پارت سوم :

— «موضوع دوم رو خودتون مطرح کردین.»
— «کدوم موضوع؟»
— «اگه پدرم حتی یه کلمه تعریف و تمجید پیشِ شما کرده، از سرِ محبتِ خالصانه و پدرانه‌ش بوده. خارپشت هم تیغ‌های بچه‌ش رو نرم می‌بینه.»
فیروزه بی‌توجه به پوزخندِ داراب‌خان ادامه داد: «گذشته از اینکه پدرم عاشقِ دو تا دخترشه، من اون‌قدرها هم غیرواقع‌بین نیستم که یادم بره خاندانِ ارجمند خاندانی نیست که جرات کنه خودش رو با داراب‌خان مقایسه کنه. در ضمن...»
فیروزه آبِ دهانش را به سختی قورت داد و گفت: «این فقط داراب‌خان نیست که دلش نمی‌خواد با یک دختر لنگ سر و کار داشته باشه؛ این موضوع درباره‌ی همه‌ی مردها صدق می‌کنه.»
چشمان داراب‌خان از روی نارضایتی باریک و کشیده شد: «بهت گفتم تحقیر کردن خودت رو تو خلوت خودت انجام بدی!»
فیروزه از اینکه دستش را رو کرده بود، احساسِ لذتِ عجیب و غیرقابل‌توضیحی داشت. قلبش آن‌قدر شدید می‌کوپید که انگار می‌خواست از گلویش بیرون بزند. اینکه طرفِ مقابلش یک خان بود اصلاً مهم به نظر نمی‌رسید؛ فقط می‌خواست به او بفهماند که اشتباه می‌کند: «برای من گفتن حقیقت اونطور که هست، تحقیر نیست. این قلبِ شماست که برای من دلسوزی می‌کنه ارباب، اما شما نمی‌تونین به میلِ خودتون به من بگید که زندگیم به درد نخور و سطحی بوده.»
— «پس چی؟ از این‌طور زندگی کردن خوشحالی؟ زندگیِ تو هیچ‌وقت تغییر نمیکنه.»
فیروزه بدون هیچ تردیدی سرش را به نشانهٔ تایید تکان داد: «بله، من خوشحالم.» همان‌طور که محو شدنِ تدریجیِ لبخند از روی صورتِ داراب‌خان را تماشا می‌کرد، دوباره به حرف آمد: «خوشبختیِ من اینه که تمومِ عمرم رو همین‌طور در کمالِ آرامش و بدونِ هیچ تغییری، توی همین سرزمینی که به دنیا اومدم زندگی کنم.»
داراب خان به کنایه به وضعیت پای فیروزه اشاره کرد: «یک چیزی توی همین مایه‌ها؟»
— «بله. یک چیزی توی همین مایه‌ها.»
اشک در چشم‌های فیروزه حلقه زد، اما هیچوقت جاری نشد. جای شکرش باقی بود که بادِ سردی می‌وزید. داراب‌خانِ جوان در حالی که او را تماشا می‌کرد —دختری که تمامِ تلاشش را می‌کرد، گریه نکند و تا لحظه‌ی آخر با احترام حرف میزد— با زیباترین و بی‌رحم‌ترین چهره‌ی دنیا، خندهی آرامی سر داد.
****
فردای روزی که فیروزه از پیاده‌روی برگشت —خیلی بعد از زمان صبحانه ـــــ ارتشی که داراب‌خان رهبری‌اش را بر عهده داشت تجدید قوا کرد و به راه افتاد. فیروزه خدا را شکر کرد که با وجودِ تب و لرزی که گرفته بود مجبور نشده او را بدرقه کند.
مشکل اینجا بود که فیروزه شدیداً بیمار شد. با اینکه از تشخیصِ پزشک مبنی بر اینکه بیماری‌اش ذات‌الریه نیست خوشحال بود، اما پدرش هر شب را با اشک و زاری سر می‌کرد.
فصل سوم: دیدار دوباره در قصر گلِ سرخ
داخلِ کالسکه، فرناز به آرامی دستِ فیروزه را گرفت: «آجی خیلی زود میرسیم.»
