پارت بیست و ششم :

نگاهم را با چندش و انزجار از شعله و آن چندنفر دیگر کندم؛ انگار ماندنِ بیشتر در آن فضا، بوی خفگی می‌داد. گلوی آدم از دود و خنده‌های بیخود و صمیمیت‌های لوسشان پر می‌شد. رو به مامان کردم، خشک و بی‌مقدمه گفتم: بیا، کارت دارم.
بی‌آنکه منتظر واکنشش بمانم، راه آشپزخانه را در پیش گرفتم. کف پاهایم روی سرامیک‌های سرد می‌کشید و ضربان عصبی شقیقه‌هایم لحظه‌به‌لحظه تندتر می‌شد. هنوز مامان ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دیار در رمان دیار مجنون، تبار لیلی دیار
تصویر شخصیت مه‌یاس در رمان دیار مجنون، تبار لیلی مه‌یاس
تصویر شخصیت میکائیل در رمان دیار مجنون، تبار لیلی میکائیل
آخرین نظرات ارسال شده
  • نرگس

    0

    خداقوت عالی و بی نقص. بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون نرگس عزیزم❤💚

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    0

    اما یه حسی بهم میگه مه یاس خیلی سختی میکشه در راه این عشق... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها مه یاس راه سختی رو در پیش داری

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    👌🏻👌🏻💔

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    0

    یه جور وحشتناکی گفت حلاله انگار یه حرص فروخورده تو کلامش باشه

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    کاملا درسته

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    0

    والا این پناه از همون اولم انگاری نه شوهرش براش مهم بوده نه بچه هاش کلا از اون مدلاست که تند میرن تو همه کاری بیخیال و بی پروا

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    پناهی که پناه هیچکس نیست💔

    ۴ ماه پیش
  • میم

    1

    مادریش در حد همون دزدی بود،الان روح و روان یاسین و مه یاس رو با حرفاش و کاراش نابود کرده،خیالشم نیست یاسین چکار می کنه با کی دوسته 😠🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    واقعا... درسته

    ۴ ماه پیش
  • میم

    1

    این پناه یه جوری گفت حلال قشنگ معلوم بود چیه،اصلا این دیگه حلال به قیافش نمی خوره ،با اون نقشه که برای دزدیدن نوبت پیوند داشت 😠

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    آره، همون کارش هم غیرقانونی بود👌🏻

    ۴ ماه پیش
  • میم

    1

    این وجود نحس شعله یه روز باز بین اینارو بهم می زنه،وقتی بفهمه دوست مادرشه 😠

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    آره ممکنه💔🥺

    ۴ ماه پیش
  • میم

    1

    حالا که مه یاس می خواد یکم دور باشه دیارم همهدجا هست،همین مهربونی زیادش گاهی باعث مشکل می شه،یکی مثل شعله سوءاستفاده می کنه 😔

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    دقیقا همینه👌🏻❤

    ۴ ماه پیش
  • ریحانه

    1

    طفلک مه یاسم نمیدونه نگران کدومشون باشه

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    آره واقعا طفلی💔

    ۴ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🧡💛🩷💜🤎❤️🤍💙🩵🩶💚

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    💚💚💚💚

    ۴ ماه پیش
  • مهلا

    2

    دستت طلا نگارجون، خداقوت عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    قربونت، مرسی از کامنت و انرژیت😘😘

    ۴ ماه پیش
  • مهلا

    1

    خیلی عالی بود، بی نظیر لذت بردم

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزدلم. خوشحالم دوسش داری🥰😘

    ۴ ماه پیش
  • مهلا

    1

    اینقدر که این دختر عسله حتی لجبازی شم شیرینه

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    خییییلی عسله😉

    ۴ ماه پیش
  • مهلا

    1

    سوار شو، پیاده روی رو هم میکنی بعدا دیر نمیشه😁

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    😁😁

    ۴ ماه پیش
  • مهلا

    1

    عذرخواهی کرد🥰

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️