از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت صد و نوزده :
خورشیدِ روز، نفسهای آخرش را میکشید و غروب پنجشنبه مردم را به بیرون کشانده بود. یاشار و دلارا روی نیمکتی روبهروی آسمانِ شهر نشسته بودند و هریک در سکوتی که از سرما نشات گرفته بود به چراغهایی در دور دست که یکی یکی روشن میشد نگاه میکردند.
دلارا همان طور که با ریز کردن چشم نور چراغ بالای سرش را دور میکرد پلکی زد و گفت:
- خیلی خسته بودم!... از این همه دوری؛ تنهایی! باورت میشه بع
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

معصومه
1عزیزم یاشار ویکتا بچه های عمه کیانن