دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان عروس داراب اثر نسترن شاکر، رمانی عاشقانه و دارک رومنس

رمان عروس داراب

  • زبان فارسی
  • 532 👁
  • 7 ❤️
  • 4 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان عروس داراب اثر نسترن شاکر، روایتی عاشقانه با فضایی تاریک و رازآلود است که با موضوعاتی مانند دارک رومنس، ازدواج مصلحتی و فانتزی، داستان انتخاب‌های دشوار، فداکاری و روبه‌رو شدن با سرنوشتی غیرمنتظره را روایت می‌کند. فیروزه برای نجات خانواده‌اش از سقوط و نابودی، تصمیم می‌گیرد هر طور شده همسری ثروتمند و مناسب برای خواهرش، فرناز، پیدا کند. او امیدوار است با این ازدواج بتواند خانواده‌اش را از بحران نجات دهد؛ اما نقشه‌هایش آن‌طور که انتظار دارد پیش نمی‌روند. در این مسیر، فیروزه با ارباب داراب تهمتن آشنا می‌شود؛ مردی فوق‌العاده جذاب، مغرور و قدرتمند که پیشنهادی غیرمنتظره برای نجات خانواده آن‌ها مطرح می‌کند. حضور داراب و پیشنهاد عجیب او، شرایط را پیچیده‌تر می‌کند و فیروزه را در برابر تصمیمی دشوار قرار می‌دهد. درست زمانی که همه‌چیز به نظر آماده تغییر می‌رسد، فرناز با مردی مرموز و ناشناس فرار می‌کند و تمام نقشه‌های فیروزه به هم می‌ریزد. حالا او که برای نجات خانواده‌اش به دنبال راهی بوده، ناچار است خودش قدم در مسیری بگذارد که پیش‌تر برای خواهرش در نظر گرفته بود؛ مسیری که او را مستقیماً به سوی ارباب داراب می‌کشاند. فیروزه باید بزرگ‌ترین و خطرناک‌ترین ریسک زندگی‌اش را بپذیرد؛ تصمیمی که می‌تواند او را به نجات خانواده‌اش نزدیک کند، اما ممکن است بهای سنگینی نیز داشته باشد. در برابر مردی مانند داراب تهمتن، هیچ انتخابی ساده نیست و هنوز معلوم نیست پشت پیشنهاد او چه نیتی پنهان شده است. عروس داراب داستان دختری است که برای محافظت از خانواده‌اش وارد معامله‌ای سرنوشت‌ساز می‌شود؛ ماجرایی که در آن ازدواج مصلحتی، کشش عاطفی، رازهای پنهان و قدرت، مسیر رابطه فیروزه و ارباب داراب را شکل می‌دهند. آیا فیروزه می‌تواند خانواده‌اش را نجات دهد، بدون آنکه خودش در این مسیر گرفتار شود؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

حاضری برای نجات خانواده‌ات تا کجا پیش بری؟؟
***فصل اول: دعوت‌نامه‌ای با مهر درخت توس***
اردیبهشت‌ماه در «نوشاد»، پایتخت قلمروی اردیان، عطر تند و شیرین گل‌های رز پیچیده بود. خانه‌ی عمه‌ با اینکه با مرکز شهر فاصله زیادی داشت، اما نسیم بهاری عطر گل‌ها را تا پشت پنجره اتاق آورده بود.
فرناز با صدایی خسته خودش را روی تخت انداخت و گفت:
— سرگیجه گرفتم... فکر کنم بوی عطری که توی خیاطی پخش شده بود حالم رو بد کرده.
اگر پدرشان، «فرامرز ارجمند»، او را در این حالت می‌دید، حتماً می‌گفت که این رفتارش اصلاً شایسته یک دختر خانم باوقار نیست.
فیروزه همان‌طور که پنجره را باز می‌کرد تا هوای تازه به اتاق بیاید با نگرانی گفت:
— میخوای تموم شد رو توی اتاقت بمونی؟ اگه برای شام پایین نیای عمه نگران میشه.
— عمه‌ای انقدر زن خسیسه که وقتی بفهمه یه دهن کمتر سرسفرشه از خوشحالی بال درمیاره.
