از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت صد و یازده :
کیان با اخم از روی صندلی بلند شد و قدمی جلو رفت.
- هستی! تو این جا چی کار میکنی؟
با دیدن حال بد دختر سوی او رفت و بازویش را در دست گرفت.
- چی شده؟ بیا بشین!
دختر با رخوت روی صندلی قهوهای رنگ گوشهی اتاق نشست و با همان بغض پلک بست. سلول به سلول مغزش در تشویش بود و لحظهای آرام نداشت. همه بدنش سعی داشت او را از چنین مهلکه نجات دهد، ولی عاجز میماند. پاهایی که حالا از درد مسیری ک
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
S A
3اگه خانواده ی واقعیش پیدابشن خیلی عالی میشه
۴ سال پیشسیتا
5سپیده چه راه بدی انتخاب کرده برای این که جاوید کمک های مالی که بهش میکنه رو قطع نکنه با زندکی هستی بازی کرده اگه این کار رونمی کرد شاید یک آدم خوب هستی می برد و بزرگ میکرد در حق هستی بد کرده خیلی زیاد
۴ سال پیشدخترای من
5الهی من بگردم چ زجری میکشه هستی 😔😔😔کاشکی کیان تنهاش نزاره 🙏
۴ سال پیشتی تی
4الهی طفلی هستی، کاش امیرکیان کنارهستی بمونه و تنهاش نزاره
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

وکیلی
0گلم برای اینکه مشخص بشه پدرومادرش کیا هستن