به زلالی برکه به قلم سعیده براز
پارت شصت و نهم :
پدر با شک نگاهم کرد.
- آره بابا همه چی رو می دونم، مامان بهم گفت.
پدر با صدای لرزان گفت:
- دقیقا بهت چی گفت؟
- گفت کس دیگه ای رو دوست داشته و این قدر خودش و درگیر عشق اون کرد که از زندگیش غافل شد و بالاخره کارش به آسایشگاه رسید. چرا بهم نگفتین شما تو وضعیت مامان دخالتی نداشتین تا من این قدر از شما کینه به دل نگیرم؟
پدر دستش را روی زانوهایش گذاشت.
- اگه حقیقت و بهت می گفتم ا
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
شبنم
0خوب بود ممنون فکرم بد درگیر ماجرا شده نمی توانم نظر بدم شده
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
مهربون منی شبنم
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0چه خوب که رفت دکتر با اینکه زیاد خوشایند نبود برامون حرفاش به پرنیان..هرچند باعث شد پرنیان به خودش بیاد
۲ سال پیشپرنیا
2دمتگرم صابر به نمایندگی از همه ما زدی🙏🙏😂
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ازدست تو پرنیا
۲ سال پیشاسرا
0پس گردنی که زدمن دردم گرفت 🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

حنانه
1پس برکه و سعدی چی نکنه رمان بدون بیان احساسات اونا تموم شه🙁