سلام رو به آن دو تکان داد. نگهبان دوم جلو آمد. زن شیشه را پایین داد و کارتی که در دستش بود؛ سمت نگهبان گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خسته نباشید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ممنون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مرد نگاهی به کارت انداخت. کوتاه و گذری! چشم بالا آورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خوش اومدید خانم دکتر بفرمایید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارت را دوباره دست زن داد. تشکری کرد و کارت را درون کیفش قرار داد. شیشه را بالا داد و آماده داخل شدن، به راهبندی که آرام آرام بالا می رفت نگاه کرد. دوباره تک بوقی برای تشکر زد و داخل شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین بار نبود که به این بیمارستان می آمد. دو روز قبل هم برای معارفه سری زده بود؛ اما از امروز رسما کارش را شروع می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مستقیم راند و میدانچه وسط محوطه را دور زد. سمت چپ در انتهای حیاط و میان ماشین های پارک شده، گوشه ای ماشینش را پارک کرد. آینه را پایین داد؛ عینک آفتابی اش را بالا زد و نگاهی به چهره اش انداخت. چشمان خرمایی رنگش کمی خسته به نظر می رسید. دستی زیر پلک پایین و ریمل پخش شده اش کشید. دستی وسواس وار هم به موهای قهوه ایِ مرتبش.. عینک را دوباره روی چشم گذاشت، کیفش را برداشت و از ماشین پیاده شد. نگاهی به باغچه طویل دور تا دور محوطه انداخت. یک طرف درخت های کوتاه قد کاج و طرف دیگر درخت های زبان بسته ی گنجشک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرتو تیز آفتاب، چشمانش را حتی از پشت عینک هم میسوزاند.سرش را برگرداندو راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدان کوچک با مجسمه گچیِ کودک خندانی که سبد گل به دست داشت را پشت سر گذاشت و به سمت ساختمان اداریِ بیمارستان پیش رفت.ساختمانی که در آن ، دو روز قبل دیدار و قرار معارفه ای با رییس بخش زنان داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخر هفته بود و همه جا خلوت. گریز و رفت و آمد چند آدم مایوس و درخود فرو رفته را از نظر گذراندو نزدیک اتاقک اطلاعات شد..کنار پیرمرد منتظر ایستاد و رو به مرد درون اتاقک پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام.دکتر اقبالی هستم..خانم فرازی رو کجا میتونم ببینم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد که ابتدای سوال دکتر سرش پایین بود؛ همزمان که چیزی پای برگه می نوشت، نگاه بالا آورد.لبخند نصف و نیمه ای زدو پاسخ داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام خانم دکتر روزتون بخیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگه را دست پیرمرد دادو رو به او گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_برات نوشتم طبقه چند و اتاق چند بری پدرجان..اونجا خودشون میدونن چیکار کنن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرمرد تشکری کردو دور شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد رو به دکتر کردو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خانم فرازی احتمالا داخل بخش هستن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میشه بهشون اطلاع بدید که من اومدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله حتما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست به تلفن شدو شماره ای گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الو...الو خانم فرازی اونجان؟؟...بگید دکتر اقبالی منتظرشونن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی مکث کردو تلفن را سرجایش گذاشت..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به دکتر کرد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_الان میان!...بفرمایید بشینید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ممنونم راحتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت و رو به دیوار چند قدم جلو رفت.نگاهی به تابلوهای هشدار و کاغذهای اطلاع رسانی روی دیوار انداخت.نظرش به تابلویی جلب شد.با خطی درشت با پس زمینه ی آدمهای درحال رفت و آمد میان خیابان شلوغ نوشته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"در سکوت، حقیقت خود را نشان میدهد"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه خیره ماند..سکوت و سکوت و سکوت..میان آشفته بازار مدرن و جان آزاریهای امروزی چقدر جای سکوت و حقیقت خالی بود..آهی کشید..انگار که مخاطب خاص این تابلو، دکتر تازه وارد بیمارستان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_دکتر اقبالی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فکر بیرون آمد.برگشت وپشت سرش خانم فرازی را دید.زنی زیباروی، میانسال با موهای زیتونی رنگ و پوست بلوری اش.در چهره اش یکجور حس مادرانه ای داشت که ناخودآگاه آرامت میکرد.در نگاهش اطمینان موج میزد و لبخندش بی اندازه مهربان بود..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام خسته نباشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرازی نزدیک شد.دست جلو آوردو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام از ما.خیلی خوش اومدید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دستان سرد دکتر اقبالی را گرم فشرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ممنونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کوتاهی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تازه اومدم..گفتم اول شما و بخش رو ببینم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خیلیم عالی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست به سمت راهروی روبرو اشاره ای کردو همزمان گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بفرمایید از این طرف!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو راه افتادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_فکر میکردم اول به اتاقتون سری بزنید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اقبالی لبخندی زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به اونم میرسیم..وسایلم تو ماشین مونده..