سمات دانشمندی بدشانس است که با ازمایش اخرش خواب را از خودش گرفته و خوش شانس می‌شود. تاثیر منفی این کار به قدری بر اینده زیاد بوده که خط زمانی و افراد درون ان شروع به محو شدن می‌کنند. رامیاد، پسری از نسل سمات به گذشته فرستاده می‌شود تا سمات را درمان کند. خواب را به روتین جسمانی‌اش برگرداند و دوباره او را تبدیل به فردی بدشانس کند. اما تغییر سرنوشت یک فرد خوش‌شانس هیچ وقت قرار نیست اسان باشد. رازهای زیادی وجود دارد، افراد زیادی درون سایه‌ها هستند و از همه مهم‌تر، بازی با شانس هیچ وقت قرار نیست اسان باشد.

ژانر : تخیلی، معمایی، خانوادگی، علمی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۵۲ دقیقه ۱۱ ثانیه

نویسنده : الهام محمدنژاد

ژانر : #علمی_تخیلی #معمایی #خانوادگی

خلاصه :

سمات دانشمندی بدشانس است که با ازمایش اخرش خواب را از خودش گرفته و خوش شانس می‌شود. تاثیر منفی این کار به قدری بر اینده زیاد بوده که خط زمانی و افراد درون ان شروع به محو شدن می‌کنند. رامیاد، پسری از نسل سمات به گذشته فرستاده می‌شود تا سمات را درمان کند. خواب را به روتین جسمانی‌اش برگرداند و دوباره او را تبدیل به فردی بدشانس کند. اما تغییر سرنوشت یک فرد خوش‌شانس هیچ وقت قرار نیست اسان باشد. رازهای زیادی وجود دارد، افراد زیادی درون سایه‌ها هستند و از همه مهم‌تر، بازی با شانس هیچ وقت قرار نیست اسان باشد.

سال ها بود که دیگر سوار اسانسور نمی شد. از هر ده باری که سوارش شده بود هفت بار در رسیدن به مقصد دچار مشکل شده یا اصلا نرسیده بود. یا اتاقک به مقصد می رسید و درها باز نمی شدند، یا به مقصد نرسیده سیستم و سیم پیچی های اسانسور او را در میان دو طبقه حبس می کرد، یا برق ها می رفت. شاید با خودتان فکر کنید چقدر اسانسورهای افتضاحی در ساختمان ها نصب کرده بودند، درست مثل بقیه ی انسان های عادی دیگر.

اما واقعیت یک چیز دیگر بود. این شانس سمات بود که در اکثر موقعیت های زندگی دختر رخ نشان می داد و همه چیز را برایش سخت تر می کرد. به حدی که مسئول نابودی زندگی دختر بود. شاید فکر کنید مگر شانس چقدر تاثیر دارد که حالا باید نابودی همه چیز این دختر را از چشم ان بدانیم؟ ممکن است مثل پدر سمات فکر کنید بی عرضگی از خودِ سمات بوده که هنگام ثبت نام کنکور معدلش را با یک صدم

اختلاف وارد کرد و سیستم او را به دلیل تقلب رد کرد.

ممکن است مثل مادر سمات فکر کنید تنبلی از خودِ دختر بوده که هرگز نتوانست با وجود ان همه سال تمرین، یک لباس مناسب با چرخ خیاطی بدوزد و هر سری، سر هر لباس، کل تنظیمات نخ و چرخ و ... را از قصد بهم می زد. ممکن است مثل خواهرش فکر کنید او زشت است و صرفا به دلیل زشتی زیاد به هیچ جایی در زندگی نمی رسد و از کوچکترین چیزها، مثل داشتن دوست پسر محروم مانده.

اما باید بدانید که سمات بی تقصیر است. به عنوان خالقش قسم می خورم که او دختری باعرضه است. با وجود فقر زیاد، انقدری عرضه دارد که با وسایل دور ریختنی اختراعاتش را درست کند. تنبل نیست. با وجود حمایت نشدن از طرف هیچ کس، هنوز برای رویایش تلاش می کند. می خواهید بدانید رویایش چیست؟ معروف شدن. دیده شدن توسط دیگران به عنوان کسی که بود و به وسیله ی ان چیزی که با دستانش خلق کرده بود.

برای شناخته شدن به عنوان مخترعی باهوش و بااستعداد و چیزی بیشتر از هر انچه که همه تا به این لحظه از عمرش از او دیده بودند. درباره ی زشت بودن ولی... ترجیح می دهم چیزی نگویم. هر چه باشد زشتی هم بخشی از زندگی ست مگر نه؟ اما بدترین بخش زندگی سمات بود؟ ابدا. بدترین بخش زندگی دختر بدشانسی اش بود. دقیقا همان چیزی که باعث می شد سوار اسانسور نشود.

همان چیزی که سد تک تک قدم های زندگی دختر شده بود. همان چیزی که نمی گذاشت ارزشش توسط خانواده درک، و اختراعات ثبت و به دنیای بیرون درز پیدا کند. بدشانسی ای که هیچ کس باورش نمی کرد و هرکس هم باور کرده بود دیگر درباره اش سخنی نگفته بود که نکند خدای ناکرده این بد اقبالی دامن زندگی او را هم بگیرد. همین بدشانسی باعث شده بود سمات دو لیوان داغ قهوه را در میان انگشتانش گرفته و پله های ساختمان را دو تا یکی بالا برود.

دختر در ان حالت حداکثرِ سرعت را داشت و حداقلِ دقتِ حمل؛ یک چهارم بالایی محتوای لیوان ها از لبه ی دایره ای به بیرون پاشید و با گذر از هر پنج انگشت دختر و گذاشت رد سوزش بیش از حد بر انگشتانش بر روی زمین چکه کردند. انگشتانش از داغی قهوه می سوخت و زانوانش از تعداد زیاد پله ها. اما دختر فرصتی برای ایستادن نداشت. دیرش شده بود.

اخرین تاخیرش برای دوشنبه ی گذشته بود و پسر خاله اش، امیرآیین، با او اتمام حجت کرد که در صورت تاخیر چشمش را روی فامیل بودنشان می بندد و اخراجش می کند. سمات هجده ساله با وجود اینکه علاقه ی چندانی به کار کردن در کنار فامیل نداشت و حتی از اخراج شدن و رفتن بر سر کار دیگر استقبال می کرد چاره ای به جز اطاعت نداشت. متاسفانه خانواده ی سختگیر برای او قفسی از جنس فولاد بودند و برای خروج چند ساعتی و در اوردن حداقل پول ممکن، تنها به پسرخاله ی روان پزشکش اعتماد داشتند.

به سمات اجازه داده بودند در مطب او نقش منشی را داشته باشد تا فقط حقوق بخور نمیری بگیرد.حقوق اخر ماه تنها نیازهای اولیه اش را رفع می کرد و اصلا برای مستقل شدن از خانواده و خلاصی از قفس فولادی اش کافی نبود. درست همان مقداری بود که خانواده اش می خواستند. ایا این نشانه ی عشق و وابستگی عاطفی خانواده اش به او بود؟ خیر.

با تشکر از بدشانسی های دختر و بسته شدن درهای تحصیل و کار تولیدی و روابط اجتماعی، تنها مسیر زندگی سمات ازدواج سنتی بود. تنها امیدی که باعث می شد خانواده برای تمیز نگه داشتن تصویری از کوچکترین دخترشان در دید مردم تلاش کنند و این تلاش فقط باعث سخت تر گرفتن همه چیز به دختر می شد. البته خودِ سمات، با شناختی که از بدشانسی هایش داشت، می دانست که خیلی امیدی به این مسیر ازدواج سنتی و معرف هم نیست.

اگر به شانس او بود احتمالا مردی کور و کر و کچل به پستش می خورد که اتفاقا ثانیه ای بعد از بله گفتن سمات درست وسط قند سابیدن های بالای سرشان می افتاد سکته می کرد و می مرد. به عنوان نویسنده، با شرمساری و سری پایین، می توانم این پیشبینی سمات را تایید کنم. پس لطفا به شانس اعتقاد داشته باشید.

لازمه ی خواندن این رمان و همراهی دختری بدشانس در کل مسیر زندگی اش... راستی، به شما گفتم سمات شخصیت اصلی ست؟ او قهرمان داستان است. دختری فقیر، با چهره ای معمولی و روابط اجتماعی ضعیف و شانسی افتضاح و هوشی خیره کننده. هوشی که دلیل نوشته شدن این داستان است. دلم می خواهد تاصبح درباره ی اختراعات سمات حرف بزنم.

اما راستش را بخواهید اتفاق مهم تری در حال افتادن است. باید برگردیم به سوختن انگشتان و درد گرفتن زانوان دختر. سمات ادم بدشناسی بود. اتفاقات او را دنبال می کردند و با این حال امیرآیین، پسرخاله ی روان شناسش، حاضر شده بود سمات را با تمام دردسرهایش قبول کند. بیاید درباره ی امیرآیین حرف بزنیم. نه نابغه بود نه درسخوان. اما پدری فوق العاده پولدار داشت که در زندگی از دو مورد قبلی بسیار مهم تر است.

پول پدر درست مثل جاده صاف کن مسیر زندگی امیرآیین، و دو برادر دیگرش، را هموار کرده بود. فارق التحصیل شده نشده پدر برایش در بهترین نقطه ی شهر مطب گرفت. شوهر خاله هر چقدر که می توانست از کوچکترین پسرش حمایت می کرد. از نظر سمات یکی از مهم ترین دلایلش هم تفاوت زیاد امیرآیین با دو پسر دیگر بود. امیرآیین، تنها پسری بود که به کار کردن و مستقل شدن جیبش از پدر علاقه نشان می داد و شوهر خاله برای همین روحیه ی جنگی و سرتق با تمام وجود به او افتخار می کرد.

البته شوهر خاله هم مثل پدر سمات اصلا از مستقل شدن فرزندانش

حمایت نمی کرد اما برخلاف او با سرمایه ای که داشت قفسی از جنس طلا برای فرزندانش ساخته بود. قفسی که ترک کردنش به مراتب سخت تر از قفس فولادی سمات بود. سمات پشت در مطب که رسید با ارنج به نوک دستگیره فشار اورد. نه دست ازادی برای زدن زنگ داشت و نه کلیدی به همراه.

یکی از قهوه های درون دستانش به طرز خطرناکی کج شد. یعنی بدشانسی دیگری در انتظارش بود؟ ریختن محتوای لیوان بر روی لباسش نه تنها او را می سوزاند، بلکه باعث می شد پسرخاله ی حساس به بو و نظافت و نم لباس عصبانی تر از روزهای قبل، دلیلی برای خالی کردن حرصش بر سر سمات داشته باشد. البته این دیگر بدشانسی نبود و مقصرش خودِ سمات به حساب می امد که در این زاویه ی خطرناک قهوه ها را گرفته بود.

لحظه ای که بیخیال باز کردن در شد و می خواست دو لیوان قهوه را روی پله های خاک گرفته قرار دهد، در از ان طرف باز شد. با چشم های خسته و خواب آلود امیرآیین رو به رو شد. رگ های خونی قرمزی خاصی به سفیدی اطراف مردمک چشمانش پاشیده بود و باعث می شد سبزی دور مردمک هایش روشن تر از همیشه به نظر برسند. با وجود اخم بر روی پیشانی اش، پف زیر چشمانش و حتی ابروان کمی بهم ریخته اش، هنوز همان جذابیت همیشگی را داشت.

البته این جذابیت دلیل بر چشم پوشاندن سمات از واقعیت نمی شد. دختر لبخند گوسفندواری زد. امیرآیین مثل سگ عصبانی بود. دلیلش چه بود؟ احتمالا بیدار شدن از خواب. یا خواب الودگی شدید. یا کمبود خواب. یا خواب بیش از حد زیاد. نه اینکه تمام مشکلات ذهنی و جسمی امیرآیین منشا خواب داشته باشند، سمات با توجه به انچه در مقابلش می دید صرفا همین نتایج را می توانست بگیرد.

ذهن تحلیلگرش با هر بار تاخیر در پلک زدن، هر تکان بدون تعادل بدن مرد و هر فشار بند انگشتانش بر دستگیره ی در دفتر، نتیجه اش را کمی

تغییر می داد و سعی در بررسی اطلاعات بدست امده از بدنی که فاصله ی بین در و دیوار را پر کرده بود داشت. اخم مرد که غلیظ تر شد سمات به خودش امد. با صدایی ریزتر از حالت عادی بلند گفت:

_سلام رییس.

امیرآیین صدایی هوم مانند عمیق از گلویش خارج کرد. رسما هیچ معنایی نداشت. نگاه خسته اش همچون حیوانی گرسنه و وحشی به قهوه ی درون دستان سمات دوخته شد.

_ اون بی صاحاب رو بده.

