عروس داراب به قلم نسترن شاکر
پارت دوم :
تصمیم گرفت هرچه سریعتر آنجا را ترک کند، اما پایش گیر کرد و سکندری خورد. با اینکه توانست جلوی افتادنش را بگیرد، اما صدای خشخش برگهای پاییزی یخزده زیر عصایش، دستش را رو کرد.
— «کی اونجاست؟»
صدای تند و تیز داراب خان مثل یک ضربهی محکم به او خورد. فیروزه چشمهایش را محکم روی هم فشرد، سپس عصایش را چنگ زد و به آرامی برگشت. دارابخان، همان مردی که دیشب از دور تماشایش کرده بود، از نزدیک به مراتب جذابتر و گیراتر به نظر میرسید. اما آنچه واقعاً فیروزه را میترساند، هالهی یخزده و سردی بود که انگار دور تا دور او را فرا گرفته بود.
— «اسمت رو پرسیدم.»
داراب خان همانطور که از چشمه بیرون میآمد، آب از چکمههایش میچکید و برگهای خشک روی زمین را خیس میکرد. فیروزه که مات و مبهوت به این صحنه زل زده بود، سریع خودش را جمعوجور کرد.
— «عذر میخوام ارباب. من فیروزه ارجمند هستم، دختر فرامرز خان.»
همین که خواست برای ادای احترام تعظیم کند، پاهایش سست شد. درست زمانی که داشت میافتاد، دارابخان پیش رویش ظاهر شد. بازویش را گرفت و او را نگه داشت. اما دستش آنقدر محکم بود که بازوی فیروزه شروع به درد گرفتن کرد.
— «وای!»
دارابخان بازویش را رها کرد. فیروزه یک قدم عقب کشید و به عصایش تکیه داد.
— «انگار دختر بزرگ فرامرز خام عادت داره مثل یه موش کوچولو زاغسیاه بقیه رو چوب بزنه.»
چشمهای فیروزه از این اتهام گشاد شد. نگاه دارابخان همچنان بیرحم و سنگین بود، در حالی که تلاش فیروزه برای پنهان کردن خشم و خفتش را تماشا میکرد.
— «از دیشب تا حالا این دومین باره که این اتفاق میافته.»
فیروزه در حالی که لبهایش میلرزید گفت:
— «اگه باعث رنجشتون شدم عذر میخوام، اما قسم میخورم همین الان هم اصلا چنین قصدی نداشتم.»
— «یعنی منظورت اینه که دیشب داشتی؟»
پوزخند کمرنگی روی صورت دارابخان نقش بست.
فیروزه ابروهای باریک و آراستهاش را در هم کشید و نگاهش را به پایین دوخت. او تا به حال هرگز ندویده بود، اما قلبش توی سینهاش طوری میتپید که انگار مسافتی طولانی را دویده است. با توجه به محبوس بودنش در عمارت، ارتباطش با بقیهی اشراف بسیار محدود بود. آیا چنین بیادبی و جسارتی میان مردانی با مقام و رتبهی او رایج بود؟
— «این وقت صبح اینجا چی کار میکنی؟»
بالاخره سوالی مطرح شد که میتوانست به راحتی پاسخش را بدهد. سبد پر از گیاهان داروییاش را جلو آورد و نفس عمیقی کشید:
— «داشتم گیاه دارویی جمع میکردم. شنیدم که ارتش فردا عازم جنگ میشه.»
— «اینا برای منه؟»
فیروزه قبل از پاسخ دادن چند بار پلک زد:
— «برای همهی سربازهاییه که به میدون جنگ میرن.»
خندهی نرم و کوتاهی از میان لبهای دارابخان خارج شد. یک قدم نزدیکتر آمد و با چشمان ریزشده نگاهی سریع به محتویات سبد انداخت:
— «چه پرتلاش... با این اوضاع و احوالت، اونم صبح زود…به این جنگل خطرناک اومدی.»
خلق فیروزه تنگتر شد و پریشانیاش با حرف غیرمنتظرهی بعدی دارابخان به اوج رسید.
— «انگار فرامرزخان اونقدرها هم که به نظر میرسه سادهلوح نیست. عجب آدم جاهطلبی! بهت دستور داده خودت رو به دست و پای من بندازی تا مخم رو بزنی و دلبری کنی؟»
— «این حرف کاملاً بیاساس و خندهداره!»
صدای فیروزه از روی اعتراض و ناراحتی بلند شد. سرش را بالا آورد و با چشمان درشت و لرزانش به نگاه او زل زد. احساس تحسین و احترام دیشبش، مثل مه صبحگاهی تبخیر شد و جایش را به کینه داد. به نظرش این فرمانده مغرور، لایق تحسین نبود.
