عروس داراب به قلم نسترن شاکر
پارت دوازده :
خندهٔ ناشیانه فرامرزخان یکدفعه روی لبهایش خشک شد. لحنِ دارابخان آنقدر صاف، بیتفاوت و جدّی بود که فقط یک چیز را نشان میداد: خواستگاریِ پسر فرماندار اصلاً مانعی برایش نیست. خب راستش، حقیقت هم همین بود؛ با آن خون سلطنتی که در رگهای داراب خان جریان داشت، دستکم در این سرزمین هیچ زنی پیدا نمیشد که او اراده کند و نتواند با او ازدواج کند: «انگار از من خوشت نمیاد جنابِ فرامرزخان
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نسترن شاکر | نویسنده رمان
چشم چشم. میرم تند تند مینویسم
۲ روز پیشماهونیا
1من باید ببینم بعدش چی شد
۲ روز پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
باید برم بنویسم. پارت آماده ندارم بذارم 😒
۲ روز پیشآذر
1وای یعنی فرناز حاملس؟
۳ روز پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
بله عزیزم بندو آب داده 🙂
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

ماهی
1اره پارت بعدی لطفا