لیست کلیه پارتهای رمان عروس داراب : پارت های 1 تا 14
تعداد کل پارت های منتشر شده : 14
-
رمان عروس داراب - پارت 1
حاضری برای نجات خانوادهات تا کجا پیش بری؟؟ ***فصل اول: دعوتنامهای با مهر درخت توس*** اردیبهشتماه در «نوشاد»، پایتخت قلمروی اردیان، عطر تند و شیرین گلهای رز پیچیده بود. خانهی عمه با اینکه با مرکز شهر فاصله زیادی داشت، اما نسیم بهاری عطر گلها را تا پشت پنجره اتاق آورده بود. فرناز با صدایی...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 2
تصمیم گرفت هرچه سریعتر آنجا را ترک کند، اما پایش گیر کرد و سکندری خورد. با اینکه توانست جلوی افتادنش را بگیرد، اما صدای خشخش برگهای پاییزی یخزده زیر عصایش، دستش را رو کرد. — «کی اونجاست؟» صدای تند و تیز داراب خان مثل یک ضربهی محکم به او خورد. فیروزه چشمهایش را محکم روی هم فشرد، سپس عصایش ر...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 3
— «موضوع دوم رو خودتون مطرح کردین.» — «کدوم موضوع؟» — «اگه پدرم حتی یه کلمه تعریف و تمجید پیشِ شما کرده، از سرِ محبتِ خالصانه و پدرانهش بوده. خارپشت هم تیغهای بچهش رو نرم میبینه.» فیروزه بیتوجه به پوزخندِ دارابخان ادامه داد: «گذشته از اینکه پدرم عاشقِ دو تا دخترشه، من اونقدرها هم غیرواق...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 4
بدون خواندن کتاب تشریفات هم معلوم بود که زنها باید با لباسهای فاخر و مردها با کتوشلوار رسمی به مهمانی اشرافی بیایند. اما دارابخان درست مثل سربازی لباس پوشیده بود که تازه از میدان جنگ برگشته؛ حتی شمشیری هم به کمر داشت. با این حال هیچکس جرات نداشت به پوشش او اعتراض کند. قدرت همیشه این حق را می...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 5
— «قول و قرارمون رو یادت میاد؟ همون قول مخفیانهای که فقط خودمون دو تا ازش خبر داریم… درباره عصا؟» حس سوزش و خجالت روی گردن فیروزه نشست. اگر میتوانست زمان را به عقب برگرداند، اصلاً کاری نداشت که دارابخان در جنگ پیروز شده یا شکست خورده؛ تحت هیچ شرایطی از او نمیخواست تا خسارت عصایش را بدهد. ای...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 6
دارابخان در برابر فیروزه که به پایش افتاده بود، به آرامی روی یک زانو نشست و به چشمان او زل زد. چشمان پر از اشک فیروزه زیر نور مهتاب میدرخشید: «اگه نخوام در حقت لطف کنم چی؟» واضح بود که اینجور رابطهها عاقبت خوشی ندارد. حرفهای فرناز دربارهٔ اینکه درگیر شدن با خاندان دارابخان شگون ندارد… باید ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 7
**۰۴. نامهٔ نفرستاده*** «خدمتِ جنابِ دارابخان، امیدوارم حالتان خوب باشد، ارباب. سه ماه از روزی که از عمارتِ شما برگشتم میگذرد؛ همانجا که عطرِ گلهای رز تمامِ شهر را پر کرده بود. شاید تکراری به نظر برسد اگر بگویم «زمان مثل باد میگذرد»، اما انگار واقعاً همینطور است. این روزها زمینهای سرسبز...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 8
فیروزه اصلاً فکرش را هم نمیکرد کلماتی که خودش گفته بود، اینطوری مثل بومرنگ به خودش برگردند. احساس کرد نفَس کشیدن توی آن فضا یکدفعه سخت و سنگین شد. همان لحظه چشمش به مشتِ گرهشدهی فرناز افتاد که کنارش خفیف میلرزید؛ به خودش آمد و خودش را جمعوجور کرد: — «از اینکه این فرصت رو بهم میدید تا لطفت...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 9
۰۵. شکارچی صبح روز شکار رسید. فیروزه جلو آینه چند تا نفس عمیق کشید و عصایش را برداشت. برعکسِ فرناز که به لطف هیکل و آمادگی بدنیِ خوبش سوارکارِ ماهری بود، فیروزه کلاً چند بار بیشتر سوار اسب نشده بود. تمام کاری هم که جمشید میکرد این بود که افسار اسبش را میگرفت و طوری توی جنگل قدم میزدند که انگا...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 10
فیروزه سینیِ براق و صیقلخورده را توی دستش گرفته بود و با بیمیلی و آهسته قدم برمیداشت. آیا احساسِ کسی که دارد پای چوبهی دار میرود هم همین است؟ کفپوشِ چوبی و قدیمیِ زمین زیر قدمهایش جیرجیر میکرد، انگار که میخواست به جای او ناله کند. تمامِ قدرتش را خرج کرده بود تا روی اسب نیفتد، اما پاهایش...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 11
اگر فیروزه میخواست از حسرتها و پشیمانیهایش بگوید، باید خیلی به عقب برمیگشت. به همان جنگلِ سرسبزِ پشت کوهستان که شبنمهای صبحگاهی رویش جا خوش کرده بودند... نه، باید برمیگشت به همان شبی که انگار صدای دارابخان جادویش کرده بود و او پنجره را باز کرد. فیروزه دیگر توانِ تحمل نداشت. با صدایی که نصف...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 12
خندهٔ ناشیانه فرامرزخان یکدفعه روی لبهایش خشک شد. لحنِ دارابخان آنقدر صاف، بیتفاوت و جدّی بود که فقط یک چیز را نشان میداد: خواستگاریِ پسر فرماندار اصلاً مانعی برایش نیست. خب راستش، حقیقت هم همین بود؛ با آن خون سلطنتی که در رگهای داراب خان جریان داشت، دستکم در این سرزمین هیچ زنی پیدا نمی...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 13
همین که فیروزه چهرهٔ وحشتزده و گریان خواهرش را دید، او را سخت در آغوش گرفت. داغی تنِ فرناز به سینهاش نشست و تازه آنجا متوجه شد که تن او چطور از ترس میلرزد. انگار یک کودک، یک زندگیِ کوچک و بیدفاع، همراه فرناز بود. — «آبجی، حالا باید چه کنم؟» — «من خودم همهچیز رو درست میکنم. غصه نخور فرناز...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 14
جمشید ابداً کند ذهن نبود. شاید نقشهٔ فیروزه را مو به مو نمیدانست، اما میفهمید که او دارد خودش را قربانی میکند. فیروزه لبخند گرم و روشنی نثارش کرد: «نه. من مثلِ فرناز نیستم؛ نمیتونم مثلِ اون زندگی کنم. پس نگران نباش جمشید. من یه راهی پیدا میکنم که همهمون زنده بمونیم و جون سالم به در ببریم. ت...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
- 1