و در یک حرکت سریع لیوانی که در دست راست دختر بود را قاپ زد و وارد مطب شد. راه که برای سمات باز شد دختر نفس راحتی کشید. امروز هم توانسته بود بدون توبیخ تاخیر کند. صدای دمپایی های امیرآیین در دفتر خالی پیچید و سمات در پشت میز منشی جا خوش کرد. هنوز نیم ساعت تا شروع امدن مراجعین مانده بود ولی امیرآیین همیشه اصرار داشت که خودشان زودتر در دفتر حاضر شوند و اماده سازی های اولیه را انجام بدهند. حالا اماده سازی چه بود؟

زدن چایی ساز به برق، روشن کردن کولر و دسته بندی کردن پرونده ها. شاید زودتر آمدن برای امیرآیینی که گزارش جلسات سابق و یادداشت های قبلی مراجعین و بیمارانش را چک می کرد واجب بود. اما برای سمات زمانی برای تلف کردن به حساب می آمد. زمانی که با توجه به موقعیتش، برایش همچون طلا باارزش بود. سمات ۱۸ سال داشت. قرار نبود به دانشگاه برود.

در اصل خودش نمی خواست. می دانست که محیط مثلا اکادمیک قرار نیست مکانی برای او باشد. دانشگاه و خوابگاه را مسیری برای دور شدن از خانواده می دید ولی با خراب شدن کنکورش هم خیلی ناراحت نشد. شانسش را می شناخت و برایش اندکی قابل حدس بود. برنامه ی بعدی خانواده اش برای او ازدواج بود. اما سمات، برخلاف ماجرای دانشگاه، با این بخش مشکل داشت. او به دنبال ثبت اختراعاتش بود.

دیوانه وار به نظر می رسید اما سمات می دانست که با وجود هوشی زیادش با ثبت یک اختراع فوق العاده می تواند مسیر خودش را از سرنوشتی که خانواده اش برای او در نظر گرفته بودند جدا کند. مسیر و سرنوشتی کاملا جدید و فرای تصور و خیال. مسیری که قرار بود با هوش و استعداد خدادادی اش بسازد. البته هوش بالایش هم جنبه ی مثبت داشت هم منفی. جنبه ی مثبت اختراعاتش بود.

انباری خانه ی مادربزرگ برایش تبدیل به یک ازمایشگاه مجهز شده بود. از انجایی که از آت وآشغال برای ساخت استفاده کرده بود هیچ یک از اعضای خانواده به وسایل درونش شک نکرده، حتی برای تمیزکاری هم پا به انباری نمی گذاشتند. همه به جز یک نفر. بیسو. خواهر بزرگتری که شخصا خدا برای عذاب دادن و سخت تر کردن زندگی سمات فرستاده بود. هر چه سمات نداشت خواهرش داشت.

زیبایی، خوش هیکلی، خوش صحبتی، کار، دوست و... خلاصه که خواهرش تبدیل به همه چیز پدر و مادرشان شد. که برای اکثر اوقات چیز خوبی بود. سمات نیاز به دو جفت چشم که تک تک حرکاتش را زیر نظر داشته باشند و یا هر ده روز یکبار درباره ی مسائل پیش پا افتاده با او بحث کنند نداشت. در چنین مواقعی وجود بیسو کمک کننده بود. خواهر بزرگترش با ان همه ماجرا و حاشیه، تمام هوش و حواس پدر و مادر را از آن خود کرده بود.

خاستگارهای وقت و بی وقت. نشان دادن دوست پسران مختلفش به مادرشان و غر زدن در مرود دراماهایی که سر کارش اتفاق می افتاد. بیشو یک زندگی کاملا دخترانه و عالی داشت. بر خلاف سمات. البته سمات هم با این قضیه مشکلی نداشت، سعی می کرد نداشته باشد، اما زمان هایی بود که بیسو بر علیه ش می شد و برای ازار دادنش شروع به اوردن بهانه می کرد.

بهانه هایی کاملا مَن در اوردی و بی پایه و اساس. اما متاسفانه، به دلیل علاقه ی زیاد پدر و مادر به بیسو سمات تنبیه می شد. بدون اینکه به

صحبت هایش گوش بدهند. سمات از چنین موقعیت هایی متنفر بود. با این حال کاری از دستش برنمی آمد. حداقل نه با وضعیت فعلی اش. اگر اختراعش ثبت جهانی می شد... ان وقت چرا. فرصتی برای مقابله با خواهر بزرگتر و بدست اوردن عشق پدر و مادر داشت.

امیر آیین خمیازه ی بلند بالای دیگری کشید و بیشتر از قبل درون مبل فرو رفت. قهوه ای که خورد ظاهرا تاثیر برعکس گذاشته و او را خواب الودتر کرده بود. سمات با خنده به داماد آینده شان نگاه کرد. حقیقتا از اینکه امیرآیین و بیسو قرار بود با هم ازدواج کنند خوشحال بود. بیسو برای او خواهری بد ولی برای دیگران دختر و دوست و همراه خیلی خوبی بود.

سمات بر خلاف هر گونه تنفر و چالشی که میان او و خواهرش بود خوشبختی او را می خواست. بدبختی و ناراحتی بیسو همیشه بر پدر و مادرشان تاثیر می گذاشت و باری سنگین بر دوششان می شد. باری که در نهایت تبدیل به عصبانیت شده و بر سر سمات بیچاره اوار می شد. تازه جدای از ان، اگر بیسو با مردی مثل امیرآیین ازدواج می کرد اتاق مشترکشان کامل خالی می شد.

اینقدر هر دو درگیر سفر و تفریح و کار میشدند که دیگر بیسو به ان اتاق احتیاجی پیدا نمیکرد و سمات میتوانست بخشی از ازمایشگاهش را به انجا منتقل کند. از فکر به تصاحب پنجره ی بزرگ اتاق، که سهم خواهر زورگویش شده بود لبخندی شیطانی بر لبان سمات آمد. اوه که چه کارها قرار بود بکند.

_ تمومش کن... قیافه ت خیلی زشت میشه وقتی اینجوری می خندی.

گردن سمات سریع چرخید. از دنیای رویا و ارزو خارج شد. در مقابل چشمانش، امیرآیین سرش را کامل به پشتی مبل تکیه داده، در حال چرت زدن بود. چشمان کامل بسته اش سمات را به اعتراض وادار کرد:

_ هی! چطور با چشم های بسته میگی زشت شدم؟ حداقل یه پلک رو باز می کردی.

لبخندی کوتاه بر لب های امیرآیین امد. بیشتر شبیه پوزخند بود تا لبخند. چشمانش را نصفه باز کرد و اعتراض سمات را در نطفه خفه کرد:

_ تشخیص این حجم از زشتی نیاز به چشم باز نداره.

هنوز سرش کامل تکیه داده به پشتی مبل بود و دست به سینه درون کوسن و پشتی نرم فرو رفته بود. با ان کت و شلوار خاکستری تیره و دمپایی صورتی رنگ واقعا مسخره به نظر می رسید. و جذاب. سمات به یاد حرف های پدرش زمانی که مادر، برای اولین بار، نقشه ی خودش و خواهرش برای ازدواج بیسو و امیرآیین را با او مطرح کرده بود افتاد. پدر غر زده بود که امیرآیین زیادی به عنوان مرد خوشگل است. خواهرش هم که از وقتی سمات به یاد می اورد از دور قربان صدقه ی قد و بالا و خوشگلی امیرآیین می رفت. یکسال اخیر هم که به سمات اخطار داد در بین مراجعین اگر زنی سعی در نزدیک شدن به امیرآیین دارد ازش زهر چشم بگیرد. البته که سمات حاضر به انجام همچین کاری نبود. همان لحظه صدای زنگ دفتر بلند شد و امیرآیین با سرعت برق از روی مبل پرید. به درون اتاق مشاوره اش رفت و سمات بعد از شنیدن بسته شدن در از روی صندلی بلند شد.

وقت رو به رو شدن با اولین مراجع ان روز بود. زنی میانسال که بعد از خودکشی و مرگ پسرش افسردگی شدید گرفته بود. با مشاوره های امیرآیین هیچ وقت کارش به خودکشی نرسید اما یکسالی می شد که تحت درمان بود و می رفت و می آمد و تغییراتش از نظر سمات در حد صفر بود. امیرآیین می گفت هر کس سرعت خودش را دارد. نمی توان به مراجع به دلیل تند یا کند بودن خرده گرفت.

سمات روی صندلی اش نشست و بعد از چند دقیقه که صدای زنگ مخصوص را شنید پیرزن را به داخل راهنمایی کرد. بالاخره سکوت سالن انتظار را فراگرفت. فقط صدای محوی از مشاوره ی امیرآیین و گریه های زن می آمد. همیشه در جلسات گریه می کرد و به طرز عجیبی هیچ وقت اشک کم نیاورده بود. سمات سعی کرد تمرکز کند. دفترچه ی گلبهی

رنگی که خط های سفید به شکل درهم رویش بود را از کیفش خارج کرد.