فیروزه بدون آنکه خودش متوجه شود چرتش گرفته بود. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، فرناز لبخندِ کم‌رنگی زد؛ انگار که همه چیز را فهمیده باشد: «واو! مثل اینکه اصلاً مضطرب نیستی! خب، در کمالِ تعجب، تو خیلی سرسخت‌تر و مقاوم‌تر از منی.»
فرناز بی‌خبر از کابوس‌های شبانه و بی‌خوابی فیروزه این حرف را زد. فیروزه همین چند لحظه پیش در همان چرت ناگهانی چهره‌ای را دیده بود که در خواب آزارش می‌داد؛ چشم های داراب خان که به او زل زده بود و لبخند می‌زد. کاملا واقعی بود! اما تمام صورت داراب خان را به یاد نمی‎آورد. فقط تصویرهای تکه تکه در ذهنش واضح بود: لب‌های سرخی که موقع نگاه کردن به او کجکی و با تمسخر می‌خندید، مردمک‌هایش که داخل چشم‌های ریز شده و آسمانی رنگش مثل الماس سیاه می‌درخشید. زاویه‌ای که ابروهای طلایی، سرد و مغرورش با خشم بالا رفته بودند.
فیروزه سرش را تکان داد تا آن تصویرِ بدشگون را از سر بیرون کند و به فرناز نگاه کرد: «استرس برای چی؟ بعد از امروز، صفِ طولانی‌تری از آقایونِ خوش‌تیپ که منتظرِازدواج با خواهرِ قشنگم هستن رو قراره ببینیم!»
— «باز داری با این حرفات به آدم شوک وارد می‌کنی؟»
— «اصلاً و ابداً، فرناز خانوم!»
کالسکه که وارد مسیر جنگل درختان راش شد، فیروزه برای بار هزارم دست به موهای فرناز کشید و مرتبشان کرد. کمی بعد، پس از گذشتن از دل جنگلی که فانوس‌های روی شاخه‌ها روشنش کرده بودند، قصر زیبایی از دور پیدا شد. درِ بزرگ قصر با رزهای رونده به زیبایی تزیین شده بود و کاملاً باز منتظرشان بود.
وقتی فرناز آهی کشید و گله کرد: «خدایاااا… این قصریه که فقط برای یک فصل و به عنوان تفریحگاهِ شخصی خان استفاده میشه؟»
فیروزه صدایش را پایین آورد تا مبادا کالسکه‌چی بشنود: «فرناز!»
فرناز خجالت زده لب‌هایش را بست. کالسکه‌ها که از قبل رسیده بودند، یکی پس از دیگری هدایت می‌شدند. بالاخره نوبت به آن‌ها رسید. فیروزه نفس عمیقی کشید. با باز شدنِ در از کالسکه پیاده شد و عصایش را محکم چنگ زد.
تشریفات‌چی با صدایی بلند و رسا حضورشان را اعلام کرد: «دو دخترِ خاندان ارجمند، وارد می‌شوند.»
فیروزه و فرناز با احتیاط پشتِ سرِ پیشکار که لباسی بسیار مرتبی به تن داشت راه افنتادند. با دنبال کردنِ فرشِ سرخ و مجلل، به تالار ضیافتی رسیدند که با مرمرهای باشکوهی آراسته شده بود و آنقدر شفاف بودند که انگار چهره‌شان را منعکس می‌کرد. پوششِ فاخرِ دیوارها و چلچراغ‌های بلندی که از سقف آویزان بودند، شکوه و تجملِ بی‌حدِ این بنا را به رخ می‌کشیدند. به نظر می‌رسید هر یک از چلچراغ‌های درخشان با صدها شمع روشن شده اند. صدای خنده و گپ‌ و گفت اشراف با فاخرترین لباس‌ها و جامه‌های رسمی با طنینِ آهنگِ ارکستر در هم آمیخته بود.
فرناز با بادبزنی که جلوی صورتش گرفته بود زیر گوشِ فیروزه زمزمه کرد: «وای، احساس می‌کنم روحم داره از بدنم جدا میشه.»