دوست داشتم اول با بخش آشنا بشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انتهای راهرو وارد سالن کوچکی شدند.کمی جلوتر نزدیک در اتوماتیک توقف کوتاهی کردند و سپس به راهشان ادامه دادند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آقای امیدی تاکید کردن که فعلا فقط کیس جدید رو داشته باشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرازی نگاهی به دکتر کردو ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_انگار قبلا هم همچین موردی داشتید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر جواب داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بله چند مورد مشابه داشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ساختمان اداری خارج شدند و به حیاط کوچک میان دو بلوک اداری و بستری رسیدند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ایشون خیلی در این زمینه به تجربه بقیه اعتماد نداشتند؛ برای همین خواستن شما به اینجا بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سکوت سری به تایید تکان داد. به ساختمان اصلی رسیدند. داخل شدند و به سمت آسانسور پیش رفتند. نزدیک آسانسور نگاهی به استیشن، و رفت و آمد چند پرستار، دکتر و آدم های عادی انداخت. هر یک در فکری و مشغول به کاری! یاد جمله تابلو افتاد" سکوت حقیقت"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد آسانسور شدند. خانم فرازی طبقه سه را فشرد و همزمان با بی سیمی که در دست داشت؛ پیشاپیش رفتنشان را اطلاع داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طبقه سوم رسیدند. درب آسانسور هنوز بسته مانده بود. فرازی پشت بی سیم تاکید وار گفت" رسیدیم" و چند ثانیه بعد درب آسانسور باز شد. وارد بخش شدند. سمت راست آسانسور کنار استیشن، پرستاری منتظر ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام خانم دکتر خوش اومدید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختری جوان با موهای مسی رنگ و صورتی رنگ پریده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام عزیزم ممنونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرازی نگاهی به دخترک کرد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پرونده سیصد و شیش رو برام بیار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رو به دکتر، همزمان که وارد استیشن می شدند؛ گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بفرمایید بشینید تا بگم یه چایی براتون بیارن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر اقبالی روی صندلی چرم سیاه رنگی نشست. دخترک میان استند پرونده ها در جستجوی فایل سیصد و شیش مشغول بود و فرازی رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن در کیفش لرزید. درآورد و نگاهی کرد. مادرش بود! می دانست که صحبت به درازا می کشد. با خواستگار جدیدی که نمی دانست سروکله اش یکهو از کجا پیدا شده بود! ترجیح داد صحبت را به وقت دیگری موکول کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرازی برگشت و دخترک پرونده را به دستش داد. تشکری کرد و روی صندلی گردان روبروی دکتر اقبالی نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرونده را رو به او گرفت و همزمان شروع به صحبت کرد. دکتر پرونده را به دست گرفت و به صحبت های فرازی گوش سپرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دو هفته ای می شه که آوردنش. با هیچ کس ارتباط نمی گیره، دارو نمی خوره، غذا به ندرت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو عالم خودش سیر می کنه! کلا با خودش حرف می زنه و یه چیزایی رو مدام تکرار می کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر اقبالی کمی سکوت کرد سپس بی آنکه در فایل را باز کند پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جرمش چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرازی نفسی کشید..سپس با صدای آرامی جواب داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ والا چندتاس! ولی مهمترینش اینه که عمدا با ماشین زده به کسی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنی میانسال با چهره ی خسته و نزار، سینی به دست داخل شد. سلام کوتاهی کرد و پاسخی گرفت. فنجانهای چای را روی میز گذاشت و بی حرف خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حکمش چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیست و پنج سال حبس! منتها بعد از دو سال گذروندن حبس کارش به اینجا کشیده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ البته همه چیز داخل پرونده نوشته شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر نگاهی گذری به پرونده انداخت. باید سر وقت و حوصله، در تنهایی آن را می خواند. نگاهی به فرازی انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_می تونم ببینمش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله حتما! چاییتون رو میل کنید می ریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر فنجان را به دست گرفت و جرعه ای از آن نوشید. از دهن افتاده بود! زن خدمه چه بی انگیزه چای سردی برایشان آورده بود. محض احترام چند جرعه به اجبار نوشید و به فرازی که نگاه به گوشی اش داشت گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می تونیم بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرازی سر بالا آورد و لبخندی زد. گوشی را در جیب بزرگ روپوش سفیدش گذاشت و از جایش بلند شد. به همراه هم از استیشن خارج شدند. راهروی پهن و طویل بخش را به سمت چپ آن قدم برداشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ته راهرو یه اتاق وی آی پی داریم که مخصوص بیماران خاصه و شرایط حفاظت شده ای داره !