او مشکلات خیلی خیلی مهم تری از ازدواج خواهر و افسردگی پیرزن یا حتی ازدواج خودش داشت. او نمی توانست بخوابد. با جوییدن گوشه ی لبش به جدولی که درون دفترچه کشیده بود نگاه کرد. همراه با چک کردن ساعتش سعی در پر کردن اطلاعات جدید داشت. بعد از چند دقیقه در اخرین ردیف جدول نوشت: زمان بیداری ۱۲۰ ساعت. چشم هایش را با حرص بست و خودکار را با کلافگی روی دفتر انداخت. رسما حماقت کرده بود و نتیجه ی همان حماقت شده بود ناقص الخلقه شدنش. لعنت به شانس بد که اینجا هم یقه اش را گرفته و ول نمی کرد. ایده ی اختراع اخرش تحت تاثیر مطالعه بر روی علوم اعصاب خواب به سرش رسیده بود. علمی که، به طور خلاصه بخواهیم بگوییم، در مورد خواب تحقیق می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیتش و حتی عملکرد ان. چطور بدن به خواب می رفت. چه اتفاقی در زمان خواب درون بدن رخ می داد. تاثیر کم خوابی و بی خوابی بر مغز و اعصاب و... علمی بود که به طور اتفاقی از زبان امیرآیین درموردش شنید و از ان زمان توجه سمات را به خودش جلب کزد. البته که پسر خاله اش نمی دانست سمات مخترعی گمنام است وگرنه که عمرا این علم را به او معرفی می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین ویژگی های خوب زیادی داشت و یکی از ان ویژگی ها حس مراقبت و محافظتی بود که نسبت به سمات نشان می داد. از بچگی سمات به یاد داشت که هرگاه دعوایش می کردند به خانه ی خاله اش فرار می کرد و امیرآیین با بازی کردن با او حواسش را پرت می کرد. گاهی هم به او در اتاقش پناه می داد و تا ارام شدن پدر سمات در را باز نمی کرد. خاطرات زیادی از پناه دادن های امیرآیین داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما گندی که الان زده بود خیلی با خرابکاری های بچگی اش فرق می کرد. انقدر به فکر ثبت اختراع اخرش بود که برای اثبات کار کردش ان را روی خودش امتحان کرد. کارش احمقانه بود ولی چاره ی دیگری هم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نداشت. دستگاهی که برای بخش انگیختگی مغز درست کرده بود و قرار بود برای بیدار کردن بیماران در کما به کار برود قدرت رساندن سمات به تمام چیزهایی که می خواست را داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این اختراع او را معروف می کرد. پولدار می شد. به جایی می رسید که دیگر قرار نبود از دست کتک های پدرش و بدشانسی هایش به کنج اتاق پسرخاله اش پناه ببرد. انگیختگی یا برانگیختگی (به انگلیسی: Arousal) یک وضعیت فیزیولوژیکی و روانی از بیدار شدن بود که باعث هشیاری یا به محرکی واکنش نشان دادن انسان ها می شد. این اتفاق به وسیله ی دخالت دستگاه فعال کننده مشبک در ساقه مغز، سامانه عصبی خودگردان و غده درون ریز در بدن و مغز رخ می داد، که منجر به افزایش ضربان قلب و فشار خون و وضعیت هوشیاری حسی، تحرک و آمادگی برای پاسخ می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگیختگی باعث بیداری افراد از خواب عادی می شد. سمات با افزایش فشار و تحریک سامانه عصبی و ساقه ی مغز سعی در چند برابر کردن فشار برای بیداری افراد وارد شده به کما داشت. و خب... خبر خوب این بود که دستگاه کار می کرد. خبر بد این بود که زیادی خوب کار می کرد. سمات چشمانش را بست و با حرص شروع به مالیدن شقیقه هایش کرد. متاسفانه نتوانسته بود کسی را پیدا کند که بر رویش دستگاه را امتحان کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقریبا هیچ خانواده ای حاضر نبود عزیز در کما رفته اش را، که هنوز امید به بیداری اش بود، به او که شبیه ادم های کم سن و سال و خل و چل بود بسپارد. اگر هم حاضر می شدند در قبالش پول زیادی می خواستند. در حد دیه ی کامل یک انسان. البته سمات به انها حق می داد. اگر، با توجه به شانسی که داشت، دستگاه کار نمی کرد امکان مرگ بیمار و الوده شدن دستش به خون بالا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات انقدر به خودش اطمینان داشت که نگران کشتن کسی نباشد ولی مشکل این جا بود که خانواده ای حاضر به انجام این ریسک نبود. پس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط یک راه حل می ماند. راه حلی که دیوانه وار بود و سمات حاضر به انجامش. خودش را باید به کما می برد و به زندگی برمی گرداند. هیچ وقت ان روز را فراموش نمی کرد. درست پنج روز قبل بود. برهان، صاحب کافی نت محل که جزو خاطرخواهان بیسو به حساب می آمد و برای نزدیک تر شدن به او کارهای کل خانواده را انجام می داد، تنها کسی بود که حاضر به حضور در زیرزمین و کمک به سمات برای اجرای نقشه اش و فیلمبرداری شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته که برهان نمی دانست چه اتفاقی درحال افتادن است. او فکر می کرد سمات یک ویدیو برای اینستا می خواهد درست کند. از خدا خواسته وقتی سمات به او پیشنهاد یک روز ماندن در خانه شان را داد قبول کرد. البته وقتی که متوجه شدن کل مدت را باید در زیرزمین در حال فیلم برداری باشد خیلی بادش خوابید. ولی امید به دیدن بیسو به برهان انگیزه ی ماندن برای کل روز را داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات دستورالعمل فشردن دکمه ها را به ساده ترین شکل ممکن نوشت و به برهان داد و پیش خدا التماس کرد که بدشانسی عجیبش یک وقت به کار نیفتد. درست است که داشت خودش را به کمای مصنوعی می برد ولی اگر برهان خنگ بازی در می اورد و یا کاغذ دستورالعمل را گم می کرد رسما سمات تا اخر عمر در کما می ماند. با توجه به شناختی که از خانواده داشت، اصلا بعید نبود خودشان دست به کار شده و در باغچه چالش کنند تا یوقت مراسم فوت و عذاداری اش برنامه ی ازدواج بیسو را بهم نزدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنگ دفتر دوباره بلند شد و سمات را از افکار پریشانش کمی خارج کرد. در این پنج روز بارها ازمایش را در ذهنش مرور کرده بود و شاید بالای صد بار فیلمی که برهان گرفته بود را دوباره و دوباره تماشا کرده بود. یک چیزی درست پیش نرفته، وگرنه وضعیت سمات نباید این می بود. ۱۲۰ ساعت، معادل ۵ روز کامل، نخوابیدن اصلا جزو خواسته های دختر نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باورش نمی شد که این بار هم شانس بد در خانه اش را زده، طوری او را در هچل انداخته بود که نمی دانست چطور باید از ان خارج شود. اگر به کسی می گفت یا پیش دکتر می رفت معلوم نبود اخرش سر از کدام قبرستان یا ازمایشگاهی دربیاورد. به طرف در ورودی راه افتاد. شاید نخوابیدن خیلی هم بد نبود. هیچ کس متوجه ی تغییری درباره ی او نشده بود و خودش هم احساس کمبود انرژی نمی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل روزهای قبل سرحال بود و ذهنش در زمینه ی خلاقیت مثل روزهایی بود که خواب کامل داشت. اشتهایش هم کم یا زیاد نشد. اگر کل شب بیدار ماندن هایش را فاکتور می گرفت، سمات هنوز همان ادم قبل بود. هومی زیر لب گفت و هم زمان صدای گریه ی پیرزن بلندتر شد. شاید بهتر بود اسم دستگاهش را چیز دیگری بگذارد. یا تحت عنوان دیگری ثبت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انسانِ نخواب ساز؟ نچ. از بین برنده ی خواب؟ زیادی طولانی بود. در را باز کرد و سلامی کم انرژی داد. بادش خالی شده بود ولی با دیدن فردی که ان طرف در ایستاده بود پلکی از تعجب زد. پسری ۲۰ ساله با موهایی به رنگ قرمز و چشمانی آبی که سمات نود درصد مطمئن بود لنز است رو به رویش ایستاده بود. ناخن هایش را لاک قرمز زده بود و با بی حوصلگی ادامسش را می جویید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط ظاهر فرد مقابلش نبود که سمات را متعجب کرده بود. هاله ای تیره دور گردنش قرار داشت. گردنبند بود؟ سمات خیلی اهل مد و فشن نبود، ولی می دانست انقدر این صنعت پیشرفت نکرده که طراحانش همچین گردنبندی بسازند. مرد دهان باز کرد و عجیب ترین حرفی که سمات تا به امروز در طول عمرش شنیده بود زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام مامان بزرگ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هاه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات با چهره ای در هم پیچیده به فرد رو به رویش نگاه کرد. احساساتش ترکیبی از تعجب و انزجار بودند. چطور ممکن بود کسی که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقریبا هم سن و سالش بود به او مادربزرگ بگوید؟ سمات می دانست که دختر جذابی نیست، کاملا معمولی بود و ساده. اما این دلیل نمی شد که به او بگویند مادربزرگ. با عصبانیت یک دستش را به لبه ی در تکیه داد و اماده برای بستنش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عوضی هایی مثل این را قبلا هم دیده بود. با صدایی سرد و اخمی که در میان ابروانش بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ با کی کار دارین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نظرش این ادم ارزش هم جوابی نداشت. فقط باید او را می پیچاند و می فرستاد پی نخود سیاه و بعدش به دنبال بدبختی خودش می افتاد. پسر چشم آبی ولی با رفتار سرد سمات از رو نرفت، بلکه قدمی به جلو برداشت و فاصله ی میانشان را کمتر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اومدم برای مشاوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از جیب لباسش، که به طرز عجیبی به جای دو طرف پیراهن بودن درست وسطش دوخته شده بود، تکه کاغذی بیرون اورد و عین ارم میتی کومان رو به سمات گرفت. دختر کاغذ را باز کرد و با نامه ی دانشگاه رو به رو شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من یه نابغه ام ولی واسه ادامه تحصیل و شرکت توی المپیاد باید نامه ی روانشناس رو ببرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات نیم نگاهی به لباس و چهره ی مرد انداخت. نمی خواست پوشش را جنسیتی کند ولی طبق چهار چوب های اداری اگر در نظر می گرفتیم این پسر زمین تا اسمان با استاندارد فاصله داشت. یک جورهایی مشخص بود برای چه دانشگاه، با ان سیاست ها و سختگیری های مسخره سر پوشش، تصمیم گرفته بود او را پیش روانشناس بفرستد. سمات سری تکان داد و از مقابل در کنار رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر وارد شد و جلوتر از سمات روی مبل خودش را ولو کرد. زیادی راحت نشسته بود و سمات با چشم هایی ریز شده او را زیر نظر گرفت. بوی دردسر می داد و متاسفانه هنوز ده دقیقه ای از مشاوره ی پیرزن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسرده مانده بود. سمات روی صندلی چرخدارش نشست و دفتر منشیگری اش را بیرون اورد. باید تا قبل از تمام شدن مشاوره اطلاعات هویتی مرد را می گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اسمتون رو میشه بگین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ رامیار هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه گذشت. سمات خودکار به دست منتظر شنیدن فامیلی مراجع جدیدشان بود ولی با سر بالا اوردن پسر را دید که به تلویزیون نگاه می کند. سمات لب هایش را از سر حرص برهم فشرد و این بار دقیقتر از پسر پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ... فامیلیتون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سراج.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات سری تکان داد و یادداشت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سابقه ی مشاوره دارین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فکر نکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات رو به دفترش پوکر شد ولی چیزی نگفت. پسر خیلی کند و با کمی تردید جواب هر سوال را می داد. سمات می خواست صادقانه در برگه ی مشخصات بنویسد ادم گیجی است ولی حرکتش کاملا به دور از ادب بود و امکان داشت امیرآیین را عصبانی کند. در این وضعیت عصبانیت او را اصلا نمی خواست. تنها کسی که ممکن بود بعد از لو رفتن خرابکاری اش به او پناه بدهد همین امیرآیین بود وگرنه هیچ امیدی به خانواده ی خودش نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر و مادرش فقط بیسو را دختر خودشان می دانستند و فقط برای او وقت و زمانی نمی گذاشتند. انقدر حواسشان به سمات نبود که دختر توانسته بود در انباری برای خودش ازمایشگاه دست و پا کند. مادربزرگ از ان دو هم عجیب تر بود. پیرزن اصلا زن ها و دختران را مخاطب خودش قرار نمی داد. عجیب به نظر می رسید ولی واقعیت داشت و این اخلاق توجه نکردن به یک عده ی خاص را به پسرش که پدر سمات