در همین حین شخصی به او نزدیک شد و طوری رفتار کرد که انگار او را می‌شناسد: «شما فرناز ارجمند هستین؟» فرناز طبق آموزش‌هایی که دیده بود، سرش را به نشانه‌ی تأیید پایین آورد. بعد لبخندی زد، اما با تردید ابروهایش را در هم کشید. همان‌طور که آهی می‌کشید، ناگهان نام آن مردِ نیمه‌آشنا را که ادعا می‌کرد او را می‌شناسد، دست‌وپا شکسته به یاد آورد و لبخندش پررنگ و درخشان شد.
— «شما باید پسر بزرگ فرماندار باشید. درست حدس زدم. خیلی وقته ندیده‌متون.»
— «می‌تونم برای آهنگِ بعدی درخواستِ رقص کنم؟»
به نظر می‌رسید پسر بزرگ فرماندار خاطراتِ بدی از فرناز ندارد. فرناز چشمکِ کوچکی به فیروزه زد و سر تکان داد: «البته. ایشون خواهرِ بزرگ‌ترم، فیروزه هستن.»
— «از دیدنتون خیلی خوشحالم.»
— «باعث افتخاره که با خانواده فرناز خانوم آشنا میشم. بعداً لطفاً یک آهنگ هم با من برقصین...»
فیروزه کمی خم شد تا ادای احترام کند و برای حفظ تعادلش به عصایش تکیه داد: «همین که شاهد رقصِ افرادِ زیبا باشم برای من کافیه. از محبتتون ممنونم.»
پسر فرماندار با دیدن عصای فیروزه حرفش را نصفه نیمه رها کرد. فرناز لبخند ملایمی به پسر فرماندار که حسابی دست‌پاچه‌شده بود، زد. به محض اینکه موسیقی شروع شد، فرناز و پسر فرماندار دست‌دردستِ هم به سمتِ مرکزِ تالارِ ضیافت رفتند.
فیروزه در حالی که رقصیدنِ آن‌ها را تماشا می‌کرد، نفسِ راحتی از سرِ آسودگی کشید. به نظر می‌رسید هیاهویی که فرناز سال گذشته در یک مهمانی دیگر به پا کرده بود، از ذهنِ مردم پاک شده است.
فرناز اولین رقصش را تمام کرد. فیروزه همانجا متوجه شد اگر شریکی برای رقص نداشته باشد دچار دردسر نمی‌شود. همین حالا هم سنگینیِ نگاه‌ها را روی خودشان حس می‌کرد. فرناز در لباس زیبایش، با گونه‌های سرخ، آن‌قدر دوست‌داشتنی و زیبا بود که در هر جایی توجه‌ها را به خود جلب کند.
به هر حال، باید از داراب‌خان بابت این دعوت تشکر می‌کرد؟
فیروزه لیوان لیمونادی از خدمتکارِ در حال عبور گرفت و سعی کرد افکاری را که مدام روی اعصابش راه می‌رفتند مرتب کند؛ به‌ویژه مسئلهٔ دیدار دوباره با داراب‌خان. بهترین سناریویی که تا این لحظه به ذهنش می‌رسید، این بود که اصلاً در این سالنِ بزرگِ مهمانی با صاحب قصر روبرو نشود. «ولی این با عقل جور درنمیاد. مگه میشه میزبان، مهمونش رو نبینه!»
اول از همه، طبق رسم و رسوم، میزبان باید حداقل یک بار به مهمانانش خوش‌آمد می‌گفت. اگر هم مقامِ میزبان بالاتر بود، فیروزه خودش باید از روی ادب پیش‌قدم می‌شد، او را پیدا می‌کرد و تشکر می‌کرد. سناریوی دوم این بود که داراب‌خان اصلا او را به یاد نیاورد؛ اما متأسفانه این احتمال خیلی بعید بود، به‌خصوص که داراب خان اسم فیروزه را دقیقاً روی دعوت‌نامه نوشته بود. فیروزه نفس عمیقی کشید و حس کرد دست‌هایش داخل دستکش‌های توری عرق کرده‌اند.