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ملاقات کننده هم داشته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو این دو هفته فقط یه بار یه خانم که می گن مادر خوندشه بهش سر زده! اونم راهش دوره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری به تایید تکان داد و انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد، رو به فرازی پرسید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_کیو زیر گرفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرازی نگاهی کوتاه به چهره پرسوال دکتر کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ معشوقه شوهرش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و آه از نهاد دکتر اقبالی برخاست. به اتاق سیصد و شش رسیدند. فرازی دست در جیب کرد و کلیدی درآورد. آن را درون قفل انداخت و چرخاندش. در را باز کرد و کناری ایستاد. دکتر اقبالی آرام پا به درون گذاشت. یک سوئیت مستقل و کوچک با پنجره های حصار گرفته، تختی وسط اتاق و تلویزیونی خاموش روی دیوار و یک مبل راحتی دو نفره زیر آن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرازی در را بست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هر وقت کسی میاد تو اتاقش می ره سرویس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سمت سرویس رفت. پشت در ایستادو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عزیزم! دارم میام تو! کارت تمام شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی نیامد. فرازی بعد از مکثی، آرام در را باز کرد و تن به داخل کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر، منتظر روبروی در سرویس ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی بعد فرازی و زن بیرون آمدند. نگاهی به چهره مالیخولیایی زن انداخت. موهای درهم و ژولیده عسلی خرمایی رنگش، با کش موی سیاه رنگی پشت سرش بسته بود. چشم های درشت و سبز بیرون زده اش، پوست رنگ پریده و ابروهای کم رنگ و لب هایی که مدام چیزی را با خود زمزمه می کرد! چیزهای نامفهوم و بریده بریده! دکتر سریع پرونده را باز کرد و نگاهی به آن انداخت. پرونده را بست و رو به زن گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام عزیزم من دکتر اقبالی هستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن بی آنکه نگاهی کند و جوابی بدهد به سمت تختش قدم برداشت. بالشتک کوچکی از روی تخت برداشت. انتهای بلوزش را به دست گرفت و بالا داد. بالشتک را زیر آن گذاشت و لباس را روی آن آورد. دوباره زمزمه کنان با خود حرف هایی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر جلو رفت و کنارش نه آنقدر نزدیک، ایستاد. آرام گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من اینجام که کمکت کنم سپیده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده بی آنکه نگاهی کند، دوباره بالشتک را از زیر لباس بیرون کشید و چون کودکی خوابیده میان دستانش گرفت. ننو وار تکانش داد و به زبان ترکی برایش لالایی خواند. دکتر نگاهی به فرازی که گوشه ای ایستاده بود کرد و آرام و با احتیاط نزدیک سپیده شد. نگاهی با لبخند به بالشتک انداخت و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چقدر کوچولوعه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اسمشو بهم می گی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم مکث

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می شه منم بغلش کنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنی سپیده سر بالا آورد و پر اخم، با چشمان ازرقی اش به دکتر نگاه کرد. همزمان بالشتک را محکم به سینه اش فشرد و میان دستانش نگاه داشت. دکتر که انتظار چنین واکنشی از جانب او را داشت به روی خود نیاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آروم باش! نترس من اذیتت نمی کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه سپیده پایین آمد. دوباره بالشتک را روی دستانش خواباند و حرف هایی با خود زمزمه کرد. اقبالی گوش تیز کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بابایی میاد... میاد ما رو با خودش می بره... زود برمیگرده...بابا احسان میاد دنبالمون...مارو میبره خونه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اقبالی که میان حرف هایش، نام احسان را شنید؛ حدس زد همان شوهرش باشد. نگاهی گذری به فرازی انداخت و از سپیده دور شد. نزدیک فرازی ایستاد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می تونیم بریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرازی سری به تایید تکاند و با هم به سمت در قدم برداشتند. کنار در لحظه خارج شدن، اقبالی نگاهی به سپیده انداخت. روی تخت نشسته بود و انگار به کودک شیر می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در بسته شد و فرازی کلید را در قفل آن چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ احسان شوهرشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله البته شوهر سابق! همون دو سال پیش جدا شد ازش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اقبالی آهی کشید و در دل گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" کاش برای یه بارم شده میومد به دیدنش"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چطوری می تونم باهاشون تماس بگیرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرازی قدری اندیشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شاید بتونید از طریق مادرخوندش بهش دسترسی پیدا کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اقبالی سری به تایید تکان داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همین کارو می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک آسانسور رسیدند. نگاهی به فرازی کرد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اگر اجازه بدید من برم اتاقم پرونده رو مطالعه کنم..شاید لازم باشه داروهاش عوض شه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_خواهش میکنم..هرجور صلاح میدونید..میخواید همراهیتون کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اقبالی لبخندی زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_نه ممنونم از لطفتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرازی هم لبخندی زدو با اشاره ی او به دخترک کمک پرستار، درب آسانسور از هم گشوده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اقبالی دوباره تشکری کوتاه کردو وارد آسانسور شد...دلش برای زن سپیده نام میسوخت.چه ناکام آرزوی مادر شدن را با خیانت همسرش، برباد داده و هنوز در انتظار آمدن احسان، پدر کودک خیالی اش، روزها را به جنون در اتاقک بیمارستان روانی، محبوس و تنها سپری میکرد..