لیست کلیه پارتهای رمان چند قدم فاصله : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 91
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 61
ساعت ها اشک ریخته بودم و حالا حتی نور مهتابی های روی سقف آفیس چشمم رو میزد. با وجود شب سختی که گذرونده بودم سر کار حاضر شده بودم که بهانه ای دست دارا برای دنبالم اومدن ندم. کاغذهای روی میز و لپ تاپ و لیوان قهوه سرد شده همونطور بود که دو شب پیش رها کرده بودم. من اما انگار از یک سیاره دیگه برگشته ب...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 62
دارا: بوی عطرش که همیشه من رو به یاد روزهای خوش قبل از این طوفان می انداخت تو فضای تنگ ماشین پیچیده بود و مشامم رو پر کرده بود. نگاهم به دست هاش که روی پاهاش گره خورده بود افتاد. بند انگشتاش از شدت فشاری که به خودش می آورد کبود شده بودند و ناخناش که حتم داشتم از استرس اینجوری شدند کوتاه و بلند بو...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 63
نگاهم از خیابون روبرو کنده نمیشد اما تمام حواسم بهش بود. چند لحظه ای سکوت بینمون برقرار بود که بالاخره شکستمش. - میفهمم… خیلی هم خوب میفهمم… میدونم زمانش غلطه و رابطمون درست تعریف نشده… میفهمم که از بیرون ما دوتا هیچ منطقی پشتمون نیست. نفسی کشیدم و برف پاک کن رو زدم که بارون روی شیشه رقصید. - اما...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 64
دانیال: به آلا که روبروم ایستاده بود خیره شدم که پوزخند پررنگی روی لبم نقش بست. لاغرتر از قبل شده بود و رنگش پریده بود. چشم هاش گود افتاده بود و صورتش پر از وحشت بود. ناخودآگاه نگاهم به سمت شکمش کشیده شد. جایی که اون بچه در حال رشد بود. برجستگی نامحسوس زیر لباسش دیگه قابل انکار نبود. مغزم برای چن...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 65
دارا قدمی جلو اومد و آستین هاش رو بالا زد. - حق نداری تحت فشار بذاریش… آلا با تو برنمیگرده… تموم شد. چشم هاش سرخ شده بود. چقدر راحت از حدش رد میشد. سرم رو کج کردم و همونطور که به آلا نگاه میکردم جواب دادم. - عجیبه… یادمه روزی هزار بار میگفتی بچتو حاملست... تکلیفشو روشن کن… منم اومدم همون کار رو ک...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 66
آلا: پله ها زیر پاهام انگار بلندتر میشدند و هربار که قدم برمیداشتم حس میکردم چیزی تو سینه ام جا به جا میشد. ساختمون قدیمی بود. ترسناک و سوت و کور. صدای قدم های دانیال از پشت سر واضح به گوش میرسید. کند حرکت میکردم. خیلی کند. به حدی که حس میکردم ممکنه هر لحظه بازوم رو بگیره و مجبورم کنه سریع تر قدم...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 67
پک آخر رو به سیگارش زد و از ماشین بیرون انداختش. - اگه عقدت کردم دو تا دلیل بیشتر نداره… اولیش داراست که نمیخواستم بیافته تو چاه تو و ژن خرابت... دومیشم بچه تو شکمته. سرم رو پایین انداخته بودم و سکوت کرده بودم. دیگه شناخته بودمش. داشت حرف هایی رو که جلو دارا بهش زده بودم تلافی میکرد. - برخلاف میل...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 68
چند لحظه ای رو از همون فاصله نزدیک به چشم هام خیره شد و بعد چونه ام رو رها کرد. عقب گرد کرد و وارد اتاقش شد. بالاخره تونستم نفسم رو بیرون بفرستم. در عرض چند لحظه خودم رو تو اتاق انداختم و در رو پشت سرم بستم. دنبال کلید گشتم که قفلش کنم اما پیدا نکردم. هیچ جای این خونه نمیشد احساس امنیت کرد. چند ر...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 69
دانیال: سرم از تحمل پر حرفی های خانم رحمانی تیر میکشید و نیاز به مسکن رو شدیدا حس میکردم. باید زودتر میرسیدم خونه و خستگی مطب رو در میکردم. خونه ای که هنوز هم بهش عادت نکرده بودم و یکی دیگه جز من توش نفس میکشید. کسی که تو این چند هفته بالاخره فهمیده بود که چطور باید رفتار کنه. تقریبا دیگه هیچ حرف...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 70
حس کردم پوستش زیادی سرد شده و این چیزی نبود که بتونه بازی کنه. یه قطره آب سرد از نوک موهای خیسش که به لباسم چسبیده بود سر خورد و روی سینه ام نشست که لرزم گرفت. چند لحظه ای طول کشید تا بفهمم دارم چیکار میکنم. دستم آهسته پشت کمرش رفت. بدنش سبک تر از چیزی بود که انتظار داشتم. جوری گرفتمش که وزنش رو...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 71