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می شد داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای همین پدرش اینقدر خوب سمات را ادم حساب نمی کرد و مادر هم که دنباله روی پدر بود. پدر فقط بیسو را می دید. تا اینجا برای سمات اوکی بود. ولی خواهر فضولش ممکن بود به نخوابیدن های او پی ببرد. ان وقت بود که گاوش می زایید. البته... اگر بیسو متوجه نمی شد چه؟ اگر ازدواج او و امیرآیین خیلی زودتر از انچه که سمات انتظارش را داشت اتفاق می افتاد و تمرکز بیسو از روی سمات برداشته می شد چه؟ از تصور این سناریو لبخندی بر لبان دختر آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید بهتر بود اصلا به دنبال درمان خودش نرود. اگر تا اخر همینطور ظاهر و کارکرد ذهن و بدنش مثل قبلا می ماند کسی متوجه نمی شد. تازه... می توانست دستگاهش را تحت اسم و کارکرد دیگری ثبت کند. می توانست خودش را به عنوان نمونه ی موفق معرفی کند و ... لبخند از لبانش افتاد و قطار افکارش متوقف شد. اگر خودش را، با شرایط خاصی که داشت، معرفی می کرد ممکن بود سرنوشت خوبی نداشته باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باهوش بودن یک چیز بود و نیاز به خواب نداشتن یک چیز دیگر. ممکن بود دستگاه دوباره این کاری که با بدن او کرده بود را انجام ندهد و ان وقت سمات می ماند و دانشمندانی که به دنبال یافتن راه حل نخوابیدن در بدن او بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خیلی خسته به نظر می رسین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات سرش را بالا اورد و با آبی های یخی رو به رو شد. نمی فهمید به خاطر لنز است یا رنگ موهای جیغ پسر. نمی توانست از او حس بد نگیرد. محض اطمینان مهم ترین کلمه ی درون جمله ی مرد را تکرار کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اوهوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مو قرمز دوباره کوتاه جواب داد و رو به طرف برنامه ی خبری در حال پخش شدن از تلویزیون داد. سمات اخم کرد و اوهوم و مرضی در دلش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به این بیمار گفت. نگاهی به خودش در ایینه ی کوچک روی میز انداخت. نه. او مثل همیشه بود. نگاهی به مرد مو قرمز کرد. شاید مرد داشت مسخره اش می کرد. چطور ممکن بود خسته به نظر برسد. او که مثل همیشه رنگ پریده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیاهی دور گردن مرد توجه سمات را برای بار دوم جلب کرد. ان چه بود؟ با اخم سرش کج شد. کنجکاوی کنترل زبانش را در دست گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه گردنبند قشنگی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ملایم ترین و دوستانه ترین لحنی که می توانست گفت. هیچگاه مستقیم در مورد چیزی که کنجکاو هستی نباید بپرسی. اگر چیز مشکوکی وجود داشت سوال مستقیم پرسیدن فقط باعث انکار فرد مقابل می شد. امن ترین راه برای رسیدن به جواب یک تعریف ساده بود. هم برای اب کردن یخ میانتان هم برای باز کردن صحبت در مورد شیئ مورد نظر. اما برخلاف انتظار سمات این بار رامیاد اخم کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من که گردنم خالیه. شما مثل اینکه واقعا خوابت میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات اخمی کرد و تخس و بدون فکر جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رو برگرداند از رامیاد. مرتیکه ای در ذهنش نثار مو قرمز کرد و همان لحظه در اتاق مشاوره باز شد. پیرزن با شالی بهم ریخته و چشمانی سرخ از ان خارج شد. یک دستش پر از دستمال بود که همه را در سطل اشغال درون سالن خالی کرد. به سمت سمات آمد و با همان دست کارتش را از کیف چرمی خارج کرد. پیرزن پولدار بود و شیک، اما این دلیل نمی شد که سمات فکر کند ادم تمیزی است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی فکر می کرد که خودش زیادی حساس است ولی چهره ی جمع شده ی رامیاد به سمات نشان داد که تنها کسی نیست که چندشش شده. مراحل واریز پول و رفتن پیرزن خیلی سریع انجام شد. این بار با صدای زنگ سمات با برگه ی خلاصه شرح حال به اتاق مشاوره رفت و در را پشت سرش بست. برگه را به امیرآیینی که هنوز خستگی در چهره اش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشهود بود داد ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این پسره... شیش میزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب حرفش نگاه تند از جانب امیرآیین بود ولی سمات حاضر نبود حرفش را پس بگیرد. امیرآیین خیلی روی اسم گذاری بر مراجعینش حساس بود. به حدی که اجازه نمی داد سمات حتی به انها بیمار بگوید و حتما باید از لفظ مراجع استفاده می کرد. بماند که مسخره کردن مراجعین مجازات و تنبیه ای در حد کم کردن حقوق داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برو صداش کن بیاد داخل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات اطاعت امر کرد و رامیاد را به داخل فرستاد. زمانی که از کنار یکدیگر رد شدند از فاصله ی نزدیکتری ان گردنبند عجیب را مشاهده کرد. انگار بخاری مشکی رنگ دور گردن مرد حلقه زده بود و با هر تکان رامیاد موجی می گرفت و تکانی می خورد. پسر در را پشت سرش بست و سمات به ستون وسط مطب تکیه داد. حالا که کسی انجا نبود نیاز به پنهان کاری نگرانی اش نمی دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او پنج روزی می شد که نخوابید. نه ناخن هایش شکست نه موهایش ریخت. اصلا احساس خستگی نمی کرد، البته کار خاصی هم در این مدت نکرده بود که بخواهد احساس خستگی کند، اشتهایش هم کم یا زیاد نشد. باید تصمیم می گرفت یا دستگاه را همان طور که هست با نامی جدید ثبت کند و ریسک موش ازمابشگاهی شدن را به جا بخرد یا اینکه به دنبال تغییرش باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متاسفانه در ازمایش های این چنینی زدن دکمه ی برگشت به حالت قبل امکان نداشت. باید چیزی اختراع می کرد که روی اعصاب و مغزش تاثیر گذاشته و او را به خواب ببرد. این کار ریسک زیادی داشت. متاسفانه نمونه های کمی در دنیا با شرایط خاص الان او وجود داشت. اگر بودند هم طبیعتا سمات دسترسی به انها نداشت. او یک فرد به کما رفته را نتوانسته بود گیر بیاورد چه برسد به همچین چیزی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ان گذشته اگر اشتباه می کرد ممکن بود این بار تا ابد به کما برود. یا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینکه کلا ژنتیک و طرز کار مغز و اعصابش را بهم میوریخت. نمی دانست کدام بدتر است اما همه ی انها بدون شک بد بودند. اهی کشید و روی زمین نشست و در خودش جمع شد. باورش نمی شد بدشانسی احمقانه اش اینجا هم دست از سرش برنداشته و گرفتارش کرده بود. صدای زنگ گوشی اش بود که او را از روی زمین بلند کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش بود و سمات مطمئن بود که حرفی که می خواهد بزند به بیسو مربوط است نه او.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام خوشگلم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پرانرژی مادرش برای سمات ازاردهنده بود. دختر میودانست که این کلمات شیرین، لحن شاد و اهنگ پر شوری که در صدای زن است متعلق به او نیست. دوباره اشتباهی به جای بیسو با او تماس گرفته بود. با صدایی معمولی فقط سوالی تکرار کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خوشگلم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عه... سمات تویی؟ اشتباه گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و قطع شدن گوشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل دوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر سمات ذاتا زن بدی نبود. صرفا، مثل خیلی از ماها، چیزهای زیبا را بیشتر دوست داشت. از نعلبکی های سفید با طرح های آبی که امسال خریده بود بیشتر از نعلبکی های قدیمی جهاز خودش خوشش می آمد. از انها استفاده نمی کرد. از گل های رنگی بیشتر از گل های اپارتمانی خوشش می آمد. به انها کود بهتری می داد. از سمت چپ پیشانی اش که بدون رد زخم تصادف بود بیشتر از سمت راست خوشش می آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرگز با موهای کوتاه شده سمت چپ را نپوشاند. از دختر بزرگش که زیباتر بود بیشتر از دختر کوچک و زشتش خوشش می آمد. تمام فکر و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذکرش درگیر بیسو بود و ثانیه ای برای سمات وقت نداشت. باز به عنوان نویسنده از شما می خواهم بدانید که مادر سمات زن بدذاتی نیست. هرگز بدی کسی را نخواست و هرگز به بیماری فرزند کسی نخندید. هرگز با دروغ و تهمت کسی را در جمع خرد نکرد و هرگز خودش را از دیگران بالاتر ندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر به عنوان خواننده خواستید او را دوست داشته باشید و طرفداری تصمیماتش را بکنید، خجالت نکشید. می توانید مثل سمات چشمانتان را روی تفاوت قائل شدن هایش ببندید. درست همانطور که سمات با شنیدن صدای بوق گوشی را پایین اورد و به سراغ کارهای خودش رفت. این مدل تماس های اشتباهی چیز جدیدی نبود و خیلی وقت بود که دیگر نمی توانست سمات را، به عنوان دختری که از ابتدا چنین برخوردی با او می شد، ناراحت یا درگیر خودش کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره سراغ دفترچه اش رفت. در نمودارها و امار و ارقام غرق شد. سه بار ضربان قلب و فشار خودش را اندازه گرفت. چهار دراز نشست وسط سالن رفت و پنج تا حرکت کششی. همین چند حرکت او را خسته کرد و این برای سمات و بدن ضعیفش طبیعی بود. انقدر به همین منوال ادامه داد که یک ساعت گذشت و رامیاد با ان موهای سرخش از در مشاوره خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره اش بعد از مشاوره هیچ فرقی با قبل نکرد ولی سمات متوجه گردنبند عجیبش شد که از سیاه به خاکستری تغییر رنگ داد. بدون حرکت یا حرف اضافه ای کارت را به سمت سمات گرفت. سمات در حال حساب کتاب و تعیین نوبت بعدی بود که متوجه ی نگاه خیره ی رامیاد به دفترچه ی گلبهی اش شد. اخمی از فضولی مرد بر پیشانی سمات نشست و دختر با پشت دست ضربه ای به دفتر زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی میز به درون کیفش سقوط کرد و همین حرکت ساده باعث پریدن شانه های رامیاد و بالا امدن چند سانتی جفت دستانش شد. انگار می خواست جلو کوچکترین اسیبی به دفتر را بگیرد. سمات ادم های

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجیب و غریب زیادی در این یکسال دیده بود پس سعی کرد به واکنش نسبتا عجیب مرد توجه نشان ندهد. در اصل امیرآیین گفته بود که نشان ندهد و سمات هم به عنوان زیردست تحت فرمان مرد بود، هم وقت و حوصله ی ماجراهای بعد از واکنش شدید نشان دادن را نداشت. به یاد خاطره ای از بیمار شیزوفرنی امیرآیین افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیمار به دلایل نامشخصی، مانند بدشانسی سمات، فکر می کرد دختر جزو توهم هایش است و به دنبال پرت کردنش از پنجره به بیرون از ساختمان بود. سمات وقت بعدی را برای رامیاد تنظیم کرد و پسر را به بیرون هدایت کرد. در را که پشت سرش بست با هیجان به طرف اتاق امیرآیین رفت و با باز کردنش فوری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بذار حدس بزنم خودشیفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین همان طور که گردنش را چپ و راست می کرد و غلنجش را می شکاند کوتاه جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات بیخیال نشد. با همان هیجان و کنجکاوی، ولی با ارامش و تفکر بیشتری، یک بار دیگر تلاش کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سایکو؟ بهش نمیاد ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر آیین لب تابش را باز کرد و با لحن محکم تری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه. و لطفا مراجعین من رو انالیز روانی نکن، این کار منه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گوش تلخی سر در لب تاب فرو برد. سمات ولی از رو نرفت. می دانست که مرد فقط کلافه است نه عصبانی. نه پلکش می پرید نه رگی از پیشانی اش بیرون زده بود. نگاهش میخ صفحه ی لب تاب بود و با دقت انچه که تایپ کرده بود را می خواند و هم زمان با انگشتانش در حال تایپ موارد جدید بود. سمات که وضعیت را امن می دید خودش را روی مبلی که مراجع برای مشاوره می نشست ولو کرد و بعد از چند ثانیه سکوت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ولی چه گردنبند باحالی داشت. حیف بد اخلاق بود وگرنه ازش می

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسیدم از کجا گرفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین سر از لب تابش بلند کرد و برای چند ثانیه طولانی به سمات نگاه کرد. سمات از واکنش مرد تعجب کرد. نکند چیز بدی گفته بود؟ نگاه خیره ی امیرآیین برای سمات غیر قابل خواندن بود. مرد باید دهان باز می کرد تا دختر متوجه شود کدام بخش حرفش به مزاج رییس بداخلاقش خوش نیامده. بالاخره امیرآیین دهان باز کرد و با صدایی ارام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ولی اون که چیزی دور گردنش نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات سرد شدن دست و پاهایش را حس کرد. زبانش خودکار شروع به کار کرد و با لحنی که کاملا مشخص بود هول شده اشتباهش را توجیح کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نداشت؟ هه، فکر کنم یقه ی پیراهنش رو گردنبند دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر آیین پلک محکمی زد. چشمان سبز رنگش در نور صفحه ی لب تاب درخشش آبی رنگ خطرناکی گرفته بود. مرد زیرک بود. شاید هوشی در حد انیشتین نداشت ولی در زمان هایی مثل الان، سریع متوجه ی رفتار متفاوت و یا مشکوک می شد. دوباره دهان باز کرد. سمات می دانست که اگر صحبت طولانی تر شود امیرآیین تا ته ماجرا را در نمیاورد بیخیال نمی شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان لحظه صدای دینیگ از گوشی مرد بلند شد و تمرکز او را از سمات و حرف های بی سر و ته اش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب من میرم تو سالن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب مرد باشد از جایش بلند شد و با سرعت برق به سالن فرار کرد. ضربان قلبش بالا رفته بود. دستانش کمی می لرزید. وارد سرویس بهداشتی شد و در را پشت سرش قفل کرد. با خودش در آیینه رو به رو شد. به درون مردمک چشمانش خیره شد. توهم هایش شروع شده بود. نتوانست جلوی لبخندی که بر لبانش امد را بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیجان و شادی. این احساساتی بود که داشت. بالاخره بدنش داشت به تغییری که کرد واکنش نشان می داد. اولین علائم نخوابیدنش بعد از پنج روز ظاهر شد. توهم. سمات با هیجان جیغی درون مشتش کشید و کمی روی پاهایش بالا و پایین پرید. به مدت پنج روز هیج کاری برای انجام نداشت و حالا، بعد از این همه مدت، بالاخره مسیری برای رفتن داشت. فوری دور زد و از سرویس خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید در دفترچه اش می نوشت. باید تغییرات را یادداشت می کرد. باید نمودار دیگری می کشید. اوه که چقدر کار داشت. انرژی درونش به جریان در آمد. بابت رفتار کمی عجیبش پیش امیرآیین نگران نبود. انقدری مرد را می شناخت که بداند زمانی که واقعا نگران می شد اخم خاصی می کرد که مانند پیچ اندکی میان ابروانش قرار می گرفت. یا خم شدن گوشه ی لبانش که هر وقت بیمار خاصی می دید خودش را ظاهر می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حد یک لبخند نبود ولی نشانه ای محو از حال و روز درونی مرد بود. امیرآیین زیبا بود. زیبایی اش فراتر از چشم های سبز درخشان و موهای پرکلاغی اش بود. جذابیت اصلی مرد در رفتارش بود. صدای ارامی داشت و در رفتارش با خانم ها یک جنتلمن واقعی بود. به بزرگترها احترام می گذاشت و با کوچکترها بازی می کرد. یک روانشناس پرتلاش بود و در مسیر معروفیت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرکس او را می دید در درجه ی اول محو چهره اش می شد و در درجه ی دوم جذب اخلاق و رفتارش و در درجه ی سوم جذب سرمایه و اینده ی کاری اش. همه به جز سمات. سمات چهره و شخصیتی از امیرآیین دیده بود که هیچ کس، حتی پدر و مادرش به احتمال بالا، ندیده بودند. شخصیتی که هر بار با خرابکاری های سمات خودش را نشان می داد. صدای مردانه ای که به خاطر دادهایی که سر سمات می زد خشدار می شد و دستانی که رگ هایش بیرون می زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان سبز مرد درخشش خودشان را از دست می دادند و با رگ های

