دوست داشتی؟
رمان در حسرت آغوش تو اثر niloofar tavoosi

رمان در حسرت آغوش تو

  • زبان فارسی
  • 105.9K 👁
  • 262 ❤️
  • 126 💬

خلاصه رمان عاشقانه در حسرت آغوش تو

داستان درباره ی دختری به نام پانته آ ست که عاشق پسری به نام کیارشه اما داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره اما طی جریاناتی کیارش مجبور میشه که پانته آ رو به عقد خودش در بیاره و…….پایان خوش

قسمتی از متن رمان در حسرت آغوش تو

- « اومدم.»
پریسا پدر خدمتکارا رو درآورده بود. می خواست خونه واسه شب جمعه برق بزنه. منم که از این کارها متنفر. یه دقیقه هم از این خونه دور باشم غنیمته. خداجون دستت درد نکنه که واسم ردیفش کردی .
روی تخت نسرین لم دادم و همان طور که خیارم را میجویدم گفتم: «حالا این کارت چی بود که منو به خاطرش اینجا کشیدی و وقت منو گرفتی؟»
- « اوه اوه، گفتم افه بیا ولی نه دیگه انقدر خرکی.»
شالم را از روی سرم برداشتم، مچاله کردم و به سمتش پرتاب کردم . جاخالی داد و گفت :
- « می دونی وقتی عصبانی میشی چه قدر چشمات خوشگل میشه؟»
- « خودتی.»
در اتاق نسرین با شدت هر چه تمام تر باز شد و مرد جوانی وارد اتاق شد . از وحشت خشکم زد و توانایی هرگونه عکس العملی از من گرفته شد . همان طور روی تخت نشسته بودم با دهان باز به او نگاه می کردم.
نسرین گفت : « باز سرتو مثل گاو حسن قلی پایین انداختی اومدی تو اتاق من؟»
با دست به من اشاره کرد و گفت :« من به کارات عادت دارم ولی این بیچاره آنفاکتوس کرد ... نگاه کن دهنش هنوز باز مونده.»
با این حرف نسرین به خود آمدم و سعی کردم دهانم را ببندم . مرد جوان که گویی تازه متوجه من شده بود سرش را پایین انداخت و خطاب به من گفت : « معذرت می خوام.»
لحظه ای زیر زیرکی نگاهم کرد و بعد به سرعت از اتاق بیرون رفت.
نسرین که از عصبانیت سرخ شده بود، رو به من کرد با دیدن من که هنوز به در اتاق خیره بودم نتوانست جلوی خنده ی ناخواسته ی خود را بگیرد . کنارم نشست و گفت : « حالا بیا درستش کن ... دختره منگل شد رفت.»
رو به او کردم و گفتم :« اون کی بود؟»
لبخندی زد و گفت :« پسر داییم ، به این کاراش دیگه عادت کردم ، نمی ترسم منتها تو دفعه اولت بود حق داری یه کوچولو بترسی.»
دست بردم تا عرق روی پیشانیم را پاک کنم ... دستام مثل دو قالب یخ شده بود ... خاک بر سرم شد تازه فهمیدم شال سرم نبوده ... وای خوب شد بی بی این جا نبود وگرنه زنده به گورم میکرد.
- « شالم رو بده!»
نسرین قهقهه زد و گفت :« جای بی بی جونت خالی !!! چقدر دلم براش تنگ شده.»
شالم را روی سرم گذاشت و مرتب کرد .
- « اینم از این، خیلی خوشگل شدی گلم.»
- « باز چی شده که مهربون شدی؟»
- « وا ... من که همیشه مهربونم ... اما خب ایندفعه یه چیز کوچولو می خوام.»
- « بنال.»
دوباره کنارم نشست .
- « میدونی پانی پس فردا تولد همین پسرداییمه .. همین که الان رنگ و روتو شبیه یه روح کرده بود. من نمی دونم چی براش بخرم ... یعنی میدونی چیه؟من سلیقه و عرضه ی خرید کردن رو ندارم، می خواستم اگه میشه تو یه چیزی براش بخری. سال های پیش مامان می خرید من کادو می دادم ولی امسال سرش خیلی شلوغه و وقت نمی کنه بره خرید.»
- « من خرید کنم ؟دیوونه شدی ؟ من از سلیقه ی مردا هیچی سرم نمی شه. خودت یه کاریش بکن.»
