به زلالی برکه به قلم سعیده براز
پارت شصت و هشتم :
- خیلی بی لیاقتی جیل، من این همه مدت دلتنگ تو بودم ولی تو انگار نه انگار.
وقتی برکه سرش را برگرداند و خواست از خانه خارج شود، کاملا بی اراده گفتم:
- اون بی لیاقت نیست برکه.
حرفم باعث شد برکه برگردد و حالا کاملا رو به روی من ایستاده بود و منتظر ادامه صحبتم بود.
- فقط دلش به حال صاحب بیچاره اش می سوزه که تنهاست، جیل نمی خواد من از اینی که هستم تنها تر بشم.
- این راه و خودت انتخا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آنیا
0😢😭
۲ سال پیشبنیـن
1شاید الان باید بگم؛در آخرین نامه برایم نوشت: نمی دانم اگر حالا بودی دنیا برایم چه شکلی بود، ولی حتما شکل خوبی بود. تازه تر، زیباتر و با ارزش بیشتری برای زیستن..!
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
وای بنین خوش ذوقم😍
۲ سال پیشزینب
4خدا خفه ات کنه میثم که باید دلم برات میسوخت اما نمیدونم چرا سوخت و گریه کردم برات. ممنون سعیده جون از رمان بی نظیرت
۲ سال پیشفاطمه زهرا
5وای همونجا فهمیدم مامانش قراه فوت بشه😭...کاش قضیه مامان بابای میثم سر برکه و سعدی هم نیاد
۲ سال پیشپرنیا
4خدا لعنتت کنه میثم دلم برات سوخت 😔😔
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
وای پرنیا با کامنت های تو کلی می خندم
۲ سال پیشاسرا
2آخه بیچاره میثم😭
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

حنانه
0بابااز برکه و سعدی بگو این میثم شاسکولو میخوام چیکار😂 نگرانی ای برکه امیدوارم حس انسان دوستانه باشه وگرنه خیلی نامردیه درحق سعدی