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرخ احاطه می شدند. بارها و بارها خرابکاری سمات در زیر گوشش توسط مرد مرور می شد تا دختر هیچ وقت توصیه هایی که در انتها برای دوباره اتفاق نیافتن ان لازم بود را فراموش نکند. سمات با یاداوری تند تمام ان لحظات در دفترش با خودکار قرمز بزرگ نوشت: به هیچ وجه به امیرآیین نگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات انقدر ان شخصیت دوم مرد را می شناخت که بداند این سری با سری های قبل فرق دارد. همانطور که این بدشانسی با بدشانسی های قبلی اش فرق می کرد. صدای زنگ بلند شد. سمات اخمی کرد. مشاوره ی این تایم کنسل شده و تا نیم ساعت دیگر قرار نبود کسی بیاید. از جایش بلند شد و به طرف در فلزی رفت. به محض باز کردن در با خواهرش رو به رو شد. بیسو امده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل همیشه زیبا بود و خیره کننده... و دنبال دعوا با سمات. انقدر زیبا بود که سمات نمی توانست باور کند که با او رابطه ی خونی، ان هم از نوع خواهری، دارد. پوست بدون جوش و لک، بینی کوچک، لب های درشت، مژه های بلند و چشمان آبی رنگی که هرکسی را خیره ی خودش می کرد. قد بلند و اندامی کشیده. خواهرش با وجود اینکه فقط دو سال از بیسو بزرگتر بود ولی اندام زنانه ای داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا با هم خواهر بودند؟ سمات با وجود اینکه یواشکی تست دی ان ای گرفته بود باز باورش نمی شد. کیت های تست ۳ درصد خطا دارند، شاید جواب مثبت انها هم جزو خطاهای ازمایشگاهی به حساب می آمد. اخمی میان ابروان خواهرش آمد. سمات برای چند ثانیه به آبی های خشمگین بیسو نگاه کرد قبل از اینکه بتواند دلیل عصبانیتش را بفهمد کلمات دختر علت را به او نشان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می ذاری بیام تو یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نرم و زنانه اش در راهرو پیچید. البته که ان هم پر از خشم بود ولی سمات می دانست که حتی صدای بیسو هم جادوی خاص خودش را دارد. فوری دو قدم عقب رفت و مسیر را باز کرد. حالت عادی اینقدر از

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواهرش وحشت نداشت، ولی وضعیت خاصی که در ان گرفتار شد باعث می شد خیلی احتیاط کند. هیچ کس به او و کارهایش اهمیتی نمی داد ولی اگر بیسو بو می برد که سمات خرابکاری ای کرده ان را بالای عَلَم می برد و پیش هر کس و ناکس رسوایش می کرد. ان وقت دیگر فرصتی برای پیدا کردن درمان نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببخشید، حواسم نبود. خوش اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیسو بدون هیچ جوابی از مقابل سمات گذشت و وارد دفتر شد. بوی عطرش فضا را پر کرد. سمات ذوق زده از اینکه قرار نیست به خاطر طرز خوش آمد گویی به خواهرش بازخواست شود سریع به درون اشپزخانه ی کوچک گوشه ی مطب پناه برد. چای ساز را به برق زد و یک شاسه از قهوه ی نیمه اماده را باز کرد. تا جایی که می شد ترجیح می داد بیسو و امیر آیین را تنها بگذارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ان دو قرار بود ازدواج کنند و اگر امیرآیین به او می گفت که امروز زودتر از مطب برود هم سمات درکشان می کرد. حتی خوشحال هم می شد. توهم، شروع عوارض نخوابیدن بود. هر چقدرم که دیر خودش را نشان داده باشد. سمات باید حساب می کرد که عوارض بعدی چقدر طول می کشد که خودشان را نشان دهند. توهم از یک گردنبند ساده شروع شد و احتمالا در روزها و یا حتی ساعت های اینده قرار بود بیشتر و بیشتر شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات ممکن بود انقدر غرق دنیای وهم شود که دیگر نتواند فرق واقعیت و خیال را تشحیص دهد. نخوابیدن این کار را با مغز می کرد و تازه این فقط یکی از عوارض و اسیب های نخوابیدن بود. سمات شروع به جویدن لبش کرد و با اخمی میان ابروان دست راستش را دور لیوان باز و بسته کرد. ممکن بود عصب هایش مختل شده و انقدر بدنش ضعیف شود که حتی مشکل حرکتی پیدا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید تا وقتی توان داشت خودش را درمان می کرد. صدای چای ساز بلند شد. اب جوش را در لیوان ریخت و قهوه ی خوش عطر را همراه با یک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عدد کیک یزدی برای خواهرش برد. بیسو نیم نگاه از بالای گوشی به انچه بر روی میز قرار گرفت انداخت. بدون تشکر دوباره سراغ انچه در گوشی بود برگشت. بی ادبی در دل نسار خواهرش کرد و دوباره به دفتر مشاوره رفت برای اطلاع دادن به امیرآیین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیسو اومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با امید در انتهایش اضافه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می خوای من برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین چپ چپ نگاهش کرد. کاملا جدی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کجا بری؟ تایم کاریت تموم شده مگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات شروع به پیچاندن انگشت هایش کرد. با صدایی که انگار از ته چاه می آمد توضیح داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اخه... فکر کردم می خواین تنها باشین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین با چهره ای خنثی به سمات نگاه کرد. سمات حدس می زد بیسو برای چه به دفتر آمده. برنامه ی ازدواج ان دو از قبل توسط خانواده هماهنگ شده بود. طبق قرار و مدارشان عید پارسال می خواستند مراسم بگیرند اما همه چیز با بهانه های امیرآیین در مورد بیماری قلبی مادرش عقب افتاد. بهانه ی بیخودی بود. خودِ خاله قسم و آیه می خورد که حالش خوب است و ارزوی داماد شدن اخرین پسرش را دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حال شوهر خاله انگار چیزی فهمیده باشد، گفت یکسال عقب بیندازند. پدر و مادر سمات و بیسو روی حرف شوهرخاله حرفی نزدند. اما سمات دیده بود که بیسو چطور با تغییر برنامه به خودش می پیچید و خودخوری می کرد. در ان دوران سمات برای گرفتار نشدن در آتش حرص بیسو کلا در انباری می ماند و حتی غذایش را هم انجا می خورد. البته که نماندن در ان جمع برای سمات تبدیل به بهترین دوران زندگی اش شد. اما حالا فقط دو ماه از مدت یکساله مانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر حتی شوهر خاله هم پشت لوس بازی ها و پیچاندن امیرآیین در نمی آمد. زن و شوهر کمر همت بسته بودند که این یکی پسر را هم جا به

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا کنند و بفرستند قاطی مرغ ها. سمات، به عنوان منشی و حسابرس امیرآیین و این دفتر، خیلی خوب متوجه بود که چطور دست پسر زیر ساطور پدر است. این مطب، ماشین و حتی لباس های امیرآیین همه از سمت پدرش بود و مرد، با وجود روانشناس بودن و درامد داشتن، هنوز ازادی عمل لازم برای ازدواج نکردن را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته سمات به اصرار خاله و شوهر خاله حق می داد. پسر ارشدشان صدران خیلی خیلی دیر ازدواج کرده بود و عروسشان، طبق گفته های مادر سمات، قبل از خواندن خطبه ی عقد حامله بود. این برای خانواده ی سختگیر خاله و شوهرخاله اش کسر شان بزرگی بود و هنوز که هنوزه ان عروس و نوه را تحویل نمی گرفتند و حتی در مهمانی های خانوادگی انها را دعوت نمی کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات دلش برای ان دو می سوخت. صدران بدون زن و بچه به مهمانی ها و دورهمی ها می آمد و ککش هم نمی گزید از غیبت و حرف هایی که زنان بلند بلند در میان جمع نسبت به ان دو می زدند. امیرآیین با انتهای خودکارش دوباره بر روی میز شیشه ای کوبید. صدایش بلند نبود ولی سمات را به خودش اورد. امیرآیین حرفش را تکرار کرد. این بار با لحن ارام تری:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پرسیدم خواهرت برای چی اومده اینجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی دونم... شاید برای ازدواجتون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات کوتاه گفت و صادقانه. واقعا از کار و بار خواهرش هیچ نمی دانست و بیسو هم کسی نبود که به دیگران، مخصوصا سمات، توضیحی از کارهایش بدهد. امیرآیین آهی کشید و با هر دو دست پیشانی اش را مالش داد. مرد خسته بود. خسته تر از تمام وقت هایی که سمات او را دیده بود. چند ثانیه ی دیگر در سکوت گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خودت خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات با تعجب به امیرآیین نگاه کرد. انتظار پرسیده شدن این سوال از

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمت پسر خالهواش نداشت. امیرآیین از جایش بلند شد و در سه قدم کل فاصله ی میان میز و در را طی کرد. مستقیم در چشمان سمات نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خیلی بیشتر از حالت عادی توی هپروتی سمات. باز چیشده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش جدی بود و سمات رگه هایی از نگرانی را می توانست درون ان ببیند. اگر حالت عادی بود شاید به امیرآیین می گفت. شاید... ولی الان وضعیت زندگی پسر خاله اش خیلی جالب نبود. همه چیز میان او و بیسو و خانواده ها در وضعیت نامطمئنی بود و سمات نمی خواست باری اضافه بر دوش مرد باشد. حداقل الان نه. اگر از مرگ مطمئن می شد و راه حلی برای درمان خودش پیدا نمی کرد اولین و اخرین کسی که برنامه داشت باهاش خداحافظی کند امیرآیین بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کرد تا جایی که می تواند مستقیم در چشمان مرد نگاه کند. بدون پلک زدن یا لرزیدن صدا و چشمانش. امیرآیین همیشه سریع از زبان بدن متوجه ی دروغ های دختر می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دشویی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین اخمی به بهانه ی مسخره ی سمات کرد و با چهره ای درهم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ منتظری برات دعوتنامه بفرستن از سرویس بهداشتی؟ خب برو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بدون هیچ حرف اضافه ای از کنار سمات رد شد. حالت عادی پاپیچش می شد اما درست همانطوری که سمات حدس می زد امیرآیین خیلی تحت فشار بود. البته برای سمات کمی عجیب بود. بیسو چیزی از زنانگی و زیبایی کم نداشت. خودِ امیرآیین هم در رابطه نبود. خرج و مخارج هم که با شوهر خاله بود و مرد بی هیچ منتی می داد. پس علت این کلافگی، این بهم ریخته بودن و عقب انداختن برنامه ها، چه بود؟ امیرآیین بدون حرف اضافه ای اتاق را ترک کرد و سمات هم بی توجه به بهانه ای که برای دستشویی اش اورده در را پشت سر امیرآیین بست و، برای حتی اتفاقی نشنیدن حرف های ان دو، به طرف بالکن رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش هزار و یک بدبختی داشت. درب شیشه ای بالکن را باز کرد و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای ازاد به صورتش خورد. دست هایش را به نرده ی بالکن تکیه داد و از داخل جیبش سیگار و فنک در اورد. اگر هر کس از خانواده، حتی امیرآیین، او را در این حال می دید جهنم به پا می شد ولی سمات همیشه در این بالکن احساس امنیت می کرد. دمی عمیق از سیگار گرفت و گذاشت باد سرد زمستانی صورتش را نوازش کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اواخر اسفند بود و اب و هوا فقط سوز زمستانی داشت و بس. نگاهش از اسمان ابری به زمین و ادم های رویش افتاد. طبقه ی سوم بودند و سمات دید خوبی به افراد در حال رفت و آمد داشت. ناگهان چیزی توجه اش را جلب کرد. کله ی قرمز رنگی ان طرف خیابان داشت در جایش بالا و پایین می پرید. همان پسر بود. رامیاد، رامیاد سراج. برای چه عین میمون وسط پیاده رو بالا و پایین می پرید و دست تکان می داد؟ سمات گردن کج کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رامیاد هم با تکرار حرکتش گردن کج کرد. اوه... متوجه شد که پسر تمام مدت با او بوده و داشته برای او دست تکان می داده. سمات انقدر هول کرد که قدمی عقب رفت و ارنجش محکم با درب شیشه ای بالکن برخورد کرد. از درد به خودش پیچید و هم زمان نگاهش به در دفتر مشاوره بود که نکند یک وقت سر و صدایش مزاحم خلوت امیرآیین و بیسو شده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دفتر بسته ماند و دختر همان طور که ارنجش را با دست دیگر گرفته بود با قیافه ای درهم دوباره به نرده ها نزدیک شد و رامیاد در میان دیدش امد. پسر با دوباره دیدن دختر لبخند گشادی زد. به رفتاری که دم در از پسر دیده بود فکر کرد و چند شخصیتی بودن را هم به لیست مریضی های ذهنی او اضافه کرد. سمات تصمیم به ایگنور کردن رامیاد گرفت که پسر دستش را بالا اورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو انگشت اشاره و میانی را در کنار هم قرار داد و بر روی لب هایش گذاشت. نیشخند پلیدش اصلا قابل چشم پوشی نبود. سمات با اخم و اندکی وحشت به مردک مو قرمز که ادای سیگار کشیدن را با انگشتانش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