— «اگه حرف من بیاساسه چرا این نمایش رو راه انداختی و زخمهای چرکین و متعفن سربازام رو مداوا میکردی؟ خاندان ارجمند ممکن جایگاه پایینی داشته باشه، اما چنین کارهایی شایستهی یک بانوی اشرافزاده نیست؛ بهخصوص دختری با وضع و حال تو.»
فیروزه تحمل نگاه خریدارانه و براندازکنندهی داراب خان به پایش هنگام حرف زدن را نداشت، اما آنچه واقعاً خشمش را بیشتر میکرد، قضاوت پوچ و بیاساس فرمانده بود.
— «من فقط میخواستم به کسایی کمک کنم که برای حفاظت از خانوادههاشون به جنگ رفتن. انتظار نداشتم اصل و نسبم یه مسئله و دردسر بشه! مادر مرحومم به ما یاد داد با اینکه خاندانمون رتبه و مقام بالایی نداره، اما به عنوان یک اشرافزاده وظیفهمونه که به نیازمندها کمک کنیم؛ چون این همون رفتاریه که از بزرگان انتظار میره.»
چشمان آبی یخزدهی دارابخان شبیه به نور سرد اول صبح بود. این فکر به ذهن فیروزه رسید که شاید از این به بعد تا ابد از تماشای آسمان صبح زود متنفر شود.
در حالی که لبهای بینقص و متقارن دارابخان به آرامی به لبخندی زشت منحنی میشد. گفت:
— «خیلی جدی و صادقانه حرف میزنی، نه؟»
فیروزه چشمانش را از نگاه او برنداشت؛ چشمانش گرد شده بود و قلبش طوری میتپید که انگار میخواست از سینهاش بیرون بزند. از سوءتفاهم و قضاوت اشتباه متنفر بود:
— «بله، دقیقاً همینطوره.»
— «پس من هم به نیت خیر و شریفت اعتماد میکنم.»
فیروزه به سختی جلوی خودش را گرفت تا پاسخ دندان شکنی ندهد که هیچ نیازی به اعتماد او ندارد. اگر فرناز بود، شاید به این راحتی خودش را کنترل نمیکرد! اما با یادآوری اینکه این مرد وارث خاندان تهمتن است، به نشانهی قدردانی تظاهرآمیز سرش را خم کرد:
— «ممنونم.»
دارابخان به آرامی او را برانداز کرد:
— «با این حال...»
فیروزه سکوت کرد و منتظر حرف بعدی او ماند.
— «هیچوقت به ذهنت نرسیده که تلاش برای انجام کاری که فراتر از توانته، نه تنها خودخواهانه است، بلکه باعث زحمت و مایهی عذاب بقیه هم میشه؟»
— «چرا باید این حرف رو بزنین؟»
فیروزه همیشه تمام تلاشش را کرده بود تا باعث مزاحمت دیگران نشود و حتی یکبار هم نبود که خودخواهانه رفتار کرده باشد. لبهایش از سوزش این اتهامات بیرحمانه میلرزید.
دارابخان گفت:
— «اگه اون شوخیهای رکیک و کثیفی رو که سربازها موقع لنگون لنگون راه رفتنت میکردن میشنیدی، باز هم میتونستی سرت رو اینطور بالا بگیری و از وقار و رفتار شایستهی یک بانوی اشرافزاده حرف بزنی؟»
پارت 4
چهرهی فیروزه در هم رفت و سخت شد. او سرمای سوزان اوایل زمستان را حس میکرد که از میان لباسهای نازکش به استخوانش میرسید.
دارابخان گفت:
— «به این فکر کن فیروزه خانوم؛ اگر فرامرزخان این حرفها رو میشنید چی؟ اگه من جای اون بودم، سر هر کسی رو که جرات میکرد اسم دخترم رو لکهدار کنه میبریدم.»
دارابخان قصد کوتاه آمدن یا رحم نشان ندادن نداشت؛ حتی وقتی دید که رنگ از چهرهی فیروزه پرید:
— «جنگ بچه بازی نیست، چه برسه به اینکه وسیلهای باشه برای ارضای دلسوزیهای نادرست و بیجای تو! اون سربازها قتلعام شدن دهها نفر از همرزمهاشون رو توی میدون نبرد دیدن. میدونی این کار چه بلایی سر یه مرد میاره؟ یا باید مثالهای بیشتری برات بزنم؟»
فیروزه با دهانی خشک سرش را به نشانهٔ نفی تکان داد: «نه، همینقدر کاملاً کافی بود.»
