لیست کلیه پارتهای رمان عروس داراب : پارت های 1 تا 7
تعداد کل پارت های منتشر شده : 7
-
رمان عروس داراب - پارت 1
حاضری برای نجات خانوادهات تا کجا پیش بری؟؟ ***فصل اول: دعوتنامهای با مهر درخت توس*** اردیبهشتماه در «نوشاد»، پایتخت قلمروی اردیان، عطر تند و شیرین گلهای رز پیچیده بود. خانهی عمه با اینکه با مرکز شهر فاصله زیادی داشت، اما نسیم بهاری عطر گلها را تا پشت پنجره اتاق آورده بود. فرناز با صدایی...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان عروس داراب - پارت 2
تصمیم گرفت هرچه سریعتر آنجا را ترک کند، اما پایش گیر کرد و سکندری خورد. با اینکه توانست جلوی افتادنش را بگیرد، اما صدای خشخش برگهای پاییزی یخزده زیر عصایش، دستش را رو کرد. — «کی اونجاست؟» صدای تند و تیز داراب خان مثل یک ضربهی محکم به او خورد. فیروزه چشمهایش را محکم روی هم فشرد، سپس عصایش ر...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان عروس داراب - پارت 3
— «موضوع دوم رو خودتون مطرح کردین.» — «کدوم موضوع؟» — «اگه پدرم حتی یه کلمه تعریف و تمجید پیشِ شما کرده، از سرِ محبتِ خالصانه و پدرانهش بوده. خارپشت هم تیغهای بچهش رو نرم میبینه.» فیروزه بیتوجه به پوزخندِ دارابخان ادامه داد: «گذشته از اینکه پدرم عاشقِ دو تا دخترشه، من اونقدرها هم غیرواق...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان عروس داراب - پارت 4
بدون خواندن کتاب تشریفات هم معلوم بود که زنها باید با لباسهای فاخر و مردها با کتوشلوار رسمی به مهمانی اشرافی بیایند. اما دارابخان درست مثل سربازی لباس پوشیده بود که تازه از میدان جنگ برگشته؛ حتی شمشیری هم به کمر داشت. با این حال هیچکس جرات نداشت به پوشش او اعتراض کند. قدرت همیشه این حق را می...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان عروس داراب - پارت 5
— «قول و قرارمون رو یادت میاد؟ همون قول مخفیانهای که فقط خودمون دو تا ازش خبر داریم… درباره عصا؟» حس سوزش و خجالت روی گردن فیروزه نشست. اگر میتوانست زمان را به عقب برگرداند، اصلاً کاری نداشت که دارابخان در جنگ پیروز شده یا شکست خورده؛ تحت هیچ شرایطی از او نمیخواست تا خسارت عصایش را بدهد. ای...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان عروس داراب - پارت 6
دارابخان در برابر فیروزه که به پایش افتاده بود، به آرامی روی یک زانو نشست و به چشمان او زل زد. چشمان پر از اشک فیروزه زیر نور مهتاب میدرخشید: «اگه نخوام در حقت لطف کنم چی؟» واضح بود که اینجور رابطهها عاقبت خوشی ندارد. حرفهای فرناز دربارهٔ اینکه درگیر شدن با خاندان دارابخان شگون ندارد… باید ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان عروس داراب - پارت 7
**۰۴. نامهٔ نفرستاده*** «خدمتِ جنابِ دارابخان، امیدوارم حالتان خوب باشد، ارباب. سه ماه از روزی که از عمارتِ شما برگشتم میگذرد؛ همانجا که عطرِ گلهای رز تمامِ شهر را پر کرده بود. شاید تکراری به نظر برسد اگر بگویم «زمان مثل باد میگذرد»، اما انگار واقعاً همینطور است. این روزها زمینهای سرسبز...
بروزرسانی در : دیروز
- 1