را نشان او می داد نگاه کرد. رامیاد، راضی از جلب کردن توجه سمات، گوشی اش را بالا اورد و صفحه اش را رو به سمات تکان داد. سمات نمی توانست انچه بر روی صفحه نقش بسته بود را ببیند ولی حدس زدن اینکه رامیاد از او درحال سیگار کشیدن فیلم، و یا عکس، گرفته و حالا در حال تهدید کردنش است سخت نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خشم درون رگ های دختر جوشید. واقعا این احمق فکر کرده بود با داشتن فیلم سیگار کشیدنش می تواند او را تهدید کند؟ سمات به یاد اخرین باری که پدرش او را دعوا کرده بود افتاد. چند ساعت قبل سر صبح بود که پدرش او را به کافه رسانده و کلی بابت رساندن دخترش بر سر راه غرغر کرده بود. مقایسه ای کوتاه کافی بود که سمات بداند در صورت نشان دادن ان ویدیو به خانواده، اللخصوص پدرش، تکه بزرگه اش گوشش خواهد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید در نطفه این بساط را جمع می کرد. حبس های خانگی یکی از مورد علاقه ترین روش های تربیتی پدرش بودند و اگر سمات یک هفته حق خروج از اتاقش را نداشت امکان نداشت قبل از بدتر شدن توهم ها بتواند درمانی برای این بی خوابی پیدا کند. دندان هایش را از سر خشم روی هم سابید. ای بخشکی شانس که درست در این وضعیت باید گیر همچین موجود مریضی می افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستانی مشت شده درب بالکن را باز کرد و از دفتر مشاوره خارج شد. حرکاتش ناگهانی و پر خشم بودند و بی توجه به بیسو و امیرآیینی که هر دو در وسط سالن ایستاده بودند رو به درب اصلی رفت و بی حواس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ میرم با دوستم صحبت کنم، میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی منتظر شنیدن اجازه ی امیرآیین نماند و در را پشت سرش بست. از پله ها استفاده کرد. شانس سالم به مقصد رسیدن با اسانسور را نداشت.❤️ هم سریع تر می رسید هم با کوبیدن پاهایش بر سطح سخت پله کمی خشمش تخلیه می شد. از در اصلی و فلزی ساختمان که خارج شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع مو قرمز را ان طرف خیابان دید. پسر با دیدنش تکیه از دیوار گرفت و نیشش شل شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات با اخم به ان طرف خیابان رفت. می دانست که باید ارام باشد. باید به رامیاد ثابت می کرد داشتن همچین فیلمی قرار نیست سمات را تحت کنترل او و افکار و اعمال کثیفش قرار دهد. به یک قدمی اش که رسید دستش بالا آمد و سیلی محکمی بر صورت رامیاد کوباند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چه سیاست و اخلاق بود بروند به جهنم. او می خواست گردن رامیاد را بشکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اخ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رامیاد بلند اعتراض کرد و دست بر صورت گذاشت. چشمان گرد شده اش نشان می داد که انتظار سنگین بودن دست را از دختر لاغر مردنی ای مثل سمات نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دقیقا منظورت از نشون دادن گوشیت چی بود عوضی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای سمات کمی لرزید. در اصل کل بدنش از شدت خشم می لرزید و تارهای صوتی اش قرار نبود استثنایی بر این لرزش باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می خواستم توجه ت رو جلب کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رامیاد کاملا جدی، انگار واضحات را به یک ادم کم فهم توضیح می دهد جواب سمات را داد. اما این جواب کوتاه اصلا برای ارام کردن دختر کافی نبود. دختر دوباره با دست هایی مشت شده غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ توجه من رو جلب کنی؟ نکنه توجه اسم دیگه ی تهدیده؟ می دونی چقدر کارت مسخره ست؟ الان کی سیگار نمی کشه که منم نکشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رامیاد پلک محکمی زد. با اطمینان جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من نمی کشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ... تو حساب نیستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چون طبق بررسی های من حداقل ۳ تا بیماری روانی داری... اینکه تو سیگار نمی کشی اتفاقا یه تبلیغ خیلی خوب برای سیگار کشیدنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین احساس پر بودن می کرد. پر بودنی که نه ذهنی بود نه روحی. احساس می کرد قلبش با ماده ای خاص پر شده و در حال ترکیدن از داخل است. این حس را دوست نداشت. برایش ازار دهنده و سنگین بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواست حواسش را از ان پرت کند. اکثر مواقع موفق هم بود ولی هر وقت همسر اینده اش را می دید این حس با شدت بیشتری به او دست می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیسو، دختری زیبا رو و همه چیز تمام، ارزوی هر مردی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لوندی و شگردهای زنانه کم نداشت و از حساب و کتاب و سیاست هم سر در می اورد. هم می توانست هم همسر باشد هم رفیق مسیر زندگی. اما... امیر آیین با باز کردن در اتاق مشاوره و ورود به سالن و دیدن جفت چشم های خوش فرم و آبی رنگ، دوباره همان حس بهش دست داد. قلبش، قلبش داشت می ترکید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه از احساسات خوب. بلکه از بی حسی زیاد. دو سال پیش که مادرش گفته بود می خواهد برایش زن بگیرد امیرآیین موافقت کرده بود. در پیدا کردن دوست دختر و روابط امروزی شکست خورده بود و بس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای همین تسلیم ازدواج سنتی شد و هیچ گاردی هم نسبت به ان نداشت. وقتی مادرش اسم خاله و دو دخترش را اورد باز هم امیرآیین موافقت کرد. دلیلی برای رد کردن نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او و سمات سال ها با یکدیگر بزرگ شده بودند و امیرآیین چم و خم دختر را بیشتر از هر کسی در فامیل می دانست. از کودکی با هم خاطره داشتند و پسر با اینکه تا به ان زمان به سمات به چشم یک خواهر کوچکتر نگاه می کرد ولی همچین مکالمه ای با مادر کلا ذهنش را تغییر داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته ان زمان سمات خیلی کوچک بود و خودش هم تازه فارق التحصیل شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نظرش مادر داشت اندکی زود اقدام می کرد ولی کمی که فکر کرد تصمیم گرفت ریش و قیچی را به دستان با تجربه ی او بسپارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گذشت و بعد از یک هفته مادر خوشحال به کلینیکی که در ان زمان مشغول به کار بود امد و گفت که خاله و شوهر خاله رضایت داده اند. امیرآیین راضی و خوشحال با مادر به کافه ی نزدیک کلینیک رفت تا زن از برنامه هایش بیشتر بگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انجا بود که مادر در میانه ی صحبت از فضایل بیسو گفت و دوهزاری امیرآیین افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر طبق سلیقه ی خودش عمل کرده و بیسو را به عنوان عروس می خواست. امیرآیین اعتراضی نکرد. دلیلی برای اعتراض نداشت. چیزی میان او و سمات نبود. تمام افکار و برنامه ریزی ای که برای بودن با سمات ریخته بود را در یک لحظه آتش زد. چیزی میان ان دو نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ان جمله را بارها و بارها پیش خودش تکرار کرد و سعی کرد به طعم گسی که هر بار با گفتن ان جمله بر روی زباتش می امد بی توجه ای کند. امیرآیین دلیلی برای چنگ زدن به توهم هایش نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حال برخلاف انچه مغز و منطقش فریاد می کشید، در اولین دورهمی درست قبل از اعلام غیر رسمی خواستگاری، سمات را در گوشه ای گیر اورد. هنوز ان روز را به یاد داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر در حیاط پشتی تنهایی روی تاب نشسته و کاری به کسی نداشت. صاف در چشمان قهوه ای و مژه های کم پشتش نگاه کرد. صورت گرد دختر نه گونه های درشت بیسو را داشت نه چانه ی تیزش را. سمات در برابر بیسو هیچ زیبایی ای نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حال امیرآیین برای مطمئن شدن از سمات پرسیده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نظرت درباره ی من و بیسو چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات که به طرز عجیبی ان روز با ساعت مچی اش ور می رفت و درگیر بود با شنیدن صدای امیرآیین به شدت سرش را بالا اورد. با چشمانی ترسیده به دور و برشان نگاه کرد و وقتی متوجه شد تنها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین از جمع جدا شده و کنار او در باغ آمده نفس راحتی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ببخشید متوجه نشدم، میشه سوالت رو تکرار کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین با لبخندی که از دیدن حواس پرتی همیشگی سمات بر لبانش آمده بود بی هیچ بحثی تکرار کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نظرت درباره ی من و بیسو چیه؟ اگه بخوایم ازدواج کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین در کنار دختر روی صندلی حصیری نشست. سمات سرش را پایین انداخت و به انگشت هایش خیره شد. برای چند ثانیه ی طولانی چیزی نگفت. وقتی هم که شروع به حرف زدن کرد صدایش کمتر از زمزمه بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فکر کنم کنار هم قراره خیلی خوب به نظر بیاین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوتاه گفت و دوباره به سراغ ساعت مچی اش رفت. دل و روده ی ساعت را بیرون کشیده بود و داشت عقربه هایش را جا به جا می کرد. امیرآیین کمی عصبانی به خاطر کوتاه بودن جواب دختر غر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ دو دقیقه ول کن اون اشغالو. احتمالا دیگه درست بشو هم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین با حرص از جایش بلند شد که صدای خنده های دخترانه ی سمات بلند شد. مرد متعجب سر جایش چرخید و با چهره ای که خیلی کم از سمات دیده بود رو به رو شد. سمات با خنده و بریده بریده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هنوز... هنوز زن و شوهر نشده... دارین مثل هم میشین... اونم به اینا... میگه اشغال...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بلندتر خندید. صدای خنده هایش برای اولین بار انقدر بلند بود که در باغ و میان گل و گیاه بپیچد. سرش را به عقب پرت کرده و با دستی که ساعت به ان بسته نشده بود سعی می کرد مقابل دهانش را بپوشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلاشش بی فایده بود. شال از سرش افتاد و موهای گوجه بسته شده اش که وز هم بود عیان شد. امیرآیین به زور اخمی میان ابروانش اورد. خنده ی سمات را درک نمی کرد. اگر امیرآیین شبیه به بیسو می شد دیگر سمات هیچ کس را طرف خودش در این خانواده نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به چهره ی خندان دختر کرد. تصمیمش را گرفت. برای سمات، و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط سمات، تا اخر عمر برادر بزرگتری می ماند که دختر می توانست به او تکیه کند. دستی بر سر دختر کشید و بی توجه به تعجب و از جا پریدن اندک او به سمت خانه به راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درب توری را باز کرد و با صدای کِل کشیدن زنان مجلس رو به رو شد. بیسو با لپ هایی گلگون تر از همیشه و چشم هایی که برق لوستر در انها منعکس می شد به امیرآیین نگاه کرد. امیرآیین نفس عمیقی کشید و سرنوشتش را پذیرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا همین اواخر هم هنوز هیچ مخالفتی از خودش نشان نمی داد و با هر سازی که دیگران می زدند رقصیده بود. تا ان بوسه. بوسه ای که قرار بود مقدمه ای برای گرم تر شدن رابطه ی زناشویی میانشان باشد ولی دقیقا برعکس ان عمل کرده و قلب امیرآیین را در رابطه با بیسو پر از بی حسی کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوسه ای که یکی دو ماه مانده به نامزدی میان او و بیسو رخ داد و امیرآیین امید داشت جواب یکسری از تردیدهایش را بدهد. اما برخلاف انتظار بوسه باعث به وجود امدن سوال هایی برایش شد که حتی از بلند پرسیدن انها عاجز بود چه برسد به جواب دادنشان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوسه ای که دختر را سرخ و امیرآیین را سرد کرد. مرد نمی دانست علت چیست ولی به طرز عجیبی بدنش به او نشان داد که مخالف این ازدواج است. بعد از مدتی نامزدی را برهم زد اما توان امیرآیین هم حدی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز تا خرخره زیر بلیط پدرش بود. راهی برای کنسل کردن و یا حتی بیشتر از این عقب انداختن این ازدواج نداشت. برای همین بدون هیچ حرفی روی مبل در مقابل بیسو نشست. به چشمان درشتش نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلخوری در میان موج های درون چشمانش موج می زد. به دختر حق می داد ولی صداقت داشتن هم برای او جز سختی نداشت. باورش نمی شد، برای چه این زیباروی برای او هیچ جذابیتی نداشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین مطمئن بود که وضع جسمانی اش سالم است. اما علت احساسات عجیب و غیرطبیعی اش وقتی با بیسو بود را نمی دانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ میشه یه چیزی بگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نرم و دخترانه ی بیسو مانند عسل کل فضا را پر کرد. دختر با چشمانی که هاله ای از اشک دورش را گرفته بود کمی به جلو خم شد. زبان بدنش می گفت که به دنبال نزدیکی و صمیمیت بیشتر با امیرآیین است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما امیرآیین حتی به اندازه ی گرفتن دستان بیسو هم نمی توانست خودش را راضی کند. عذاب وجدان داشت. عذاب وجدانی که ناشی از ترسو بودن خودش بود. اگر جرئت و جسارت کافی داشت به بیسو درباره ی احساس واقعی اش می گفت و دختر را برای برهم زدن این ازدواج راضی می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا مگر می شد زنی با فهمیدن بی حسی مردی که قرار بود با او ازدواج کند حاضر به برگذاری مراسم شود. اما امیرآیین ترسِ از دست دادن موقعیتی که پول پدر برایش ساخته بود را داشت برای همین با کلافگی از جایش بلند شد و یکی دو قدم از بیسو فاصله گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست در وسط سالن انتظار ایستاده و به دنبال راهی برای فرار از این صحبت بود. صدای پاشنه ی کفش بیسو در سالن خالی پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من کاری کردم که ناراحت شدی؟ یا... شوهرخاله چیزی گفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست قبل از اینکه امیرآیین دهان باز کند و جلوی سوتفاهم بیشتر را بگیرد درب اتاق مشاوره به شدت باز شد. سمات با سرعت نور از ان خارج شد. این چه رفتاری بود؟ در مسیرش حتی نیم نگاهی به ان دو نینداخت و فقط در حد زمزمه ای کوتاه چیزی درباره ی دوستش گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین با دهانی باز و چشمانی گرد به بسته شدن در مطب نگاه کرد. سکوتی سنگین تر از قبل در فضا پر شد که در ان امیرآیین تنها به اینکه سمات با کدام دوستش قرار ملاقات داشت فکر کرد و بیسو با اخم به خواهر مزاحمش لعنت فرستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیسو دوباره نگاهش را نرم کرد، اخم ها را از میان ابروانش برداشت، و سعی کرد در غالب همان دختر مظلوم همیشگی فرو رود. منتظر به