افسوس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار شیشه های قدیِ پنجره ایستاده بود و به بازتاب تصویر نمای ساختمان، در آب استخر حیاط، خیره نگاه می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره زمستان و فصل سرد و کبود شهر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب استخر، آرام و ساکن با پرتوهای درخشان آفتاب به رنگ طلایی درآمده بود.پاییز ، چند برگ روی آب به جا گذاشته بود به یادگار! رنگ سبزی رو به انتها! رو به سرخی! رو به سیاهی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی خفه شده از سینه اش بیرون جهید. اخم هایش بیش از بیش درهم بود. عبوس و زیادی در خود فرو مانده. بیشتر از هر وقتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن روی میز به صدا درآمد. بی انگیزه برگشت و دکمه روی آن را با یک انگشت فشرد. صدای زن منشی در فضای سرد و ساکت دفترش پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آقای توکل از شعبه ی دبی آقای نادری پشت خط هستن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط یک جمله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ وصلش کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تماس منتقل شد.. این بار صدای نادری در فضای اتاق پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام مهندس. وقتتون به خیر.. مزاحم شدم چون مشکلی پیش اومده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان سرد و خشک پاسخ داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گوش می کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد که به این خلقیات رئیسش خو گرفته بود، بی مقدمه ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_پروژه مارینا.. سرمایه گذار اماراتی امروز اصلاحیه قراردادو فرستاده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی مکث کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بند مربوط به حق طراحی نهایی رو می خوان از شرکت ایران جدا کنن!یه مبلغی هم برای کناره گیری پیشنهاد کردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم مشکل تکراری! انگار که هیچ وقت آبشان در یک جوی نمی رفت! چرا اماراتی ها همیشه لج می کردند! چرا استقلال کاری و حرفه ای ایرانیان را به رسمیت نمی شناختند. چرا همیشه ایده را از شرکت های ایرانی می گرفتند و برای مابقی کارها، شاخ و شانه می کشیدند. انگار که هیچ وقت نمی توانستند ببینند کلیت کار به اسم و نام یک ایرانی تمام شود! فقط ایده و طرح اولیه را می خواستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان بی هیچ تغییری و واکنشی ، با خودکاری که میان انگشتانش بازی می کرد گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به چه عنوان؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می گن برای تسریع اجرا ، ولی عملا یعنی طراحی فاز دو رو می دن به یک شرکت محلی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان خودکار را روی میز گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی گفتی بهشون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گفتم هلدینگ ، روی یکپارچگی طراحی حساسه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی گرفت و ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اما گفتن اگر جواب امروز مشخص نشه جلسه فردا لغو می شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خشمش نهان شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به درک! جلسه لغو بشه بهتر از قرارداد ناقصه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس مخالفت کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان قاطع و کمی عصبی جواب داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بهشون بگو صفر تا صد کار با ماست و این خط قرمز منه!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نادری گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_متوجه شدم بهشون می گم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی دکمه فشرد و تماس قطع شد. به صندلی اش تکیه زد.باز هم بازی درمی آوردند.. در ازای رشوه ای ، طراحی را به نام خود میزدند..چه خیال خام و باطلی!!همیشه همین بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از دو سال، احسان توکل هلدینگ جدیدی در تهران تاسیس کرده بود؛ چند شعبه در ایران و یک شعبه در دبی ، زیر نظر رسمی او اداره می شد. دو سال و اندی بود که برای همیشه از شهر آبا اجدادی و کودکی اش دل کنده بود و به تهران آمده بود. دو سال پر از سکوت و خشم. پر از طوفان و ویرانی ها. پر از حس تلخ گم شدن میان هیاهوی تنهایی! اگرچه میان مسیری نو ، در جاده ی پر پیچ وخم سرنوشتش پیش می رفت اما شیبراهِ تند گذشته از ذهن شلوغش گذر نمیکرد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقه کوتاهی به در خوردو باز شد..زن تن به داخل خزاند. با موهای بلوند نیمه بلندش، کت و شلوار کرم رنگی به تن ، یک شال حریر پلنگی دور گردنش ، کیف چرم قهوه ای رنگی در دست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به چهره همیشه عصبی احسان کرد و لبخند زنان داخل شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_سلام عزیزم خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان که پشت میزش نگاه به صفحه مانیتور لپ تاپش داشت، فقط سری آرام جنباند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن نزدیک شد. کیفش را روی میز چوب گردوی وسط گذاشت و خود روی صندلی نشست. نفسی کشید و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چه خبر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان بی آنکه نگاهی کند؛ یا به سوالش دل بدهد؛ مکثی کردو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باید بری دبی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دبی! برا چی؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه سری به شرکت بزن سر از کارای نادری دربیار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک حس بدبینانه ای این اواخر به اطرافیانش داشت. مخصوصا در حیطه کاری اش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن با لبخند یک وری اش تن جلو کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من درگیر کارای افتتاحیه م میگم ستار بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان عصبی نگاه بالا آورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خودت برو!