- « آبروم در خطره می فهمی ؟اون دنبال یه سوژه می گرده که همش منو مسخره کنه . خواهش می کنم کمکم کن.»
- « نمی تونم.»
مثل فشفشه از جاش بلند شد و گفت : « نمی تونم یعنی چی؟ پس رفاقت به چه دردی می خوره ؟ تو به چه دردی می خوری؟» روبه روم زانو زد و گفت :« خواهش.»
من هیچ وقت برای یک مرد خرید نکرده بودم ( حتی برای بابام ) اما مثل این که هر چیزی یه اولین بار داره.
- « باشه، اما بهت گفته باشم منم تو خرید بهتر از تو نیستم. بعدا حق نداری سرم غر بزنی.»
برقی که در نگاه او درخشید قلبم را آرام کرد .
- « ببین اون از رنگای آبی و سرمه ای و رنگای تو این رنج خوشش میاد ... اگه خواستی لباس بخری حواست باشه.»
دو ساعت تمام مغزم را با چیزهایی که او دوست داشت شستشو داد . در تعجب بودم او که این همه اطلاعات در رابطه با او دارد نباید خرید کردن برایش سخت باشد ... اما مثل این که سخت بود .
- « نسرین دیگه دیر شده باید برم.»
- « کجا؟ تو که تازه اومدی.»
او را در آ*غ*و*ش گرفتم و گفتم : « من دیگه چیز بخورم که این طرفا پیدام بشه. شاید دفعه ی بعد انقدر خوش شانس نباشم و زنده از اتاقت بیرون نرم.»
خندید و گفت :« نترس میگم وقتی تو اینجایی تو خونه راهش ندند.»
از اتاقش بیرون آمدم . همان طور که از پله ها پایین می رفتیم آخرین سفارشاتش را به من میکرد.
مادر نسرین از آشپزخانه بیرون آمد و گفت : « پانته آ جان داری میری؟ چرا انقدر زود واسه ناهار بمون.»
- « ممنون خاله . بی بی منتظرمه باید برم.»
داشتم به سمت در سالن می رفتم که با صدای پسردایی نسرین که گلویش را صاف می کرد به سویش چرخیدم . اولین چیزی که دیدم طوسی خوشرنگ چشمان او بود .
گفتم :« بفرمایید.»
- « می خواستم بابت امروز ازتون عذرخواهی کنم ... نمی دونستم شما تو اتاق...»
حرفش را قطع کردم و در حالی که بی دلیل دستپاچه شده بودم به زحمت گفتم :« مهم نیست ... احتیاج به عذر خواهی نیست.»
میدونستم که صورتم گل انداخته این را از حرارت گونه هایم متوجه شدم .
حتی یادم نیست با او خداحافظی کردم یا نه. تنها چیزی که می خواستم فرار کردن بود . خودم هم نمی دانستم چرا.
خدا ذلیلت کنه نسرین. من چرا باید واسه یه پسر غریبه کادو بخرم؟ کارم به کجا کشیده! سر میز شام این قدر با غذام بازی کردم که خاله گفت :« پانته آ چی شده؟ چرا غذا نمی خوری ؟ همون غذاییه که دوست داری. »
قورمه سبزی، غذای مورد علاقه من. اگه الان این قدر فکرم مشغول نبود شک نداشتم که تا مرز انفجار می خوردم.
- « چیزی نشده خاله ، فقط یه ذره بی اشتهام. »
بی بی گفت : « بیرون که بودی چیزی خوردی؟»
الانه که بی بی شروع کنه سریال بسازه .
- « نه بی بی.»
پریسا گفت : « این قدر به پانته آ گیر می دید منم بودم اشتهام کور میشد.» و قاشق پر از برنجش را به زور داخل دهانش کرد.
بی بی پوزخندی زد و گفت :« نگران اشتهای تو نیستم ، کور نیست چهار تا چشم داره. فقط یه لطفی کن، رفتی سرخونه و زندگیت این جوری غذا نخور طرف که روبه روی تو میشینه حالت تهوع بهش دست میده.»
پریسا به زور غذایش را قورت داد و با صدای بلندی گفت : « بابا؟»
- « به من ربطی نداره. اگه می تونی خودت جوابش رو بده.»
پریسا لبش را کج و کوله کرد ولی چیزی نگفت .
خاله : « حریف بی بی نمیشی، بیخود زحمت نکش. »


