پارت بیست و هشتم :
ساعتی بعد به خانه رسیدم. موتور را پشت درب، خاموش کردم و آهسته داخل حیاط بردم. صدای تقّهی درب موقع بستهشدنش در سکوت پیچید و زودتر از آنچه باید، تمام شد. سرم را بالا گرفتم و به ساختمان نگاه کردم.
همهجا خاموش بود، جز چراغ اتاق من! نور زردش مثل لکهای روی دیوار تاریک نشسته بود. اخم باریکی بین ابروهایم افتاد. در را که باز کردم، سکوت خانه به استقبالم آمد. نور آباژور، گرد و محدود، گوشه
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🥺💔
۳ هفته پیشنیکی
0خداکنه اتفاق بدی براش نیفته آخه سکته مغزی معمولا آسیبای خیلی بدی میزنه مثل فلج شدن یا از دست دادن قدرت تکلم و... 🥺💔
۵ ماه پیشنیکی
1ایوای سکته مغزی؟ باباعطای مهربون چی شدی؟؟
۵ ماه پیشنیکی
1دیار همینجوری پشتیبان بهار باش خب؟؟ نذار بهار با کسی که دوسش نداره ازدواج کنه همینجوری حامی باش
۵ ماه پیشنیکی
1دیاررر عاشقتم پسر
۵ ماه پیشنیکی
1عزیزم طفلی بهار
۵ ماه پیشمیم
1طفلک دیار فکر همه و حل مشکلاتشون هست ولی یکی نیست از غمی که رو دلشه باخبر باشه یا بتونه کاری کنه 😔🙏🏻
۵ ماه پیشمهلا
1واقعیت زندگی هم همینه، کسایی که شبیه دیار هستن... همه ی آدمایی که اینجوری به فکر بقیه و حل مشکلاتشون هستن، حکایت زندگی خودشون همینه و خودشون همیشه تنهان. کسی نیست که به فکر مشکل و تنهایی اونا باشه
۵ ماه پیشمهلا
1وای چرااا سکته؟؟ خداکنه خوب بشه باباعطا، خداکنه طوریش نشه
۵ ماه پیشمهلا
1باز خدا روشکر یه عمو دیار مهربون داره. کلا خدا روشکر بخاطر وجودش، ماهه این پسر
۵ ماه پیشمهلا
1طفلی بهار وقتی اومده اینجوری خونه مادربزرگش و به دیار پناه اورده یعنی خیلی دلش شکسته
۵ ماه پیشمهلا
1نمیدونم حرفی که میزنم چقدر درسته اما به نظرم تهمینه همین رفتارا رو کرد که ایلیا هم اون کارا رو کرد
۵ ماه پیشمهلا
1درسته توجیهی برای کار بدی که ایلیا کرد با زندگیش وجود نداره و بالاخره اشتباه بزرگی کرده اما خب...
۵ ماه پیشنرگس
1خداقوت خیلی عالی بود همیشه لذت میبرم از خوندن این رمان
۵ ماه پیشنرگس
1اما چرا؟؟ احتمال زیاد چیزی از پناه دیده یا فهمیده نمیدونم...
۵ ماه پیشنرگس
1احتمالا شوک عصبی بهش وارد شده
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سمانه حسینی
0ای وای عزیزم خدا کنه بابا عطا چیزیش نشه 🥺