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند سانی روی لب هایش ماسید و خشک شد.احسان دست برد و سیگاری برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه یکی دو روزه میرم و برمیگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان از جایش بلند شد. دوباره پشت پنجره بلند شیشه ای ایستاد. سیگار روشن به کام و نگاه خیره ی پرحرف اما خموشش به حیاط و استخر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن هم از جایش بلند شد.. آرام و خرامان نزدیکش شد و کنارش ایستاد. دست بالا آورد و روی شانه احسان گذاشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به چی فکر می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد با اخم های درهم و نگاه عبوس پکی به سیگار زد. بی جواب! زن ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فردا عمو برمیگرده. قراره شب دور هم باشیم.. میای دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم سکوت! انگار که زن دراین حوالی نبود. انگار که در دنیای خلوت و محبوس دور خود، یک تنه ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به خاطر تو به ستار گفتم نیاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ البته خودش هم خیلی مایل نبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخندی افزود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ با دوست دختر جدیدش سرگرمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیگار به انتها رسید. آن را در زیرسیگاریِ پایه بلند له کرد و بی حرفی پشت میزش برگشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بگو یه قهوه بیارن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن سری به تایید تکاند..وقت رفتنش بود..خوب میدانست که بیشتر از این ماندنش در حوصله ی مرد نمیگنجد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست برود که تلفن احسان زنگ خورد..حس سمج کنجکاوی اش او را از رفتن باز داشت. احسان نگاهی به شماره ی ناشناس روی مانیتور انداخت و تماس را پاسخ داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای آشنای زنی از آن ور خط! قلب احسان سخت تپید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ الو.. آقای احسان توکل؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من دکتر اقبالی هستم.. از بیمارستان "به روان" تماس می گیرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان متعجب و فکری ساکت ماند. دکتر ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_می خواستم چند لحظه وقتتون رو بگیرم اگه اشکالی نداره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان با اخم های درهم گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ در چه مورد؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه زیادی کنجکاو سانی به لب های او بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ در مورد خانم سپیده ملک زاده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار سرب داغ در وجودش بریزند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همچین کسیو نمیشناسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و پرحرص تلفن را قطع کرد. روزش با این تماس تکمیل شد. اصلا در این دو سال همه روزهایش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین بود. زهرآلود و داغ! تلخ و نچسب! جهنمِ جهنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانی که حرف و پرسشی را جایز ندانست، با قدم های آهسته از اتاق خارج شد.از هر عکس العمل آنی احسان واهمه داشت. در این یک سال شراکتشان همه جوره پی به حالات درونی و بیرونی او برده بود. در گیر و دار پروژه بزرگ عمویش، با رفت و آمدهای اجباری احسان و دیدارهای رسمی و غیررسمی شان، بالاخره به احسان نزدیک شده بود. بعد از تلاش های پی درپی، با شراکت و وساطت جهانیان بزرگ ، چند شعبه جدید با احسان تاسیس کرده و رسما شریک کاری اش شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای او همین نزدیکیه هرچند کوچک و کاری، حکم بهشت را داشت. احسان معبودو مقصودش بود..هیچ کس را جز او نمی دیدو نمیخواست.تلاشهای هرچند درجای او، در پرستش خدای این روزهایش، ممتدو بی پایان بود.. حالا که احسان دل از کس و کار و خانواده و زندگی اش بریده بود؛ ساناز جهانیان همه کس و کار این روزهایش بود. حتی اگر برای احسان زندگی بی معناتر از هر وقت دیگری بود! تارهای ضخیمی که دور دنیای پوچ و خالی خود تنیده بود، جای هیچ مخلوقی نبود.سردتر از همیشه، با زمین و زمان و آدمهایش قهر بود..احسان معبودش بود اما خدای بی رحمی که جهنم میکرد بهشت زندگی اش را ،اما با همه ی وجود این جهنم را میخواست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند باری با دقت پرونده را خوانده بود. به چند و چون اتفاقاتی که برای سپیده پیش آمده بود، جرم هایی که مرتکب شده بود؛ از مهمانی غیرقانونی و توزیع مواد مخدر بگیر تا قصد و اقدام به قتل دو زن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حکمی که برایش بریده بودند، محکومیتش، خودکشی های ناموفقش در زندان و همه حالات و احوال این دو سال و اندیِ زن در خود مانده ی اتاقک سیصد و شش را ، لمس کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن به نوعی اختلال حواس و روان پریشی دچار شده بود.در پرونده بیمارستانش اختلال اسکیزوفرنی و هذیان نوشته شده بود. داروها اغلب به صورت تزریقی به او داده می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو بار دیگر به اتاقش رفته بود و به او سر زده بود؛ اما پیشرفتی حاصل نشده بود. زن با کودک خیالی اش، در دنیای خود غرق بود و هیچ کس را به خاله بازی اش راه نمی داد. حتم داشت که اگر احسان می آمد؛ حال زن بهتر می شد و پا به دنیای بیرون می گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شماره احسان را از مادر خوانده سپیده گرفته و به او زنگ زده بود. اما مرد مجالش نداده بود! با خشمی آشکار گفته بود که زن را نمی شناسد و تلفن را روی او قطع کرده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم باید زنگ می زد. تا بالاخره مرد را مجاب می کرد که به دیدن زن بیچاره بیاید. حتی فقط یک بار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت در اتاق مکثی کرد. کلید را در قفل چرخاند و آرام وارد اتاق شد. سپیده بی حرکت پشت به او، رو به پنجره حصار گرفته، ایستاده بود و به حیاط می نگریست. خبری از کودک در آغوشش نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیکش شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام عزیزم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک تر شد و کنارش ایستاد. نگاهی به چهره زیادی سفیدش کرد و نگاهی به منظره حیاط.