— فرناز!
هر دو خوب می دانستند عمه شان میانه خوبی با مهمان ندارد؛ فقط به خاطر شروع فصل مهمانی‌های سلطنتی و مراسم‌های اصیل‌زادگان زیر بار پذیرایی از آنها رفته بود. حالا که دو سال از جنگ طولانی گذشته و آرامش به پایتخت برگشته بود، فرناز باید توی این مهمانی‌ها یک شوهر مناسب و ثروتمند پیدا می‌کرد.
فرناز نگاهی به فیروزه انداخت که داشت عصایش را کنار تخت می‌گذاشت. اخمی کرد و گفت:
— خوش به حالت. فردا مجبور نیستی کرستت رو انقدر سفت ببندی که تا آخر مهمونی نفست بالا نیاد. اما یه چیزی… پات درد نمی‌کنه؟ اون کالسکه‌چی لعنتی همه‌اش تنبلی می‌کرد. مجبور شدی کلی راه پیاده بیای تا مغازه پارچه‌فروشی رو پیدا کنیم.
فیروزه لبخند زد و به روی خودش نیاورد که پای چپش از شدت خستگی چقدر درد می‌کند.
— حالا که می‌دونی به خاطر تو اینقدر زحمت کشیدم، لطفا فردا بیشتر حواست رو جمع کن. خوب می‌دونی که اصلاً نباید مثل دفعه قبل دست از پا خطا کنی، درست می‌گم؟
سال قبل، فرناز که تازه پا به سن بلوغ گذاشته بود به خاطر زیبایی بی‌نظیرش به بیشتر از بیست مهمانی دعوت شد. اما توی سومین مهمانی، پنج جام شربت قوی خورد و چنان بساطی به پا کرد که مستخدم‌ها مجبور شدند زیر بغلش را بگیرند و او را بیرون از مراسم ببرند! عمه‌شان که با هزار امید و آرزو دنبال یک شوهر برای او بود، حسابی آبرویش رفت. اما به همین رضایت نداد. حسابی داد و هوار به راه انداخت که این دختر آبروی خاندان را برده؛ بعد از آن هم دیگر هیچ خواهان و خواستگاری برای فرناز سراغ خانه عمه نیامد.
فرناز خندید و بدون اینکه از غصه درون فیروزه خبر داشته باشد، گفت:
— آخه انقدر اون مهمانی‌ها حوصله‌سربر بود که دست خودم نبود. مدام یه صدایی توی ذهنم میگفت: فرناز… فرناز… آروم نگیر… شیطونی کن… دست خودم نیست! روح سرکشم افسارم رو دستش میگیره! اما این دفعه چون تو هم باهامی خیلی بیشتر خوش می‌گذره. با خودت می‌رقصم!
بعد از افتضاح سال قبل که توی شهر پیچیده بود، دیگر هیچ‌کس آن‌ها را دعوت نمی‌کرد. اما یک ماه پیش، یک دعوت‌نامه کاملاً غیرمنتظره به دست خاندان ارجمند رسید.
وقتی فرامرز ارجمند پاکت نامه‌ای را دید که روی موم آن نشان درخت توس حک شده بود، چشمانش از حدقه بیرون زد.
— فیروزه... دخترم... تا اونجا که یادمه توی تموم این سرزمین، فقط یک نفر هست که از مهر درخت توس استفاده می‌کنه... اشتباه می‌کنم؟
— نه بابا. فکر کنم دعوت‌نامه از طرف «داراب خان» باشه.
پدرشان که بعد از فوت همسرش سال‌ها بود پایش را توی هیچ معبدی نگذاشته بود، یک‌دفعه شروع کرد به شکرگزاری از خدا!
فیروزه با لحنی جدی‌تر گفت:
— شوخی نمیکنم فرناز. آینده‌ی زندگی همه‌ی ما دست توعه. فردا واقعاً باید حواست به رفتارت باشه.
