عروس داراب به قلم نسترن شاکر
پارت چهارده :
جمشید ابداً کند ذهن نبود. شاید نقشهٔ فیروزه را مو به مو نمیدانست، اما میفهمید که او دارد خودش را قربانی میکند. فیروزه لبخند گرم و روشنی نثارش کرد: «نه. من مثلِ فرناز نیستم؛ نمیتونم مثلِ اون زندگی کنم. پس نگران نباش جمشید. من یه راهی پیدا میکنم که همهمون زنده بمونیم و جون سالم به در ببریم. تو این وضعیت، تنها کسی که میتونه مسئولیتِ این خانوادمون رو به عهده بگیره، فقط منم.»
چهرÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ماهونیا
0عالی بود لطفا پارت هدیه