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند بیمار و یک پرستار برای هواخوری و قدم زدن در محوطه بودند. یکی از بیمارها روی زمین نشسته بود و انگار با تکه سنگی مشغول نوشتن بود. دیگری ساکت و آرام، روی نیمکت، خیره نقطه ای نامعلوم نشسته بود. کنارش زن سوم ، مثل کودکی خوشحال، دستهایش را به هم میکوبیدو آوازی میخواند. پرستار مشغول صحبت با تلفن همراهش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره نگاهی به چشمان مات و خیره ی سپیده انداخت..به چه فکر میکرد..باز هم احسان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان آواز زن خوشحال اوج گرفت. با فریادش چند گنجشک از روی درخت نارون به پرواز درآمدند. نگاه سپیده به رد پرواز پرنده ها در آسمان مانده بود..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می خوای بریم تو حیاط قدم بزنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن ساکت بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی خوای چیزی بگی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم سکوت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت و نگاهی روی تخت انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بچت خوابیده؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی بیرون داد.‌دیگر وقتش بود. مکثی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دیروز به احسان زنگ زدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه سپیده از آسمان، روی شیشه ی پنجره نشست. انگار که از دنیای بیرون، به داخل اتاق برگشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر که عوض شدن حالاتش را به وضوح دید؛ ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میخوای ببینیش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی نداد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میخوای باهاش حرف بزنی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده برگشت و به سمت تخت رفت. بالشتک را از روی آن برداشت و در آغوش گرفت. دوباره پا به دنیای خود گذاشته بود. دوباره حصار دفاعی اش را دورش کشیده بود. دکتر به سمتش قدم برداشتو یک وری روی تخت نشست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی خوای بچتونو نشونش بدی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپید بالشتک را عمود روی شانه هایش گذاشت و آرام با کف دست به پشت آن ضرب زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر نگاهش میکرد. برای درمان سپیده مجبور بود که ابتدا خودش وارد دنیای خیالی اش شود و آن را به رسمیت بشناسد. اولین قدم، درک وهمراهی با بیمار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فکر می کنی از دیدنش خوشحال بشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپیده همچنان مشغول خواباندن کودک به فکر فرو رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر از جایش بلند شدو نزدیک تر به سپیده ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_به نظرت بیشتر شبیه خودته یا بابا احسان؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضرب دستان سپیده ایستاد! بی حرکت به نقطه ای خیره ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر آرام و محتاطانه دستانش را به سمت بالشتک دراز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بذار ببینم شبیه کیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست روی بالشتک گذاشت و آرام آن را از میان دستان سپیده برداشت. سپیده همچنان بی حرکت ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر ذوق زده از این پیشرفت، بالشتک را به آغوش گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چقدر نازِ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به سپیده انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خیلی شبیهه خودت نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ انگار بیشتر به باباش رفته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

\_ چشماش سیاهه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه وحشت زده ی سپیده بالا آمد. با عجله کودک را از دستان دکتر برداشت و به آغوش کشید. از کنار دکتر گذشت و به سمت پنحره رفت. رو به حیاط ایستاد و آرام و زمزمه وار، خواندن لالایی را شروع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکتر کمی در جای خود نگاهش کرد. می دانست که وقتی نام احسان را بیاورد و از او حرف بزند؛ مقاومتی برای زنِ روبه رویش نمی ماند. حتی در اوج جنون و پریشانی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشید و قدم زنان از اتاق خارج شد. امروز بالاخره سپیده به او اعتماد کرده بود. اجازه داده بود تا کودکش را به آغوش بکشد. فقط می ماند مجاب کردن احسان توکل، مرد بداخلاق پشت تلفن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش نبض می زد. بدنش سنگین و کرخت شده بود. بی حسی همه جان و روحش را گرفته بود. چشمان سرخ و خمارش، به شعله سوزان شومینه مانده بود. خاکستر سیگار در دستش، بی آنکه دمی از آن گرفته باشد؛ قد میکشید. فکر از پی فکر. خیال از پی خیال. حسرت از پی حسرت. خاکستر سقوط کرد و شعله آتش، جیغ زنان زبانه کشید. نگاه از وهم مبهم خیالاتش کند و به سیگار دوخت. بی آنکه پکی بگیرد، میان آتش انداخت. یک ساعتی بود که از مهمانی خوشامدگویی جهانیان برگشته بود. صاحب پروژه عظیم "جهان سان"، که برای افتتاحیه آخر هفته، خود را به ایران رسانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از دو سال و نیم، عملیات ساخت پروژه به همت احسان و تیمش به پایان رسیده بود.