این مهمانی توسط کس دیگری میزبانی نمی‌شد جز خاندان تهمتن؛ داراب‌ خان تهمتن. تنها پسر خاندان که در جنگ اخیر فرماندهی ارتش اصلی را برعهده داشت و فاتح بزرگ شناخته می‌شد. او بعد از فوت پدرش، خیلی زود جایگاه او را گرفته بود و نفوذ و ابهت بی‌نظیری داشت.
با اینکه املاک اصلی داراب‌خان در مناطق کوهستانی شمال بود، اما عمارت باشکوهش در پایتخت دست‌کم از قصر پادشاه نداشت. می‌گفتند تعداد گل‌های رز باغ عمارت او که هدیه پادشاه به مادر داراب‌خان بود از تمام گل‌های رز کل شهر بیشتر است.
فاصله میان داراب‌خان، خواهرزاده پادشاه با فرامرز ارجمند ورشکست شده که یک املاک کوچک در دوردست‌ها داشت، مثل فاصله زمین تا نوک بلندترین گنبد پایتخت بود.
فرناز با لحنی بی‌تفاوت گفت:
— باشه، باشه، فهمیدم! فردا مثل یک عروسک کوکی لباس می‌پوشم، می‌رقصم و به جای شراب، مثل دخترای اصیل زاده فقط لیموناد سر می‌کشم. خوب شد؟!
فیروزه به پنجره اتاق تکیه داد. دلش کمی سنگین بود. لنگ‌لنگان به سمت تخت رفت. فرناز که روی تخت دراز کشیده بود، برگشت و به او نگاه کرد. فیروزه موهای موج‌دار روی پیشانی فرناز را کنار زد و زیر لب گفت:
— منو ببخش، فرناز...
با اینکه فرناز سنش بالا رفته بود، اما هنوز دختری بود که دویدن توی دشت و صحرا را به مهمانی‌های خشک اشرافی ترجیح می‌داد. فیروزه حس می‌کرد بار سنگینی روی دوش خواهر کوچک‌ترش گذاشته شده.
فرناز شانه فیروزه را گرفت و گفت:
— چرا عذرخواهی می‌کنی آبجی؟ اگر تقصیری هم باشه، تقصیر باباعه که انقدر عاشق مامان بود و تمام دارایی و املاکش رو خرج بیمارستان و درمان کرد. آخرش هم همه‌چیزمون رو از دست داد.
فیروزه با مهربانی شانه او را نوازش داد:
— این سه سال که محصولی نداشتیم، تقصیر بابا نیست. خشکسالی و طوفان دست خداست. بابا خودش الان بیشتر از همه شرمنده توئه.
فرناز آه بلندی کشید. خوب می‌دانست فیروزه چه دردی در دلش دارد. اگر پای فیروزه آسیب ندیده بود، خودش به جای فرناز به تمام مهمانی‌ها می‌رفت و یک خواستگار مناسب پیدا می‌کرد تا خانواده‌اش را از بدهی‌های سنگین نجات دهد. فقط اگر پایش سالم بود...
فرناز غلت زد، دست‌هایش را دور کمر فیروزه حلقه کرد و گفت:
— وقتی به تو فکر می‌کنم، می‌فهمم که باید حواسم رو جمع کنم... ولی آبجی، من همیشه فکر می‌کردم با کسی ازدواج می‌کنم که وقتی دیدمش دلم بره!
فیروزه صدایش را پایین آورد و با تبسم گفت:
— کی می‌دونه؟ شاید فردا توی مهمانی یک جوون و خوش‌تیپ پیدا شد و دلت رو برد!
فرناز خندید. درست مثل دوران کودکی‌شان شده بود؛ دو خواهر که روی یک تخت کنار هم دراز کشیده بودند و در تاریکی پچ‌پچ می‌کردند.
************************
سه سال قبل، عمارت کوچک و محقر ارجمند در جنوب‌غربی کشور، یک‌شبه غرق رفت‌وآمد شد. «ارتش سوم پادشاه» بعد از عقب‌نشینی از جبهه برای تجدید قوا و سازمان‌دهی دوباره به آنجا آمده بود. فرامرز، ارباب عمارت، بی‌درنگ دروازه‌ها را باز کرد و از سربازها و فرمانده‌ها استقبال کرد.
