لیست کلیه پارتهای رمان چند قدم فاصله : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 91
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 41
آلا: روی صندلی فلزی راهرو بیمارستان نشسته بودم و تمام جونم درد میکرد. دارا گفته بود داخل بمونم که سرما نخورم. منم بی چون و چرا اطاعت کرده بودم. خودش هم بیرون ایستاده بود و منتظر تاکسی بود. اون بدون دانیال حتی یه ماشین برای رفت و آمد نداشت اونوقت جلوش ایستاده بود. این دو برادر زمین تا آسمون باهم ت...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 42
خجالت زده سرم رو به طرفین تکون دادم. - نه جایی رو دارم نه حتی پولی واسه اجاره یه اتاق. ناخنم رو تو دهنم فرو بردم و جویدم که آهسته روی شونه راننده زد. - میتونی تا رشت ما رو ببری؟ راننده که انگار از چیزی که شنیده بود مطمئن نبود از آینه به دارا خیره شد و متعجب پرسید. - منظورت شماله آقا؟ سر تکون داد ...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 43
چند لحظه ای مکث کردم و بعد با جویدن پوست لبم ادامه دادم. - نمیتونم بفهمم چرا زندگیت رو ول کردی و افتادی دنبال من. نگاهش بالا اومد و روی صورت درمونده ام نشست. - اگه خیلی ناراحتی برم… برگردم تهران. وسط حرفش پریدم. - منظور من این نبود - منظورت چیه واضح سوال بپرس تا جواب واضح بگیری - حرف من اینه که چ...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 44
دارا: بی حوصله اینستاگرام رو بستم و با نوک انگشتام رو پیشخوان چوبی ضرب گرفتم. یک ساعتی میشد که منتظر بودم کارگر سر به هوای رستوران غذا رو آماده کنه. بگ بسته بندی شده رو بالاخره روی پیشخوان گذاشت که نگاه کوتاهی به صورتش انداختم و کیسه رو برداشتم. از رستوران بیرون زدم و پیاده راه افتادم که بوی نعنا...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 45
صدام عادی بود. انگار نه انگار که فاصله ای صفر شده بود و چیزی درونم برای چند لحظه لغزیده بود. بی حرف جلوتر از من راه افتاد و به طرف آشپزخونه رفت. از حالاتش هیچی رو نمیتونستم بخونم. انگار اونم شوکه بود که واکنشی به اون همه نزدیک شدنمون نشون نمیداد. روی صندلی پشت کانتر آشپزخونه نشست که با احتیاط روی...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 46
آلا: دستم رو به صورتم کشیدم و نفسم رو بیرون فرستادم. چشم هام بسته بود اما ذهنم ولکن نبود. هربار که پلک هام سنگین میشد تصویر دارا و رفتارهای عجیبش جلو چشمم زنده میشد. روی تخت غلت زدم و بالشت رو بغل کردم. لعنتی چرا از یادم نمیرفت؟ پتو رو تا زیر چونه ام بالا کشیدم و چشم باز کردم. نور کمرنگ چراغ تو ح...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 47
دست هام لرزید. چونه ام لرزید. تموم تنم لرزید و هیچکدوم از اینا دست خودم نبود. بدنم یخ کرده بود و انگار خون توی رگ هام خشک شده بود. نمیتونستم باور کنم که چی شنیدم. با اینکه میدونستم قراره همین روزا اعدام بشه فشار زیادی بهم اومده بود. فکرشم نمیکردم که این حجم از ترس و وحشت از تنهایی به وجودم بیافته...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 48
دانیال: نور زرد آشپزخونه روی سرامیک کف افتاده بود. سیگار نصفه نیمه ام روی لبه بشقاب دود میکرد و بوی خاکستر فضا رو پر کرده بود. صدای تیک تاک ساعت دیواری توی سالن مثل پتک روی اعصابم میکوبید. چند روزی بود که بیخوابی و انتظار برای اومدن جواب اون آزمایش لعنتی یقه ام کرده بود. باید تکلیف خودم و دختره ر...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 49
آلا اما انگار اصلا تو این دنیا نبود. روسری مشکی رنگش روی شونه اش افتاده بود. چشم هاش قرمز بودند ولی صورتش آروم بود. قدم آخر رو که برداشتم صدای برگ های خشک زیر کفشم باعث شد دارا سکوت کنه و سرش رو بالا بگیره. مسکوت نگاهم کرد که آلا هم از سکوتش متعجب شد و سرش رو بالا گرفت. لحظه ای که نگاهم با نگاهش ...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 50
دارا: آلا با فریادش به خودم آورده بودتم. حرکت دست هام متوقف شده بود. برای لحظه ای حواسم پرت نفس های بریده سام و چرخش آزاردهنده خاک تو هوا شد. دستام هنوزم روی گردنش قفل بودند. گرمای خونی رو که از زیر انگشتانم می تراوید حس میکردم. با پس زدن آلا یقه سام رو فشردم و سرش رو از زمین بلند کردم که نفس داغ...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 51