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین خیره شد ولی چشمان سبز مرد هنوز بر روی در بسته ی شده ی مطب میخ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیسو برای جلب توجه نامزدش دستی بر بازوی مرد کشید. امیرآیین انگار دچار برق گرفتگی شده باشد سر جایش سریع چرخید و با چشم در چشم شدن با بیسو، در این فاصله ی نزدیک، هول خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت سوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیسو را جور دیگری دوست دارم. سرنوشتش، رفتارش، اینده اش... همه و همه من را، با وجود خالق بودن، سر ذوق می اورد. از چالش میان او و امیرآیین هم لذت می برم. شاید فکر کنید جذب نشدن در روابط زناشویی جزئی از ژانر تخیلی رمان است اما کاملا خلاف ان گمان می کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا الان بیشتر از تعداد انگشتان دو دستم زوجین جوان و میانسال دیده ام که با وجود زیبایی و جذابیت فراوان، درست مطابق استاندارد جامعه، هرگز نتوانستند به یکدیگر جذب شوند. خنده دار است نه؟ چرا زیبارویان باید همچین مشکلی داشته باشند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی خودِ امیرآیین هم، با وجود بودن در چنین موقعیتی و روانپزشک بودن، قدرت پاسخ به این سوال را ندارد. صرفا با دیدن ناگهانی بیسو در نزدیکی اش با کلافگی دستی بر گردن کشید و فوری از بیسو چشم برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر ولی با دیدن این حجم از فاصله گرفتن با کلافگی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا اینجوری می پری وقتی بهت دست میزنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ متوجه نشدم کنارم ایستادی، ترسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهانه بود. بهانه ای که مسخره بودنش هم برای بیسو عیان بود هم برای خودِ امیرآیین. دختر دیگر جلوی اخمی که میان ابروانش می آمد را نگرفت. دهان باز کرد که اعتراضی محکم تر کند که صدای امیرآیین در

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالن پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ معذرت می خوام... خیلی سرم شلوغه این روزا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیسو که نرم شدن امیرآیین را دید اخمانش پاک شد و به جای ان با صدایی که دخترانه تر از قبل شده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی سرت رو شلوغ کرده عزیزم؟ میشه درباره ش باهام صحبت کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کارا... مشاوره ها، مطب، مسائل خانوادگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دوباره از دختر دور شد. قدم هایش ناخوداگاه او را به سمت پنجره ی بزرگ پشت صندلی منشی برد. از ان بالا می توانست خیلی خوب خیابان زیر پایش را ببیند. با چشمانش به دنبال سمات می گشت ولی امیدی برای پیدا کردن دختر نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی معمولی بود. از ان بالا می توانست حداقل ۳-۴ زن و دختر شبیه به او را ببیند. دوباره صدای قدم های بیسو در سالن پیچید. تَق تَق پاشنه اش خیلی رو اعصاب ضعیف امیرآیین می آمد ولی مرد حق اعتراض کردن نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش میخ موی قرمز رنگ در ان طرف خیابان شد و دختری که با او در حال بحث بود. امیرآیین اخمی کرد و با چشمانی ریز شده به دختر خیره شد. فاصله زیاد بود ولی لباس سراسر مشکی و موهای نیمه وز کاملا با سماتی که او می شناخت مطابق بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر دست مرد مو قرمز را گرفت و به زور به درون کوچه ی بن بست کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین پسر را شناخت. رامیاد بود. مراجع اخرش که خودشیفتگی فراوان نشانه ی غالب شخصیتش بود و موهای قرمز و لنز مسخره ای که داشت نشانه ی کمبودهای عاطفی اش در اجتماع.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به رفتن انها به درون کوچه نگاه کرد. پایین می رفت؟ یا از همینجا با سمات تماس می گرفت؟ برای چه دختر با مراجع داشت صحبت می کرد؟ تا الان چند قانون را شکسته بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا یه مسافرت کوتاه نریم؟ در حد یکی دو شب. باعث میشه حال و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوات عوض بشه مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین پوکر شد. نه تنها جسم او بلکه منطق بیسو هم در این ازدواج مشکل داشت. البته شاید مشکل از منطق نبود و بیسو توانایی حل مسئله نداشت. در ثانیه ای رشته افکار مربوط به بیسو را دور انداخت و دستی به دستگیره ی پنجره رساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ان را کامل باز کرد. هر دو دست را بر لبه ی چهار چوب پنجره گذاشت و تا نیم تنه از ان خودش را به بیرون از ساختمان خم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای جیغ بیسو را شنید که نامش را صدا زد و هم زمان شد با ناخن های تیزی که درون گوشت بازویش فرو رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ امیر! چیکار داری می کنی؟ بیا عقب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه لحظه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرز بدی اویزان شده بود ولی عوضش دید خوبی داشت. می توانست انتهای کوچه را ببیند. موهای قرمز حتی از ان فاصله و ارتفاع جلب توجه می کرد. دختر و پسر در حال بحث بودند؟ دست های سمات در هوا تاب میخورد ولی رامیاد دست در جیب فقط رو به رویش ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای کاش نزدیک تر بود. صدای ماشین هایی که زیرش در حال رفت و امد بودند و بوق ها و همهمه ی مردم انقدر زیاد بود که امکان نداشت امیرآیین بتواند جر و بحث ان دو را بشنود. اگر ان صداها هم نبودند فاصله امکان شنیدن را از او می گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ امیر؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره بیسو جیغش در امد. امیرآیین تازه متوجه شد دختر چطور به بازوی راستش چنگ زده و دارد برای عقب کشیدنش تلاش می کند. تلاشی کاملا بی فایده. خنده ای بر لبانش امد و قبل از اینکه بتواند به بی فایده بودن زور زدن های نامزدش اشاره کند سمات با وسیله ای چاقو مانند به سر رامیاد ضربه زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مو قرمز تعادلش را از دست داد و سمات با گرفتن بازویش او را به سمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیابان کشید. به لب خط که رسیدند سمات تاکسی گرفت و رامیادِ کاملا گیج، و یا در حال مرگ، را سوارش کرد و به راه افتادند. در مسیری کاملا خلاف جهت خانه ی دختر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیرآیین چند بار پشت سر هم پلک زد. انقدر انچه که دیده بود را باور نمی کرد که نمی دانست چه بگوید. سمات... به ان پسر چاقو زده بود؟ خودش را به عقب کشید و پنجره را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیشده؟ چرا مثل دیوونه ها یهو خواستی خودت رو پرت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باید برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسط حرف بیسو پرید. با سرعت نور به سمت در مطب دویید و فقط توانست بگوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ صحبت خوبی بود بعدا ادامه ش میدیم. برقا رو خاموش کن و در رو قفل کن. دوستت دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در را پشت سرش بست. انقدر سریع و با گام های بلند به سمت پارکینگ می دویید که صدای جیغ بیسو را که می گفت کلید اینجا را ندارد نشنید. تنها چیزی که برایش مهم بود رسیدن به سمات و نجات دختر از قاتل شدنش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیشده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ورود به اورژانس مردی با روپوش سفید فوری به طرفشان امد و تمام توجه اش بر روی رامیادی گذاشت که روی تخت بیهوش افتاده بود. سمات، در ظاهر ترسیده ولی در باطن خوشحال، با صدایی که می لرزید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی دونم... یهو... یهو غش کرد... وسط خیابون بودیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خیلی خب، ببرینش به...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات سر جایش ایستاد و دیگر به دکتر و پرستارهایی که دور رامیاد را گرفته بودند توجه نکرد. تختی که پسر بر رویش دراز کشیده بود به درون راهروی بخش اورژانس هدایت شد و سمات با دستی در جیب و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم هایی ارام به همان سمتی رفت که تخت رامیاد را برده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیازی نداشت کل مدت کنارشان باشد، می دانست انچه به پسر تزریق کرده کشنده نیست و اتفاقی برای پسر نخواهد افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افزایش پتاسیم باعث علائمی همچون سکته و از کار افتادن کلیه ها بود که هم درد زیادی به رامیاد می داد و هم دکترها و پرستاران را مشغول پسر می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اورژانس نسبتا خلوت بود. خبری از جیغ و داد همراهان مریض نبود ولی پرستاری هم بیکار روی صندلی ننشسته بود. سمات لبخندی زد و به طرف دستشویی به راه افتاد. سرویس بهداشتی پر و خالی میشد و سمات بعد از چند دقیقه توانست در یکی از اتاقک ها وارد شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلی توالت فرنگی نشست و فوری گوشی ای که متعلق به رامیاد بود را از جیبش در اورد. وقت پاک کردن فیلم، و یا عکس، کذایی بود. گوشی رمز نداشت. این را وقتی درون کوچه اصرار به دیدن ویدیو داشت و پسر با زدن یک دکمه عکس را مقابل صورت سمات گرفته بود متوجه شد. نیشخندی بر روی لبانش امد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رامیاد انقدر خودشیفته بود که خودش را نابغه بنامد ولی روی گوشی اش رمز نگذارد و از ان بدتر، به دنبال یک غریبه هر جایی که گفت راه بیفتد. سمات گوشی را باز کرد و وارد گالری شد. چهار تصویر در ان قرار داشت. چقدر کم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی بر میان ابروان دختر آمد. با توجه به ظاهر جیغ رامیاد انتظار بیشتری داشت. گوشی در ان حد هم نو نبود. شانه بالا انداخت و افکار منفی و پارانویایی اش را به پشت گوش انداخت. اخرین تصویر خودش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ارنج هایی تکیه داده به نرده ی فلزی در حال سیگار کشیدن. بدون عذاب وجدان ان را پاک کرد. تصویر دوم درست پشت سر ان بر روی صفحه آمد و سمات را در جای خودش خشک کرد. تصویر دوم هم خودش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی ان چیزی که می دید با واقعیت زمین تا اسمان فرق داشت. تصویر یک اتاق را از میان میله هایی فلزی نشان می داد. انگار عکاس برای گرفتن عکس فقط تا پشت میله ها توانسته خودش را برساند. جزئیات اتاق خیلی مشخص نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واضح ترین بخش فردی بود که با لباس سفید رنگی که در تیمارستان مخصوص مجانین بود بسته شده بود. استین های بلند لباس دست هایش را به دور بدنش پیچانده بودند و روی صندلی نشسته شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایش بلند بودند و دهان بندی تقریبا نصف صورتش را پوشانده بود. با این حال، با وجود خونی که از پیشانی اش سرازیر بود با چشمانی پر از خشم به لنز دوربین نگاه می کرد. سمات چشمان خودش را شناخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امکان نداشت اشتباه کند. این تصویر خودش بود. بستری شده، بسته شده، به بند کشیده شده، اما برای چه زمانی بود؟ ممکن بود فراموش کرده باشد؟ به خودش که امد متوجه ی طعم گس آهن بر روی زبانش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکش را شل کرد و با زبان بر گوشت درون لثه اش کشید. اهن خون را کمی مزه کرد. از کودکی عادت داشت هنگام فکر کردن کندن گوشت لبش را بکند و این بار هم بدون اینکه متوجه شود در حال انجامش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیق کشید و چشمانش را بست. تا ده شمرد. ذهنش را، به هر سختی و مشقتی بود. خالی کرد و سعی کرد تمرکز از دست رفته را باز پس گیرد. صدای باز و بسته شدن در اتاقک های دستشویی تمرکزش را بهم می ریخت ولی سمات بابتش شکایتی نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخرین چیزی که نیاز داشت تنها بودن در این شرایط بود. چشمانش را باز کرد. دوباره با همان تصویر رو به رو شد. شاید فتوشاپ بود. با انگشت تصویر را زوم کرد و به تک تک جزئیات خیره شد. کیفیت تصویر به طرز مضخرفی خوب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کک و مک های سمات همگی سرجای درستشان بودند. مژه های کم پشت و دماغ گوشتی هم درست همان طوری بود که باید. ناگهان چیزی توجه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اش را جلب کرد. خطی عمودی که از زیر گوش چپ شروع می شد و تا زیر لباس می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار کسی دقیقا روی شاهرگش را با چاقو بریده باشد. دست های سمات شروع به لرزیدن کرد. برای چه یک نفر باید همچین تصویر وحشتناکی از او خلق می کرد؟ مگر رامیاد تازه با او آشنا نشده بود؟ دوباره صدای خوش بین درون ذهنش شروع به صحبت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتما رامیاد با فتوشاپ این عکس را ساخته بود. یا حتی IA. هر دو ممکن بود. بیشتر زوم کرد بیشتر ریز شد. بیشتر ترسید. این تصویر بیش از حد برای فیک بودن واقعی بود. انگشتش روی تصویر قرار گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید دو تصویر دیگر قرار بود جواب شک هایش باشد. شاید در دو عکس بعدی تصاویر فیک تری می دید و ارامش می گرفت. اما قبل از اینکه بتواند حتی یک سانتی انگشت را تکان دهد. در اصلی سرویس به شدت باز شد و به دیوار کوبیده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانمی که با اقای بیهوش اومده اینجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنی میانسال و به شدت عصبی در کل سرویس پیچید. سمات را از جایش پراند. سریع گوشی را در جیبش چپاند و در اتاقک را باز کرد. با صدایی که کمی می لرزید با پرستار عصبانی رو به رو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ س... سلام. من بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مظلومیتش کمی از اخم میان ابروان زن کم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ زود باش دستت رو بشور بیا بگو کجا پیداش کردی و چی خورده که اینطوری شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات فقط سری تکان داد و به سراغ شستن دست هایش کرد. کل مدت به چهره ی خودش درون ایینه نگاه کرد. در صورتش هیچ اثری از ان دختر به بند کشیده شده ی درون تصویر نبود. دستانش را پر از اب کرد و به صورتش پاشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمای اب گرمای صورتش را گرفت و به سمات انرژی لازم برای ادب کردن موجود مو قرمز را داد. با نقابی از ترس و نگرانی که بر چهره و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتارش زده بود به دنبال پرستار به راه افتاد. این بار زدن این نقاب برایش راحت تر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال پرستار و غر غر هایش به راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برای چی فرم پر نکرده رفتی دستشویی؟ نمیگی برای درمانش نیاز باشه بدونیم چه اتفاقی براش افتاده؟ چقدر بی مسئولیت هستین شما جوونا، هیچی به هیچی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات بی حواس فقط سر تکان می داد و بدون هیچ اعتراضی گذاشت پرستار سن بالا تمام دق و دلی امروزش را روی او و نسلش خالی کند. به پذیرش رسیدند و پرستار به پشت سیستم رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ معده ش رو باید شست و شو بدیم. نسبتتون چیه؟ چطور پیداش کردی؟ میدونی چه اتفاقی افتاده؟ چیز خاصی خورده؟ هر چی می دونی بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات در ذهنش شروع به حساب و کتاب کرد. نقشه ی اولیه اش تنها گذاشتن رامیاد در بیمارستان و انداختن گوشی رامیاد، که دیگر عکسی در ان وجود نداشت، در سطل اشغال بود. اما صدای درون مغزش او را ول نمی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای دومی که برخلاف اولی بدبین بود و، متاسفانه، اکثر مواقع هر چه می گفت درست از اب در می آمد. اگر ان عکس نکته ی مهمی داشت که از دید سمات پنهان شده بود چه؟ ان وقت ارتباطش را با تنها کسی که می توانست به او کمک کند از دست می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا حرف نمی زنی؟ دوست دخترشی؟ یا چیز خاصی مصرف کرده؟ اگه چیزی خورده بگو من اینجا ثبت نمی کنم فقط به دکترا میگم که کمکش کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات هنوز تصمیم نگرفته بود. رها نکردن رامیاد اصلا برایش عاقلانه نبود ولی فکری بدبینانه عین خوره در مغزش افتاده بود. شاید... شاید این وسواس زیاد هم به خاطر نخوابیدن هایش بود؟ اولین علائم را دیده بود. توهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توهم گردنبندی در دور گردن رامیاد که حتی وقتی درون تاکسی بر رویش دست کشیده بود دودهایش با برخورد نوک انگشت سمات محو شدند. توهم بود مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ داخل کوچه افتاد روی زمین... یهویی بود علتش رو نمی دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرستار تند تند چیزی بر روی کاغذ نوشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و منتظر به سمات نگاه کرد. زن اصلا بیخیال گرفتن اطلاعات بیشتر نمی شد و بدون پلک زدن به سمات خیره بود. دهان سمات خشک شد. باید بازهم مضخرف ردیف می کرد؟ اما کش دار کردن دروغ ریسک زیادی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ممکن بود در میان کلمات دروغش تکه هایی از حقیقت هم به بیرون پرتاب شود. سمات درگیر گفتن و نگفتن بود که پرستار دیگری، این بار جوان تر از پرستار پشت میز، از کنار سمات رد شد و در کنار همکارش رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش را با خستگی روی صندلی پرتاب کرد و هوفی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بهوش اومد... خبر خواهرش رو می گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خواهرش؟ خواهرش کیه؟ تویی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرستار بزرگتر دوباره با نگاهی طلبکار به سمات نگاه کرد. با چشمانش می گفت برای چی تا الان اینو نگفتی؟ و شک و تردیدنش نسبت به سمات هر ثانیه بیشتر می شد. سمات هم زمان با لعنتی که به شانس بدش می داد لبخندی گوسفندوار به پرستار بی اعصاب زد و سعی کرد سوتفاهم را برطرف کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امکان نداشت باور کنند او خواهر پسری با موهای قرمز است. اما پرستار جوان انگار از سر خستگی فکر کرد دو سوال اول ارشدش از خودش می باشد، شروع به پاسخ دادن کرد. پاسخی که اصلا باب میل سمات نبود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اسمش رو هم گفت. سمات. هنوز زیادی گیجه برای دادن اطلاعات