اما دارابخان دستبردار نبود و ادامه داد: «و اگه زن جوانی مثل تو، موقع پرسه زدن تنهایی توی این جنگل خلوت تو سپیدهدم بلایی سرش بیاد، چه کسی مقصره؟»
فیروزه با وجود لبهای لرزانش، خودش را مجبور به صحبت کرد. او آنقدرها هم بیخبر و سادهلوح نبود که کنایهها و حرفهای نیشدار دارابخان را نفهمد: «این زمینها خیلی قبلتر از تولد من بخشی از املاک خاندان ارجمند بوده. هیچکس بدون اجازه حق نداره وارد این قلمرو بشه. اینجا کاملاً امنه.»
خندهٔ دارابخان به تیزی و برندگی باد زمستانی بود. پشت سر او، آسمان سحرگاهی به رنگ بنفش میزد: «امنه، نه؟»
— «بله! کاملاً امنه!»
— «اگه من این کار رو بکنم، باز هم از این مهملات سر هم میکنی؟»
ناگهان دارابخان عصای فیروزه را قاپید. چشمان فیروزه از تعجب گشاد شد. این مرد عقلش را از دست داده بود؟ همانطور که قامت بلندش سایهای بزرگ روی او میانداخت، ترسی ناگهانی و عمیق مثل صاعقه به فیروزه برخورد کرد.
— «چـ... چه غلطی میکنی؟»
دارابخان با ضربهای سریع و رو به پایین، عصا را در زمین فرو کرد. صدای هیسهیس ناگهانی جانوری باعث شد فیروزه به پایین نگاه کند و از وحشت عقب بکشد. عصایش بعد از ضربه داراب خان سر مار بزرگی را به سیخ کشیده بود. مار که میان برگهای پاییزی کاملاً پنهان شده بود و به سمت فیروزه میخزید. حالا زیر پایشان جان میداد، دهانش کاملاً باز بود و زهر از نیشهایش میچکید.
فیروزه از شدت شوک عقب عقب رفت و روی زمین افتاد. مار در حالی که آخرین نفسهایش را میکشید همچنان تکان میخورد و همانطور که برگهای خشک را به خشخش درمیآورد. دست و پای فیروزه از ترس یخ کرد و سعی کرد بلند شود، اما رمقی در جانش نمانده بود؛ ترس تمام توانش را گرفته بود. عصایش همچنان فرو رفته در بدن مار باقی مانده بود. نگاه فیروزه به دارابخان افتاد که دستبهسینه ایستاده بود و او را تماشا میکرد: «لـ... لطفاً کمکم کنین.»
— «فکر میکردم گفتی اینجا کاملاً امنه دختر کوچولو.»
فیروزه با شنیدن کلمات خودش که به او بازگردانده شده بود، از فرط کلافگی و درماندگی لبش را به دندان گرفت. حتی با در نظر گرفتن مقام و مرتبهی بالای او، رفتار و منش این مرد را کاملاً غیرقابلقبول میدید: «پس حداقل لطفاً عصام رو بهم بدین.»
— «دست نداری فیروزه خانوم؟ مار مرده. نیازی نیست ازش بترسی»
فیروزه ترسان و لرزان دهانش را بست و نگاه تردیدآمیزی به مار انداخت. دارابخان راست میگفت؛ مار دیگر دستوپا نمیزد و بیحرکت افتاده بود. با این حال، فیروزه اصلاً در خودش نمیدید که عصا را از بدن مار بیرون بکشد. حتی اگر چهاردستوپا جلو میرفت و تمام توانش را برای گرفتن عصایش جمع میکرد، چطور میتوانست لاشهی مار را دور بیندازد؟ حتی تماشای چشمان بیروح و بیجان مار، لرزه بر اندامش میانداخت.
با زحمت و تلاش فراوان توانست خودش را از روی زمین بالا بکشد و بایستد. دارابخان بالاخره یک قدم جلو آمد، عصا را بیرون کشید و لاشهی مار را بیتفاوت به طرفی پرت کرد. او عصا را که ترکی در طولش افتاده بود —شاهدی بر شدّت ضربهای که با آن وارد کرده بود— به سمت فیروزه دراز کرد: «آسیب دیده، اما باید بتونی باهاش تا عمارت برگردی.»
فیروزه صورت رنگپریدهاش را برگرداند و پاسخ داد: «با احترام باید رد کنم. دیگه ترجیح میدم زحمت رو کم کنم. همونطور که شما توصیه کردین، فکر کنم عاقلانهتر باشه که از این پرسه زدنهای پرخطر دست بردارم.»