سربازها از جنگی که خیلی بیشتر از آنچه تصور می‌کردند طول کشیده بود، جان به لب شده بودند. شکست‌های پشت سر هم اعصاب همه را خرد کرده بود. ناله‌ی زخمی‌ها شب و روز توی عمارت می‌پیچید. حتی آن‌هایی که زخمی نبودند هم با چشم‌هایی خسته و چهره‌هایی آشفته در حیاط و راهروها پرسه می‌زدند؛ کافی بود کسی سر راهشان قرار بگیرد تا بی‌دلیل سرش داد و هوار کنند.
عمارت ارجمند دیگر شباهتی به یک خانه نداشت؛ بیشتر به بیمارستانی صحرایی شبیه بود که گوشه‌ای از آن را هم به پادگان تبدیل کرده باشند. فرامرز هم هرچه آذوقه و خواربار در انبار داشت، بی‌دریغ در اختیار ارتش گذاشته بود.
فرامرز دو دختر داشت. فرناز، دختر کوچک‌تر که برای درس خواندن در صومعه‌ای در پایتخت زندگی می‌کرد. اما فیروزه، دختر بزرگ‌تر وقتی در کودکی پایش آسیب دید، بیشتر عمرش را در همین عمارت گذرانده بود. حالا هم داوطلب شده بود کنار پدرش از زخمی‌ها پرستاری کند.
فیروزه از کارهای سخت و کثیف فرار نمی‌کرد. لباس‌های خون‌آلود را می‌شست، زخم‌ها را می‌بست و ظرف‌های دارو را جابه‌جا می‌کرد. برای همین، خیلی از سربازها خیال می‌کردند یکی از خدمتکارهاست و گاهی هم به او متلک‌های زشت می‌انداختند.
یک بار، یکی از سربازها با تمسخر گفت:
— هی، چلاق!
هنوز حرفش تمام نشده بود که «جمشید»، خدمتکاری که این چند روز کنار فیروزه کار می‌کرد، یقه‌ی سرباز را چسبید.
فیروزه آرام گفت:
— ولش کن، جمشید... همچین حرف اشتباهی هم نزده.
این فقط از سر دلسوزی برای سربازها نبود. می‌دانست درد و خستگی جنگ آدم را کم‌حوصله و عصبی می‌کند. از طرفی، مادر مرحومش از همان کودکی به او یاد داده بود که یک بانوی اصیل، حتی در برابر بی‌ادبی هم وقارش را از دست نمی‌دهد و تا جایی که می‌تواند به بیماران و نیازمندان کمک می‌کند.
پدرش با نگرانی گفت:
— فیروزه جان... شاید بهتر باشه رسیدگی به زخمی‌ها رو به خدمتکارها بسپری.
فیروزه مخالفتی نکرد. هر بار که یکی از سربازها حرف تلخی به او می‌زد، غصه را می‌شد توی نگاه پدرش دید و همین بیشتر از هر توهینی دلش را آزار می‌داد.
ارتش نزدیک دو هفته در عمارت ماند. پنج روز آخر، فیروزه بیشتر وقتش را در اتاقش می‌گذراند و خودش را با کتاب‌هایش سرگرم می‌کرد. اما تمرکز کردن آسان نبود. صدای رفت‌وآمد سربازها از حیاط قطع نمی‌شد و گاهی شوخی‌های زننده یا حرف‌های زشتشان درباره‌ی دشمن تا داخل اتاق می‌آمد و گونه‌هایش را از شرم سرخ می‌کرد.
برای اینکه صدای بیرون را نشنود، پرده‌ها را کشید و پشت پیانو نشست. شبی که برای اولین بار داراب‌خان را دید، عمارت به شکل عجیبی ساکت بود.
معمولاً تا وقتی آتش‌هایی که برای دور کردن سرمای شب روشن می‌کردند خاموش نمی‌شد، حیاط پر بود از خنده، کل‌کل و صدای سربازها. اما آن روز… از همان بعدازظهر سکوت سنگینی روی پادگان افتاده بود.
— برپا!
این فرمان محکم سکوت را شکست.
