پارت صد و نوزده :

خورشیدِ روز، نفس‌های آخرش را می‌کشید و غروب پنجشنبه مردم را به بیرون کشانده بود. یاشار و دلارا روی نیمکتی روبه‌روی آسمانِ شهر نشسته بودند و هریک در سکوتی که از سرما نشات گرفته بود به چراغ‌هایی در دور دست که یکی یکی روشن می‌شد نگاه می‌کردند.
دلارا همان طور که با ریز کردن چشم نور چراغ بالای سرش را دور می‌کرد پلکی زد و گفت:
- خیلی خسته بودم!... از این همه دوری؛ تنهایی! باورت میشه بع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    1

    عزیزم یاشار ویکتا بچه های عمه کیانن

    ۴ سال پیش
  • رویا

    1

    اره خیلیی خوب میشه یاشار با هستی رکسانا حقش کیانه بخاطر .......

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    2

    مرسی 🙏

    ۴ سال پیش
  • پریناز

    2

    چرا من هرچی بیشتر میخونم این پارتو بیشتر نمیفمم اینا کی بودن دقیقا؟

    ۴ سال پیش
  • معصومه

    6

    یاشار با هستی ازدواج میکنه کیانم با رکسانا ببین کی گفتم

    ۴ سال پیش
کپی شد!