دارابخان با پوزخند گفت: «میبینم که یکمقدار بدعنق و تندخو هم هستی! از ظاهرت اصلاً همچین چیزی رو حدس نمیزدم.»
همانطور که فیروزه به او نگاه میکرد، جوابی دندانشکن روی زبانش جوشید و بیرون ریخت: «دقیقاً همین حرف رو میشه دربارهی شما هم زد.»
— «منظورت از این حرف چی بود؟»
— «منظورم صرفاً این بود که ظواهر میتونن گولزننده باشن.»
قلب فیروزه به شدت و با درد به قفسهی سینهاش میکوبید. بخار سفیدرنگ نفسهای دارابخان از میان لبهای سرخرنگش بیرون میآمد و در هوای منجمدکننده محو میشد. آسمانی که چند لحظه پیش به رنگ بنفش پررنگ درآمده بود، حالا در سمت شرق رو به روشنی میرفت. دارابخان با نگاهی سرگرمشده و شیطنتآمیز او را برانداز کرد: «البته قصدی رو که پدرت از به رخ کشیدن دختر رنجورش جلوی من داشت درک میکنم.»
— «ارباب...»
— «یکبند داشت ازت تعریف و تمجید میکرد. اشک توی چشمهاش میدرخشید وقتی بهم میگفت اگه به خاطر این آسیب تأسفبارت نبود، مطمئن بود که توی دربار سلطنتی میدرخشیدی.»
فیروزه همانطور که به صدای سرد او گوش میداد، موجی از خشم و کینهی خالص را در وجودش حس کرد. از دوران کودکی —زمانی که دست خدمتکاری را هنگام دزدی از مادر بیمارش رو کرده بود— تا به حال چنین خصومت شدیدی نسبت به هیچکس احساس نکرده بود.
— «دامنت رو بزن بالا.»
فیروزه که جا خورده بود، قبل از پاسخ دادن مکثی کرد: «ببخشید؟»
— «بذار پات رو معاینه کنم. ارثیه؟»
جایگاه او به عنوان خان و فرماندهی سپاه سلطنتی هم توجیهی برای این جسارت و گستاخیاش نبود. حملهی علنی و بیپردهاش به آسیبپذیرترین ویژگی فیروزه، زیر پا گذاشتن سادهترین اصول انسانیت بود: «حتماً باید اینقدر بیادب باشین؟» صدای فیروزه در حالی که بالاخره جرئت حرف زدن را پیدا کرده بود، میلرزید.
دارابخان یک قدم نزدیکتر آمد و لبخندش عریضتر شد: «زیادی حساسی. من یه سوال پرسیدم، اما تو اون رو توهین و حمله تلقی کردی.»
رنگ از چهرهی فیروزه پریده بود. او کاملاً احساس میکرد از این مرد بیزار است. دستهایش از عرق نوچ شده بود و قلبش آنقدر شدید میکوپید که میترسید پاره شود.
— «اگه اجازه بدی احساساتت بر استراتژیهات غلبه کنن، آخرش فقط شکست میخوری؛ همونطور که اجازه دادن به احساساتت برای تمرد و سرکشی این کار رو میکنه.»
فیروزه چشمانش را گشاد کرد تا جلوی اشکهایش را بگیرد؛ صدایش از نجوا هم فراتر نمیرفت: «من سرباز نیستم ارباب. من توی جنگها نمیجنگم.»
دارابخان به او نزدیکتر شد و چکمههایش برگهای افتادهی زیر پا را له کردند. کمی خم شد تا با نگاه فیروزه همسطح شود. آفتاب تازهطلوعکرده در پشت سرش هیچگاه اینچنین سنگین و خفهکننده به نظر نرسیده بود. فیروزه آرزو میکرد کاش تاریکی برمیگشت تا خودش را پنهان کند؛ بیزار بود از اینکه بگذارد او ببیند در آستانهی گریه کردن است.
— «خود زندگی یه جنگه؛ بهخصوص برای کسی مثل تو.»
چشمان شیشهای و سردش بار دیگر بهآرامی بدن او را از بالا تا پایین برانداز کرد. فیروزه احساس کرد انگار ماری که او کمی پیش کشته بود دوباره زنده شده و دورش پیچیده است. در واقع، این مرد مانند یک افعی طلایی بود. فیروزه دامنش را چنگ زد تا خودش را محکم سرپا نگه دارد: «شاید اینطور باشه، اما این هنوز دلیلی نمیشه که توی زندگی من سرک بکشین.»