فیروزه که کنار پنجره کتاب می‌خواند، سرش را بالا آورد. گوشه‌ی پرده را کمی کنار زد. باغ پشت عمارت زیر نور مشعل‌ها روشن بود و میان آن روشنایی، مردی با قدم‌هایی استوار به سمت سربازها می‌آمد.
یکی از سربازها فریاد زد:
— به فرمانده ادای احترام کنین!
همه بی‌درنگ صاف ایستادند؛ حتی آن‌هایی که زخم‌هایشان تازه پانسمان شده بود. صف‌ها یکدست شد و سلام‌های نظامی بلند، یکی پس از دیگری به مردی که نزدیک می‌شد، داده می‌شد.
فیروزه که تمام این مدت سرگرم رسیدگی به زخمی‌های پادگان بود، تا آن شب فرمانده ارتش را از نزدیک ندیده بود. مردی بود قدبلند، با موهای بور و لباسی آن‌قدر مرتب و آراسته که انگار همین حالا از یکی از مراسم رسمی پادشاه بیرون آمده باشد. کنجکاوی امانش نداد. پرده را کمی بیشتر کنار زد تا بتواند چهره‌اش را واضح‌تر ببیند.
مرد با صدایی رسا گفت:
— امروز خبر درگذشت فرمانده سپاه اول به دستم رسید.
سکوتی سنگین روی جمع افتاد. سربازهایی که همیشه سروصدا می‌کردند، این بار بی‌حرکت ایستاده بودند. فقط آواز ضعیف پرنده‌ای از دور به گوش می‌رسید.
— همون‌طور که همه‌تون می‌دونین... فرمانده‌ی سپاه اول، پدرم، سالار تهمتن بود.
نفس در سینه‌ی فیروزه حبس شد. انگشت‌هایش بی‌اختیار پرده را محکم‌تر چنگ زد.
— دشمن سرش رو از تنش جدا کرده... و روی دیوارهای قلعه‌شون به نمایش گذاشته.
با وجود اینکه از مرگ پدرش حرف می‌زد، نه صدایش لرزید و نه حالت چهره‌اش تغییر کرد. فیروزه از این خونسردی حیرت کرده بود. مردی که وسط جنگی پنج‌ساله فرماندهی ارتش را به دست گرفته بود و با اینکه فقط سه سال از او بزرگ‌تر بود، انگار سال‌ها تجربه‌ی جنگ را روی شانه‌هایش حمل می‌کرد. بدون انکه خودش متوجه شود، نفسش را حبس کرد و منتظر ادامه‌ی حرف‌های فرمانده ماند.
فرمانده نگاهش را روی یکی از سربازها نگه داشت.
— تو... می‌خوای برگردی خونه؟
سرباز جا خورد. چند لحظه فقط به فرمانده خیره ماند.
فرمانده یک قدم جلو رفت.
— انگار خیلی هم دلت نمی‌خواد.
— نـ... نه قربان! می‌خوام!
— چرا؟
— وقتی رفتم جنگ، زنم باردار بود. بچه‌م بدون اینکه من کنارش باشم به دنیا اومد... الان هیچی بیشتر از دیدن پسرم نمی‌خوام.
— که این‌طور.
بعد رو به سرباز دیگری کرد.
— تو چی؟ تو هم می‌خوای برگردی خونه؟
— بله، قربان.
— دلیلش؟
— مادرم مریضه. تنهاست. بدون کمک من حتی نمی‌تونه راه بره.
هنوز حرفش تمام نشده بود که یکی دیگر از میان صف صدا زد:
— من باید کار کنم تا خرج خونه دربیاد. برادر کوچیکم چشم‌انتظارمه.
فیروزه با شنیدن درد و دلتنگی مردها، حس کرد چشم‌هایش از اشک می‌سوزد.
فرمانده نگاهش را روی صف سربازها چرخاند و گفت:
— همون‌طور که می‌بینین، هر کدوم از ما دلیلی برای تموم شدن این جنگ داریم؛ دلیلی برای اینکه برگردیم خونه. من هم فرقی با شما ندارم.
لحظه‌ای مکث کرد.