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیشتر. دو ساعت دیگه باز میرم سراغش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات چشمانش گرد شد. برای چه رامیاد عوضی داشت به دروغ می گفت که برادرش است؟ دو پرستار گرم صبحت درباره ی شرایط عمومی رامیاد بودند ولی هنوز سمات نگاه زیر چشمی پرستار ارشد را روی خودش حس می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشخص بود که تجربه ی چند ساله ی زن به او در مورد سمات اخطار می دهد. اگر حرکت اضافه ای می کرد این زن با حفاظت تماس می گرفت و ان وقت بود که سمات به معنای واقعی کلمه بیچاره می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید از ابتدا بیهوش کردن رامیاد کار اشتباهی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شروع به کندن پوست کنار ناخنش کرد. شک به خودش و تصمیماتش همیشه درون سمات وجود داشت. وقت هایی هم که نقشه هایش طبق برنامه ای که داشت پیش نمی رفت شدیدتر هم می شد. نمی توانست همین طور انجا را ترک کند. ان عکس لعنتی روی اعصابش بود و نگاه های مشکوک پرستار میانسال رو اعصاب تر. همان لحظه درهای اورژانس به شدت باز شدند. تصادف زنجیره ای. هر دو پرستار از جا پریدند و از کنار سمات رد شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی بر لب های دختر آمد. دیگر توجه کسی بر روی او نبود. پیدا کردن اتاق رامیاد راحت بود. از پرستار مردی که در راهروی دیگر قدم می زد پرسید و مرد بدون هیچ پرس و جویی راه را به سمات نشان داد. وارد اتاقی شد که مخصوص افرادی مثل رامیاد بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسانی که به اورژانس اورده شده و خطر از سرشان رفع شده بود. جایی که انها را نگه می داشنند و هم زمان حواسشان به وضعیت انها بود. شش تخت در اتاق نسبتا بزرگ قرار داشت و چهارتای ان پر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر فوری موهای قرمز رنگ را شناخت. با قدم هایی محکم کنار تخت رفت. سرمی در رگ دست راست رامیاد فرو رفته و با چشمانی بسته در میان همهمه ی درون اتاق به خواب ارامی فرو رفته بود. سمات درست در کنارش قرار گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بدنش سدی میان رامیاد و تمام افراد درون اتاق درست کرد. دستش را بالا اورد و برای بار دوم در ان روز سیلی محکمی بر صورت پسر زد. کل تن پسر تکان کوچکی اما شدیدی خورد. بعد از دو ثانیه به سختی لای پلکهایش باز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانی که هنوز به طرز عجیبی آبی رنگ بود به سمات خیره شد. چرا لنزش را در نیاورده بودند؟ لایه ای از منگی در مقابل مردمک چشمان رامیاد قرار داشت. پسر منگ دارو و هر انچه که از طریق سرم وارد بدنش می شد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را لبخند بی جانی که بر روی لب هایش آمد به سمات ثابت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ صبح بخیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمزمه ی رامیاد به سختی به گوش رسید. صدایش کاملا خش دار و مردانه بود. لبخندی که بر روی لب هایش بود عمیق تر شد و گرمای درون چشمانش چند درجه بالاتر رفت. حدس زدن برای سمات سخت نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رامیاد او را با دوست دخترش اشتباه گرفته بود. دست راست رامیاد بی تعادل و به سختی از روی تخت بلند شد و به طرف سمات گرفته شد. انگار سعی در گرفتن دست دختر داشت. سمات با اخم، و بی رحمی، دست رامیاد را با ضربه ای محکم پس زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به توجه به سوزنی که درون گوشتش فرو رفته و خطری که ان ضربه برای رگ و گوشت پسر داشت. سعی کرد به گرمایی که درون گونه هایش حس می کند بی توجه ای کند. وقت تنگ بود و او فردی اشتباه برای مخاطب قرار گرفتن احساسات رامیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر از شدت ضربه اخی گفت. سمات وقتی برای تلف کردن نداشت. روی تخت خم شد و با صدایی کاملا جدی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برای چی بهشون گفتی من خواهرتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رامیاد کمی هشیارتر شد. مردمک هایش این بار با دقت بیشتری بر چهره ی سمات قرار گرفت و بعد از چند لحظه این بار برق شناختن بود که در

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هایش درخشید. لبخند گرمی که بر لب های پسر بود محو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جایش نیم پوزخندی امد و پسر به سختی ساعد دست چپی که سوزن سرم در ان فرو نرفته بود را زیر سرش قرار داد. با نگاهی که این بار مغرور بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیشده... نکنه فکر کردی... راحت می ذارم از دستم در بری؟... مطمئنم کار خودت بود... یه چیزی زدی به گردنم و من رو بیهوش کردی. اونم واسه چی؟... چون یه عکس ازت گرفتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رامیاد هرلحظه سرحال تر می شد و به طبع ان پر چانه تر. سمات ولی از او کم نیاورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو ازم عکس گرفتی... اونم نه هر عکسی، عکس سیگار کشیدنم. بعدشم تهدیدم کردی-

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رامیاد فوری وسط حرف سمات پرید. با صدا و لحنی معترض از خودش دفاع کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من کی تهدیدت کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمات با دست های مشت شده فوری جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از سیگار کشیدنم عکس گرفتی و میگی که نخواستی تهدیدم کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رامیاد کاملا جدی گفت و به چشمان سمات نگاه کرد. سمات دهانش باز ماند. باورش نمی شد پسر حاضر نبود کاری که انجام داده را گردن بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پس برای چی ازم عکس گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می خواستم ازت یه عکس داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!