حالا چاره‌ای جز سپردنِ کار به شانس و اقبال نداشت. داراب‌خان می‌خواست به خاطر تامینِ آذوقه و تدارکات در طولِ آن نبردِ سخت، صمیمانه از خاندانِ ارجمند تشکر کند؛ برای همین هم فیروزه خودش را آماده کرده بود تا در برابرش سرِ تعظیم فرود آورد.
فیروزه کمرش را صاف کرد و به ساعتش نگاهی انداخت. مهمانی به اوج خودش رسیده بود و چیزی تا نیمه‌شب نمانده بود. فرناز تازه دومین رقصش را با پسر فرماندار تمام کرده بود و با اجازهٔ او، راهی سالن پذیرایی شده بود. در این میان چشمان پسر فرماندار از شوق می‌درخشید وقتی پرسید که آیا می‌تواند گپ کوتاهی با فرناز داشته باشد. فیروزه با یادآوریِ خجالت کشیدن و سرخ شدنِ آن مرد، آهِ کوتاهی کشید. فرناز حتی اگر با پسر فرماندار هم نمی‌رقصید، بالاخره با مردان دیگری می‌رقصید. اصلاً حدس زدنش سخت نبود که از فردا، خانه‌شان چقدر شلوغ می‌شود و باید مدام از خواستگارها و مهمانان مختلف پذیرایی کنند. زیر لب گفت: «فکر کنم باید خدارو شکر کنم.»
فرناز هیچ‌کدام از اشتباهات خنده‌دار سال گذشته را تکرار نکرد و موقع رقص، با وقار و بی‌نقص همراه مردها حرکت می‌کرد. از همه مهم‌تر، صاحب قصر—که تمام این مدت فیروزه را نگران کرده بود—خوشبختانه یا شاید هم متأسفانه تا آخر مهمانی آفتابی نشد. طبق چیزهایی که فیروزه در طول مهمانی شنیده بود، داراب‌خان معمولاً در چنین مراسم‌هایی از اتاقش بیرون نمی‌آمد و زمانش را در خلوتی رازآلود با زنان می‌گذراند. در هر حال، این موضوع واقعاً باعث آسودگیِ خاطر فیروزه شد. وقتی خیالش کمی راحت شد، دور از چشم بقیه، پاهای خشک‌شده‌اش را به آرامی مالش داد.
— «وای، داراب‌خان اومد!»
همراه با هیاهوی مردم، نامی ناخوشایند و شوم به گوشش رسید.
— «ارباب داراب‌خان.»
— «ارباب داراب.»
فیروزه ناگهان سر جایش خشکش زد. بی‌اختیار عصایش را محکم چسبید و از روی صندلی بلند شد. صدای پچ‌پچِ مردم لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد و بعد، صدایی محکم و گیرا به گوشش رسید؛ صدایی که حتی در خواب هم نمی‌توانست فراموشش کند.
— «اگر افتخار بدید، می‌تونم برای رقص درخواستی داشته باشم؟»
برای یک لحظه، فیروزه احساس کرد زمان به عقب برگشته و به جای این تالارِ غرق در نور و چلچراغ، دوباره در جنگلِ املاک ارجمند ایستاده است. داراب‌خان که پس از سه سال دوباره جلوی چشمش ظاهر شده بود، درست همان لباسی را به تن داشت که در اولین دیدارشان پوشیده بود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت داراب خان در رمان عروس داراب داراب خان
تصویر شخصیت فیروزه در رمان عروس داراب فیروزه
تصویر شخصیت امیر در رمان عروس داراب امیر
تصویر شخصیت فرناز در رمان عروس داراب فرناز
تصویر شخصیت جمشید در رمان عروس داراب جمشید
تصویر شخصیت قلمرو نوشاد در رمان عروس داراب قلمرو نوشاد
تصویر شخصیت عمارت خانواده تهمتن در رمان عروس داراب عمارت خانواده تهمتن
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    1

    رمان خیلی خوبی وقتی می خوانی دوست داری قسمت بعدی رو حتما بخونی ممنونم از نویسنده

    ۱ هفته پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزجان 🦋🌸❤️‍🔥

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️