— من مجبور شدم سلاح دستم بگیرم، بدون اینکه حتی فرصت کنم جنازه‌ی پدرم رو پس بگیرم... چه برسه به اینکه براش مراسم خاک‌سپاری بگیرم.
هیچ‌کس چیزی نگفت.
سربازها نفس‌هایشان را در سینه نگه داشته بودند؛ انگار اگر رهایشان می‌کردند، همراهش بغضشان هم می‌شکست.
فرمانده ادامه داد:
— دو روز دیگه، دوباره از کوهستان عبور می‌کنیم. خسته، زخمی، سرمازده و گرسنه خواهیم بود... اما عقب نمی‌نشینی نمی‌کنیم و جلو می‌ریم. این کار رو برای کشورمون می‌کنیم؟ نه. برای محافظت از کسایی می‌کنیم که دوستشون داریم.
طنین صدایش در سراسر عمارت پیچید.
فیروزه بی‌اختیار دستش را روی سینه گذاشت. قلبش آن‌قدر تند می‌زد که انگار هر کلمه‌ی فرمانده را با ضربان خودش همراهی می‌کرد.
فرمانده فریاد زد:
— دلتنگ خونه‌هاتون هستین؟
سربازها یک‌صدا جواب دادند:
— بله!
— چقدر مشتاق برگشتن هستین؟
کم‌سن‌وسال‌ترین سرباز، در حالی که دست بانداژشده‌اش را بالا می‌برد و اشک روی گونه‌هایش راه افتاده بود، فریاد زد:
— اون‌قدر مشتاقم که حاضرم جونم رو براش بدم، قربان!
فرمانده بی‌درنگ گفت:
— پیروزی یا شکست، به خواست خدا نیست. اگه شکست بخوریم، فقط یه معنی داره؛ اینکه دشمن بیشتر از ما تشنه‌ی پیروزی بوده.
غرش سربازها محوطه را پر کرد.
— نمی‌ذاریم همچین اتفاقی بیفته!
فرمانده یک قدم جلو گذاشت.
— من عقب‌نشینی نمی‌کنم... و به سربازام هم اجازه نمی‌دم طعم شکست رو بچشن. به احترام پدر مرحومم، یه پرچم پیروزی دیگه برای خاندان تهمتن برافراشته می‌کنم. نه برای کشورم... فقط برای خودم!
این حرف‌ها از زبان فرمانده‌ی سپاه سلطنتی، چیزی کم از اعلام خطر نداشت. بااین‌حال، هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد به چالشش بکشد. آتشی در نگاهش می‌سوخت و یقین محکمی در صدایش بود.
— هیچ فرمانده‌ای از من شایسته‌تر نیست. بارها این رو ثابت کردم و بازم ثابت می‌کنم. تمام توانم رو به کار می‌گیرم تا سربازام رو به پیروزی برسونم؛ چون این مسئله‌ی غرور و شرف خاندان تهمتنه.
نگاهش را روی صف سربازها چرخاند.
— حالا وقتشه این دلتنگی و استیصال رو تبدیل به عمل کنین!
انگار چیزی در وجود سربازها بیدار شده بود.
چشم‌هایی که تا چند لحظه قبل خسته و بی‌فروغ بود، حالا از عزم و اشتیاق می‌درخشید. سوگندهای وفاداری یکی پس از دیگری در باغ طنین انداخت.
چه سخنران شگفت‌انگیزی...
فیروزه بارها در کتاب‌ها درباره‌ی قدرت سخنوری رهبران خوانده بود، اما هیچ‌وقت اثرش را از نزدیک ندیده بود. حالا می‌فهمید چرا بعضی آدم‌ها می‌توانند فقط با چند جمله، روح یک لشکر را از نو زنده کنند.
گرمایی آرام روی گونه‌های رنگ‌پریده‌اش نشست. بی‌آنکه خودش متوجه شود، پرده را کاملاً کنار زد و پنجره را باز کرد. تمام حواسش به مردی بود که پایین پنجره، با چند جمله، سپاهش را دوباره یکدل کرده بود.