بیشتر بخوانید
نظرات رمان در حسرت آغوش تو
  • Beatrice

    0

    چرا رمان برا من فقط یه قسمت میاد تازه اونم باز نمیشه

    ۲ ماه پیش
  • Bafrin

    2

    واقعا رمان خوبی بود حیلی ب دلم نشست این یومین رمانیه مه این قدر خوندش بهم کیف داد

    ۲ سال پیش
  • کرانه

    0

    عزیزم اون دوتا رمان دیگه رو میشه معرفی کنی لطفا

    ۲ ماه پیش
  • فندق

    1

    تا آسمان.بازتاب.سوگلی سالهای پیری.بن بست عاشقی.عمارت سرخ.کبوتر.هیچوقت دیر نیست.این مرد امشب میمیرد.عابر بی سایه.همسایه من.همخونه.

    ۲ ماه پیش
  • کرانه

    0

    زیباترین رمانی بود که خوندم و خیلی بهم چسبید اولین بار خیلی سال پیش خوندمش و تنها رمانی بود که منی که حوصله ندارم یه فیلم و دوباره ببینم یا یک کتاب و چندبار بخونم این رمان و چندین بار خوندم، خیلی شبیه چیزی مثل اینم یا اینکه رمان دیگه ای از این نویسنده پیدا کنم

    ۲ ماه پیش
  • خدیجه

    0

    فوق العاده است

    ۲ ماه پیش
  • Kaegardan

    0

    مثلا حکمی شما ازش صحبت کردین شامل حال این مورد نمیشد دلیلش هم تو خود داستان هست بنابر این قبول باقی ماجرا عذاب آورده برای مخاطب . اما اگر رابطهٔ علی و معلولی را قشنگ تر رعایت کرده بودین مغز مخاطب شمارو بیشتر باور میکنه و با شخصیت هاتون و داستانتون زندگی میکنه با این حال ممنونم بابت رمان زیبات عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • Kargardan

    0

    وقتی نتونین از لحظه های خیلی مهم استفادهٔ درست کنید مخاطبتون رو از دست میدین و دیگه مخاطب باهاتون در قصه اتون سفر نمیکنه خودش رو جای شخصیت اصلی نمیزاره و نمیتونه اونقدر. از داستان شما لذت ببره . نکتهٔ سوم اینه که تحقیق در مورد یک سری مسایل در واقعیت پذیری داستان خیلی مهمه

    ۲ ماه پیش
  • Kargardan

    0

    سلام اینها را نمیگم که نرین رمان رو بخونین . اما چند تا نکته رو به نویسنده میگم یک اینکه شخصیت پردازی هات تا حدودی خوب بود و تونسته بود شخصیت هارا در بیاری اما تغیرو تحول شخصیت هارا خیر .نکتهٔ دوم جاهایی بود که میتونست بار دراماتیک داستان رو بهش قوت بیشتری بده و شما به سادگی ازش گذر کرده بودی

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان قشنگیه از همه مهم تر اینه که آب توش نبستن سریع پیش میره

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    چرا از یه قسمتی به بعد دیگه نمیره صفحهی بعد 😭😭😭

    ۳ ماه پیش
  • آیناز

    0

    رمان قشنگی بود. فقط اولش *** تو *** بود کیارش بین این دو تا خواهر انگار نوبت انداخته بود اول عاشق این میشد بعد اون یکی

    ۳ ماه پیش
  • سانی

    0

    رمان قشنگ بود دلزده نمشید

    ۴ ماه پیش
  • Zrichi

    0

    رمان خیلی زیبایی بود اما اگه شهاب تو این داستان واقعا عاشق نبود خیلی بهتر بود

    ۴ ماه پیش
  • ارینا

    3

    ممنون از نویسنده رمان واقعا عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • حلما

    0

    منم دوستش نداشتم تند پیش می رفت وجذابیتی نداشت من نصفه ولش کردم.

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام خوب بود

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!