و حالا برای جشن بازگشایی آن، مهمانانی از چند کشور به ایران آمده بودند. چند تن از دوستان ساناز از فرانسه، یک زن و مرد چینی، یک دختر جوان روسی که ساناز او را پارتنر عمویش معرفی کرده بود و چند تن از دوستان و آشنایان انگلیسی و آمریکایی منصور، همه و همه امشب در مهمانیِ خانه ساناز حضور داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل همیشه به زور رفته و بیشتر از یک ساعت دوام نیاورده بود. چند پیک نوشیدنی برای آرامش اعصاب همیشه خط خطی اش و صبور ماندن در آن جمع کذایی نوشیده و افاقه نکرده بود. انگار که از جنس پولاد بود. دیواری بلند و حصاری محکم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن روی میز کوچک، کنار کاناپه به صدا درآمد. نگاهی انداخت مادرش بود. چند باری در طی مهمانی تماس گرفته و هر بار بی جواب مانده بود. بیشتر از یک سال و نیم می گذشت که ساکن تهران شده بود؛ و هیچ گاه به خانه پدری اش بازنگشته بود. چند باری خواهرش نگین و مادر برای دیدنش به تهران آمدند و او را دیده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شهرش، از خانه اش، از پدرش بیزار بود و هیچ گاه فکر برگشت به ذهنش خطور نمی کرد. انگار که قهرش تا قیام قیامت ادامه داشت و دامنه این قهر اول سایه سنگین او را در بر گرفته بود.هیچ چیز برایش رنگ و معنا نداشت.همه چیز بینهایت سردو توخالی می آمد‌. هیچ جا قرار نمی گرفت و دلش آرام نداشت. صدای وز وز گونه سانی مدام روی مغزش چنگ می انداخت. توجه های همیشگی اش، عشوه های زننده اش و نزدیکی بیش از حدش، مایه آزار او بود و نبود! حس عجیب و غریبی داشت که قابل توصیف نبود! هم از این شرایط بدش می آمد و هم بی تفاوت بود. بیشتر از سانی، از برادر دلقک و الدنگش ستار بیزار بود. هیچ جوره قادر به تحمل او و حضورش نبود. چیزی که سانی می دانست و درک می کرد؛ و حتی الامکان از هر رویارویی این دو خودداری می نمود. سعی می کرد کارهای خارج از هلدینگ را به ستار واگذار کند تا مبادا جلوی چشمان خشمگین و آماده شکار احسان باشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش هم بارها و بارها تلاش کرده بود تا به خلوت احسان راه یابد.. مستقیم و غیرمستقیم، با زبان بی زبانی پیشنهاد کرده بود تا به واحد احسان بیاید و با او زندگی کند. یا حداقل شب هایی ، به اندک زمانی، مهمان خانه اش باشد و دمی به مستی و بیخبری با عشق اساطیری اش بگذراند..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غافل از آنکه احسان بتی بود از جنس غرور و از جنس سنگ! هرچه او نزدیک تر می شد، احسان بیشتر دوری می کرد و هرچه در طریقت عشوه گری و زنانگی، هنری بلد بود و نبود؛ نشانش داده و اثر نکرده بود... برای همین بود که احسان بیش از بیش برایش دست نیافتنی می نمود و او را برای به چنگ آوردنش، هر روز بیشتر از روز قبل حریصتر می کرد. تمام زندگی او ، در مرد مغرور این روزهایش خلاصه می شد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جایش بلند شدو به سمت آشپزخانه قدم برداشت.شاید قهوه مرهم زخمش بود و التیامی برای سردردش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قهوه جوش را از کابینت برمی داشت که صدای زنگ واحد به گوشش خورد. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. یک بامداد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدم های خسته خود را به در رساند و آن را باز کرد. با دیدن سانی و رژ زرشکی رنگ لب هایش ، هیچ تعجب نکرد و غافلگیر نشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانی با چشمان خمار که خبر از حال نیمه مستی اش می داد و لحن کش دارش، لبخندی زد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ زود رفتی نگرانت شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد با اخمهای درهم نگاهش میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_گفتم بیام سری بهت بزنم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان نفسی بیرون داد. نگاهی تهی به او کرد و سپس پشت به او به سمت آشپزخانه راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانی داخل شد. صدای برخورد پاشنه کفش هایش با پارکت های کف، همچون میخی کوبنده به عمق روان مرد فرو می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چند بار زنگ زدم جواب ندادی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان بی خیال قهوه و نوشیدنش، قهوه جوش را داخل کابینت گذاشت و قدم به سمت اتاقش برداشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_شب بخیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانی خشکش زد..مات و مبهوت گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_میری بخوابی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان بی آنکه برگردد، همزمان که وارد اتاقش می شد با صدای بم و زمختش گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ قبل رفتن چراغارو خاموش کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در اتاقش را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانی همانطور که سرجایش ایستاده بود؛ نگاه ماتش روی در بسته اتاق خواب احسان مانده بود. بغض به گلویش چنگ انداخت و آن را سوزاند. تا کی؟ تا کجا حقش این دوری و بی محلی بود؟ چرا احسان زن مستقل، قوی، جذاب و پولداری چون او را دوست نداشت؟! اصلا چرا او پا پس نمی کشید وقتی این همه بی مهری معشوقش را می دید! چرا ناامید نمی شد!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش هم نمی دانست. فقط این را می دانست که برای یک روز هم، زندگی بی احسان توکل را نمی خواست! حتی اگر درِ اتاقش را بارها به روی او ببندد و آخرین حرفش خاموش کردن چراغ ها باشد، آن هم قبل رفتن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس باید می رفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل همیشه به سمت در قدم برداشت و لحظاتی بعد، خانه در تاریکی فرو رفت؛ اما دلش نه! دلش به یک امید تکراری روشن بود. شاید یک روز پیش از خاموش شدن چراغ، کسی صدایش بزند و بگوید نرو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز دیگر را شروع کرده بود. صبح از پی شب، شب از پی صبح. ساعت ها و لحظه های بیقرار برای گذشتن از روزهای تنگ و شبهای دراز و تکراریِ زندگی کسل بارش. روح ناآرام و زیادی خسته اش، جسم سنگین و بی حسش را به دوش می کشید و این دور باطل، بی رحمانه ممتدوار در سیاهیِ روزگارش جریان داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین را مقابل ساختمان هلدینگ نگه داشت و سوئیچ را به پارکبان داد.