وقتی آخرین چسب رو به سرم زد یکبار دیگه نگاهش بین من و آلا چرخید. نگاهش جدی و سنگین بود. - تا نیم ساعت دیگه حالش بهتر میشه و بهوش میاد اما به نظرم به یه متخصص زنان نشونش بده… من باید برم اگه چیزی شد زنگ بزن. به تکون دادن سرم اکتفا کردم که آه بلندی کشید. مثل کسی که دیگه امیدی به جواب گرفتن نداره. -...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 72
آب دهانش رو قورت داد و سرش رو به طرف دیگه ای چرخوند. - ولم کن. سرش رو گردوندم و مجبورش کردم تو چشم هام نگاه کنه. - بگو تا فکت رو نشکستم. انگار مطمئن شد راه خلاصی وجود نداره که نگاه بی پرواش رو به نگاهم دوخت. - خریت کردم واسه چک سفته هایی که بابام کشیده بود قید آینده ام رو زدم و گناه به این بزرگی ...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 73
آلا: با صدای بسته شدن در از جا پریدم و پشت دستم رو محکم روی لبم کشیدم. میخواستم اثر لمس دندوناش رو پاک کنم و از بین ببرم. به اطراف نگاه کوتاهی انداختم. دنبال چیزی میگشتم که خودم هم نمیدونستم چیه. فقط میخواستم یه نشونه پیدا کنم. به طرف تخت رفتم و روتختی رو کنار زدم. با دستی لرزون روی ملحفه ها دست ...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 74
مکث کرد و نگاهش متعجب و کمی نگران شد. - یه معاینه دیگه؟ منظورتون چیه؟ نگاهم رو ازش گرفتم و مستقیم به صورت دانیال دوختم که هنوز خشک شده به مانیتور خیره شده بود و حالا سوال من انگار ضربه ای تازه بهش وارد کرده بود. - میخوام مطمئن بشم. مکث کوتاهی کردم و بعد از چند لحظه با لحن خالی از احساسی ادامه داد...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 75
دانیال: باد سرد عصر به حصار فلزی بالکن میخورد و صدای خفیفی بلند میشد. سیگار بین انگشت هام میسوخت و خط باریکی از دود بالا میرفت. نگاهم بیدلیل روی نقطه ای دور ثابت مونده بود اما ذهنم هیچ آرامشی نداشت. از دیروز یه بار هم در اتاق رو باز نکرده بود و چیزی نخورده بود. چند ساعتی بود که دیگه حتی صدای پاه...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 76
آینه تو دست لرزونش رو مثل تیغ بالا برد و نزدیک گردنش کرد. چهره اش مصمم و در عین حال جنون زده بود. - خیلی کثافتی دانیال. صداش لرزشی خفیف اما مرگبار داشت. - زندگیمون رو جهنم کردی. نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. - باعث مرگ مادرم شدی… منو بدبخت کردی… برادرت رو بدبخت کردی… دیگه نمیتو...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 77
فکرهای مختلف با سرعت جنون آمیزی توی سرم چرخ میخورد. تصویر درمانده آلا مدام جلو چشمام رژه میرفت. نگرانی مثل خوره داشت جونم رو میخورد. نگرانی از اینکه نکنه حالا که تو خونه تنهاش گذاشتم دست به کاری بزنه؟ افکارم مثل سم تو رگ هام جاری شده بود و اضطرابم رو دو چندان میکرد. دستام روی فرمون عرق کرده بود. ...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 78
آلا: درست مثل شبحی که تو زمان معلق مونده باشه مقابل آینه ایستاده بودم. هر بار که انگشتام زخم های گردنم رو لمس میکردند تیغ سرد خاطره ای تلخ قلبم رو میفشرد. خراش ها نمادی از آشوب درونیم بودند. گواه لحظاتی که عقلم رو از دست داده بودم و غرایز وحشیم بهم چیره شده بودند. چطور تونستم؟ این زمزمه خاموش ...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 79
کلمات دانیال تا عمق وجودم رو سوزوند. واژه مریضی مثل یه کابوس تمام عیار تو ذهنم رژه میرفت. لرزه ای خفیف مثل زلزله ای درونی سراسر وجودم رو فرا گرفته بود. نگاه خشمگینم تو یه چرخش ناگهانی به تالابی از التماس و ناباوری بدل شده بود. با قدم های لرزان به سمت دانیال رفتم. دستام که از ضعف و استیصال میلرزید...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 80
صدای باز شدن در اتاق تو سالن پیچید اما سرم رو نچرخوندم. نمیخواستم یه جنجال دیگه درست کنم. دانیال از کنارم عبور کرد و به طرف آشپزخونه رفت. از گوشه چشم دیدم که زیر چشمی نگاهم کرد. در یخچال رو باز کرد و شیشه آب رو چنگ زد. چند لحظه ای همونجا ایستادم. میتونستم سنگینی نگاه دارا رو روی خودم حس کنم اما ج...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
