پارت هفتاد :

- راستی چی می خواستی بهم بگی که مدام ازم فرصت برای حرف زدن می خواستی، الان بگو.
- الان دیگه گفتنش چه فایده ای داره؟
- بگو دیگه خودت و لوس نکن، بد کردم بردمت پیش دکتر؟!
- نه، دستت درد نکنه.
- پس حرفت و بگو.
- می خواستم بهت بگم تو اون بطری مشروب نیست، من تو چند تا از بطری های مشروب آب می زارم تو یخچال. ولی مگه تو گذاشتی حرفم و بزنم.
صابر دستی به پیشانی اش کشید.
- واقعا شرمندØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شبنم

    1

    ممنونم بخاطر داستان بخاطر قلم زیباتون بخار همه چیز سپاسگزارم❤️❤️❤️🙏

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    4

    چقدر دیر میثم به خودش اومد🥲

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    5

    برکه مرسی که واقعا سعدی رو اذیت نکردی

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    4

    آخه میثم بلاخره عاقل شدولی چه فایده🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️