فکم تیر کشید و خشم تو تموم وجودم زبونه کشید. خشم از این وضعیت مسخره. از این بازی بیمارگونه. از این تهدیدهای پوچ. آلا اما دیگه نمیلرزید. دیگه صداش بغض نداشت. مچش رو از دست دانیال بیرون کشید و آروم ولی قاطع گفت: - جواب هرچی که بیاد برای من هیچ فرقی نمیکنه... تهدیداتم منو نمیترسونه چون حاضرم بمیرم و...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 52
نور مهتابی روی دیوار اتاق سایه ام رو روی دیوار کش داده بود. چمدون روی تخت باز بود. صدای چوب لباسی فلزی لباس ها که روی هم می افتاد با هر حرکت دستم تکرار میشد و انگار با وسواس خاصی گوشم بهش حساس شده بود. دستم رو روی لبه چمدون گذاشتم. انگشتام سرد بودند ولی قلبم داغ تر از همیشه بود. یه لحظه کوتاه مکث...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 53
آلا: علامت ساعت گوشه مانیتور حوالی نیمه شب رو نشون میداد. دفتر تقریبا خالی شده بود. از بین پنجره های بلند نور چراغ های بیرون روی میزها میریختند. لکه های زرد و نارنجی روی پوسته فلزی لپ تاپ ها برق میزدند. موهام رو با گیره مشکی بالای سرم نگه داشته بودم تا کلافه ترم نکنه اما چند تار پایین افتاده بود ...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 54
سرم رو کج کردم که آبشار موهام از بین دندونه های گیره مشکی رنگ سر خوردند و روی شونه هام ریختند. نگاه دارا بلافاصله از چشمام روی موهام کشیده شد. دسته موی مواج روی سرشونه ام رو بی هوا لمس کرد و بعد خیلی آروم شونه هام رو با سرانگشتاش گرفت. برم گردوند و گیره رو از روی موهام برداشت. مشغول جمع کردن دوبا...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 55
دارا: جلوی آینه بزرگ اتاق ایستادم و دکمه های پیراهنم رو بستم. کارم که تموم شد به خودم خیره شدم. چهره ام با روزهای قبل تفاوت داشت. نگاهم درون آینه پر از چیزی هایی بود که قبلا ندیده بودم. اضطراب و دلشوره و شاید هیجانی پنهان. تمام شب گذشته رو درست نخوابیده بودم و مدام تصویر آلا جلو چشمام بود. فکر کر...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 56
قدم برداشتم و به طرف آشپزخونه رفتم. نمیخواستم بترسونمش و یا غافلگیرش کنم. ففط میخواستم گرمایی رو که وجودم رو احاطه کرده بود با حضور در کنارش آروم کنم. نزدیکش که شدم متوجه حضورم شد. سرش رو برگردوند. نگاهش نگاهی عمیق و شاید کمی کنجکاو بود. لبخند کوچیکی روی لباش نشست. انگار حس کرده بود که محو تماشاش...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 57
با لبخندی مرموز به سمت آشپزخونه رفت که کمی متعجب شدم. تغییر ناگهانی رفتارش کنجکاوم کرده بود. چند دقیقه بعد صدای قدم هاش رو شنیدم. به طرف آشپزخونه گردن کشیدم که چشمم به نور شمع افتاد. با یه کیک کوچیک که روش یدونه شمع روشن قرار داشت وارد سالن شد. نور لرزون شمع صورتش رو زیباتر از همیشه کرده بود. متع...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 58
آلا: نمیدونستم چرا ضربان قلبم انقدر تند شده بود. نمیفهمیدم چرا تسلیم خواسته تنم شده بودم. درست وقتی که نگاهش رو دیدم فهمیدم که این فقط یه رقص ساده نیست اما پذیرفتم. گرمای نفسش که به پوست صورتم خورده بود برای اولین بار فهمیده بودم که چقدر دلم میخواست لمسم کنه. همونقدر که من از خودم بی خبر میخواستم...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 59
همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاده بود که برای چند دقیقه مغزم عقب تر از واقعیت حرکت میکرد. هنوز گرمای لب های دارا روی لبم بود و هنوز بوی نفسش نزدیک صورتم. هنوز گرمای دست هاش رو روی کمرم حس میکردم. - دارا؟ ایرنه آهسته دارا رو صدا زده بود اما لحنش کاملا شاکی بود. دارا بالاخره نفسش رو بیرون داد. - اینج...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 60
صداش آروم تر شد. - وقتی دیدمت انگار دوباره زنده شدم… اولش نمیخواستم حسم رو جدی بگیرم اما انگار با تو همه چیز دوباره معنی پیدا کرد… این معنی من رو بیشتر از قبل توی دردسر انداخت. حس کردم که از جا بلند شد و به در نزدیک تر شد. - اون بوسه شاید برای تو اتفاقی و یه حس غریزی بود اما واسه من به شرفم قسم ب...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
