پارت شصت و نهم :

پدر با شک نگاهم کرد.
- آره بابا همه چی رو می دونم، مامان بهم گفت.
پدر با صدای لرزان گفت:
- دقیقا بهت چی گفت؟
- گفت کس دیگه ای رو دوست داشته و این قدر خودش و درگیر عشق اون کرد که از زندگیش غافل شد و بالاخره کارش به آسایشگاه رسید. چرا بهم نگفتین شما تو وضعیت مامان دخالتی نداشتین تا من این قدر از شما کینه به دل نگیرم؟
پدر دستش را روی زانوهایش گذاشت.
- اگه حقیقت و بهت می گفتم ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    1

    پس برکه و سعدی چی نکنه رمان بدون بیان احساسات اونا تموم شه🙁

    ۲ سال پیش
  • شبنم

    0

    خوب بود ممنون فکرم بد درگیر ماجرا شده نمی توانم نظر بدم شده

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    مهربون منی شبنم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    چه خوب که رفت دکتر با اینکه زیاد خوشایند نبود برامون حرفاش به پرنیان..هرچند باعث شد پرنیان به خودش بیاد

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    2

    دمتگرم صابر به نمایندگی از همه ما زدی🙏🙏😂

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ازدست تو پرنیا

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    پس گردنی که زدمن دردم گرفت 🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️