مرد میانسال با فرم سرمه ای اش، با احترام و سر به زیرانه سوار ماشین رئیسش شد و از کنار او گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش به رد رفته ماشین ماند. تازگی نداشت! این روزها و این اواخر نگاه سرد و یخ زده اش، زیادی جا می ماند. محو و تاریک، سیاه و عمیق پر از فریاد بی صدا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر را بالا آورد و به نمای ساختمان هلدینگ نظری انداخت. نمای تمام شیشه ای با فریم های باریک مشکی که عمود و ایستاده، نظم و قدرت را به رخ میکشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آسمان و رنگ آبی اش و روشنایی طلایی رنگ صبح، در شیشه های سرتاسری نما، آینه وار می درخشید. نگاه پایین آورد و به دو گلدان بزرگ زیتون های دم ورودی نگریست و روی تکه سنگی که کنار یکی از گلدان ها روی زمین افتاده بود؛ ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواست سیگاری روشن کند که تلفن در جیبش لرزید و او را به خود آورد. نگاه از همه چیز کند و با قدم های تند وارد ساختمان هلدینگ شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نظری به کانتر پذیرش مینی مال لابی اش انداخت و به سلام و روز بخیر کارمندان، پاسخی کوتاه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه چشم، سایه زنی را دید که روی صندلی های لابی، با لباسی سیاه رنگ نشسته بود.نگاه از منشی که از سر ادب و احترام ایستاده بود، گرفت و به طرف آسانسور و دفتر اختصاصی اش، به مسیرش ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی گرفت. یک روز جدید و کار از پی کار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانی صبح به دبی رفته بود و خبری از او نداشت. بی خبری را به هر چیزی ترجیح می داد. هرچه دور و برش آرام تر و کم تردد تر، اعصاب و روان او هم راحت تر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوورکت بلند مشکی رنگش را درآورد و روی مانکن نیم تنه قرار داد. صندلی پشت میزش را عقب کشید و روی آن نشست. تقه ای به در خورد و منشی اختصاصی اش با فنجانی قهوه وارد اتاق شد. با لبخند دوباره سلامی کرد و فنجان و بیسکویت را روی میز گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان تشکر کوتاهی کرد و در لپ تاپش را از هم گشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ببخشید آقای توکل! یه خانمی بدون قرار قبلی اصرار دارن شما رو ببینن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان نگاهی به منشی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اسمشون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منشی من منی کرد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ والا هرچی پرسیدم نگفتن!فقط میگن باید خودتونو ببینن! من بهشون گفتم نمیشه، منتها هنوز منتظر نشستن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم های درهم احسان بیشتر گره خورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بفرستش بیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و نگاه به صفحه مانیتورش دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چشم امری ندارید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به سبحانی بگید ساعت ده اتاق جلسه باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منشی دوباره چشمی گفت و از اتاق خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذهن احسان به زن سیاه پوش نشسته در لابی خطور کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا از گفتن نامش خودداری کرده بود! با او چه کاری می توانست داشته باشد؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فنجان قهوه را به دست گرفت و جرعه ای از تلخی آن را به جانش فرستاد. نگاهی به ساعت مچی روی دستش کرد و دوباره جرعه دیگر از فنجان را نوشید. کمی که مشغول کار شد‌، تقه ای به در خورد و بعد از مکثی کوتاه، آرام گشوده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان نگاه بالا آورد. زن از پشت در، محتاطانه به داخل خزید و در نظر احسان پدیدار شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم های احسان سوالی درهم شد. نگاهش مات و متعجب به زن روبرویش ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنی با قدی متوسط، چشمان درشت مشکی، بینی کوچک عملی، لب های برجسته، ابروهای باریک و موهای نیمه بلندِ عسلی رنگ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه زن کمی مضطرب به نظر می رسید. با لحن فروافتاده ای گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام آقای توکل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و کمی جلو آمد. احسان در جواب سلامش سری تکان داد و منتظر نگاهش کرد. زن از نگاه پر جذبه و کاریزماتیک احسان بیشتر هول شد. وسط اتاق جلوی میز احسان مردد و ترسیده ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ راستش... می خواستم چند لحظه کوتاه وقتتون رو بگیرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان با لحن جدی و بی تفاوتش گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_از چه بابت؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلوی زن خشک شده بود و تنش می لرزید. به یاد نداشت که حتی در دفاعیه تحصیلات ارشدش، یا در مصاحبه های کاری اش، این چنین مضطرب و ترسیده شده باشد. آب دهانش را به زور قورت داد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می گم! فقط خواهش می کنم بذارید حرفم رو بزنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احسان کلافه از مقدمه چینیِ زن، نگاه به صفحه لپ تاپش دوخت و عبوسانه گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من وقت ندارم خانم، سریع تر!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن نفسی لرزان گرفت و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از بیمارستان روانی "به روان" میام.. دکتر اقبالی هستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهِ احسان سریع برگشت. زن ادامه داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!