— «سرک کشیدن؟ من فقط میخواستم بهت نصیحت کنم. تشکر نکردنت بهم میگه که دست گذاشتم روی نقطه ضعفت.»
چشمان آبی دارابخان رنگی سرمازدهتر و زهردارتر به خود گرفت. موهای بور، مرتب و آراستهاش، پوست روشن و شفافش که نشانهی اشرافزادگی بود، و لبهای خوشرنگش، همگی مثل یک اثر هنری زیبا بودند؛ او درست مثل شیطانی با چهرهی فرشته بود.
— «چه سخاوتمندانه که این نصیحت گرانبها رو به دختر ناچیز یک نجیبزاده میدین. ارباب!»
دارابخان نه تنها از این حرف فیروزه ناراحت و رنجیده نشد، بلکه از روی سرگرمی نیشخندی زد. فیروزه در حالی که نگاه تندی به او میانداخت، نفس عمیقی کشید.
— «استعداد خوبی توی مسخره کردن آدما داری.»
— «مطمئنم میدونین جایگاه من خیلی پایینتر از اونه که بخوام ارباب رو مسخره کنم.»
— «این تحقیر خودت رو بذار برای دفترچه یادداشتهای روزانهت.»
— «ارباب، با تمام احترامی که قائلم، دو تا مطلب هست که میخوام بهتون بگم.»
دارابخان طوری سر تکان داد که انگار حسابی سرگرم شده است: «بفرما، سرپا پا گوشم.»
— «اول اینکه، خسارت این عصایی رو که شکستین میخوام.»
— «باید میذاشتم اون مار نیشت بزنه، نه؟»
فیروزه صاف ایستاد و نگاهش را به شمشیر بلندی که از کمر دارابخان آویزان بود دوخت. چشمان مرد برق زد و زبانی روی لبهایش کشید.
— «جسارتاً باید بگم که عصا سلاح بسیار کمخطرتر و ناچیزتری نسبت به شمشیره.»
— «به محض اینکه برگردم پادگان، با نجار صحبت میکنم.»
— «نه. من عصایی میخوام که از چوب درختان توس املاک تهمتن ساخته شده باشه.»
— «چی؟»
ابروهای دارابخان از روی تعجب بالا رفت. فیروزه لحظهای از شدت و حدت ناگهانی نگاهش جا خورد، اما سریع مشتهایش را گره کرد. کف دستهایش از عرق مرطوب شده بود.
داراب خان هر بخش از کلماتش را با دقت و شمردهشمرده ادا کرد که نشانهای از کلافگی و خشمش بود: «مگه متوجه نیستی که من توی جنگم؟»
— «میتونین بعد از تموم شدن جنگ برام بفرستینش.»
دارابخان سکوت کرد و متفکرانه به او زل زد. فیروزه نفس عمیقی کشید تا خودش را آرام کند. صدایش آرام اما رسا و شفاف بود: «یادمه دیشب گفتین که با پیروزی از جنگ برمیگردین. قسم خوردین که سربازهاتون رو به سمت پیروزی هدایت کنین تا بتونن به خونه برگردن، و خودتون هم همراهشون خواهین بود.»
— «خب؟»
— «وقتی همه چیز تموم شد و به تهمتن برگشتین، دلم میخواد برام یک عصا بفرستین.»
انبوه مدالهای روی یونیفورم نظامی دارابخان زیر نور آفتاب صبحگاهی میدرخشید. کمی بیشتر به فیروزه نزدیک شد. دستش را به آرامی زیر چانهی او گذاشت.
فیروزه تمام تلاشش را کرد تا این واقعیت را که از ترس میلرزید، پنهان کند.
دارابخان به آرامی زمزمه کرد: «اگه یه چیز خیلی بهتر و بزرگتر بهت بدم چی؟»
— «نه، همون یه عصا کفایت میکنه.»
— «انگار پدرت قطعاً در ازای اجازه دادن به من برای استفاده از عمارتش، چیز بیشتری میخواد.»
— «منظورتون چیه؟»
— «اونقدر مشتاق بود یکی از دخترهاش رو به عقد من دربیاره که خودش داوطلب شد پشتیبانی جبههی پشتی رو توی جنگ به عهده بگیره؛ کاری که هیچکس دلش نمیخواد انجام بده. البته فقط با این اطمینان دست به چنین قماری زد که میدونست من پیروز از این میدون بیرون میام.»
فیروزه دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. سرش را چرخاند تا خودش را از دست او رها کند و لنگلنگان چند قدم به طرفی دیگر برداشت.
لطفا صبر کنید...
