پارت سی و هشتم :
آنقدر ذهنم از فکر و خیال پر شده بود که نفهمیدم پلکهایم چه ساعتی، در میان سیاهیِ نیمهشب، سنگین شد و روی هم افتاد. خواب، آرام و بیصدا، مرا با خود برد؛ بیآنکه حتی بفهمم چه وقت تسلیمش شدهام.
اولین تکههای نورِ صبح، از لای پردهها خزید و روی پوستم نشست. گرمای ملایمش بیشتر شبیه بیدارباشی اجباری بود تا نوازش؛ انگار آفتاب آمده بود که بیاجازه، از پناه خواب بیرونم بکشد. پلک باز کرد
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
ریحانه
0یاخدا باز این مزاحم پیداش شد نویسنده جان خوشی هارو با قاشق چای خوری می ریزی واسه بدبختی ها با بیل اقدام میکنی دست درد نکنه ها ولی یکم ملایم رفتار کن مه یاس جونم گناه داره
۳ هفته پیشساناز
0🩵❤️🩶🩷🤍💛💚💜💙🧡🤎
۳ هفته پیشمیم
1از زبان هر دو ،چون دوست دارم احساس هر دوشون رو بدونم،از زبان مه یاس بیشتر 🙏🏻🥰
۳ هفته پیشمیم
1اوه،اوه ،با تمام قلبم،داره کم کم خودشو لو می ده دیار 😁
۳ هفته پیشمیم
2ای وای،یاسین پس بالاخره یه تکونی خورد تشریف آورده،یعنی مکنه برای عیادت اومده باشه،شایدم اومده از نبود باباعطا سوءاستفاده کنه 🤔
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️