فرمانده آخرین بار فریاد زد:
— بیاین با پرچم پیروزی برگردیم خونه! مردم این پیروزی رو تحسین می‌کنن و خانواده‌هاتون، مثل خاندان من، نسل‌ها به این پیروزی افتخار خواهند کرد!
— هورررررا!
سربازها مشت‌هایشان را بالا بردند و نام فرمانده‌شان را فریاد زدند.
فیروزه نگاه می‌کرد که فرمانده، آرام و باحوصله، نگاهش را روی صف‌ها می‌گرداند و با تک‌تک سربازها ارتباط چشمی برقرار می‌کرد.
و بعد…
نگاه فرمانده مستقیم به پنجره افتاد. انگار از همان اول می‌دانست کسی از آن بالا تماشایش می‌کند.
— وای...
فیروزه از جا پرید و یک قدم عقب رفت. پشتش به دیوار کنار پنجره خورد. چند نفس عمیق کشید و تازه همان موقع چشمش به چراغ روشن روی میز افتاد. از دستپاچگی لب پایینش را به دندان گرفت. کاملاً معلوم بود اتاقی که در تاریکی شب روشن مانده، چقدر از دور جلب توجه می‌کند. فیروزه دست دراز کرد تا پرده‌ها را بکشد، بعد آرام و لنگ‌لنگان به سمت میز رفت و چراغ را خاموش کرد. اما حتی وقتی تاریکی اتاق را دربر گرفت، تپش قلبش آرام نشد. با احتیاط روی تخت نشست. اول پای سالمش را بالا کشید و بعد با کمک دست‌هایش پای راست ناتوانش را روی تخت گذاشت. دراز کشید و لباس خواب نخی و کمی چروکیده‌اش را مرتب کرد؛ همان‌طور که بخشی از پای نحیفش از زیر پارچه پیدا بود.
در تاریکی به سقف خیره شد. از بیرون صدای خنده و گفت‌وگوی سربازها می‌آمد. با رسیدن شام، هیاهویشان بیشتر شده بود. داراب‌خان تهمتن... چه مرد عجیبی.
این اولین تصویری بود که از فرمانده در ذهنش مانده بود. آن آرامش محکم، آن‌طور که حتی در برابر شنیدن خبر مرگ پدرش هم صدایش نلرزید... و قدرتی که داشت تا دل صدها سرباز خسته را دوباره گرم کند. فیروزه با خودش فکر کرد اگر روزی خبر از دست دادن پدرش را می‌شنید، آیا می‌توانست مثل او بایستد؟ فقط تصورش هم کافی بود تا دلش فشرده شود. چشم‌هایش را بست، اما خواب سراغش نیامد. بالاخره نشست. هنوز صدای سوختن چوب‌ها در آتش و صحبت سربازها از بیرون شنیده می‌شد. احتمالاً فرمانده به پادگان برگشته بود و حالا به راهی فکر می‌کرد که بتواند به قول‌هایش عمل کند.
با اینکه دعای شامگاهی مدت‌ها پیش تمام شده بود، فیروزه دوباره دست‌هایش را در هم گره زد. «خدایا... پیروزی رو نصیبشون کن. بذار این سربازها سالم به خونه برگردند تا دوباره کنار عزیزانشون باشن.»
صبح روز بعد، فیروزه با حالی سبک‌تر و امیدی تازه از خواب بیدار شد. وقتی پرده‌ها را کنار زد، آسمان صاف و آبی صبح به استقبالش آمد. این رنگ همیشه محبوب‌ترین رنگ برای فیروزه بود؛ نوری آرام در میان تاریکی روزهای سخت. بعضی صبح‌ها، وقتی آسمان کاملاً صاف بود، سایه‌ای از بنفش نیلوفری روی آن می‌نشست؛ منظره‌ای که همیشه چند لحظه نگاهش را نگه می‌داشت. مثل همیشه لباس پوشید و با عجله از اتاق بیرون رفت. باید زودتر حرکت می‌کرد. اگر مریم، سرپیشخدمت عمارت، بیدار می‌شد، احتمالاً برایش دردسر درست می‌کرد.
بی‌صدا از کنار اتاق خدمتکاران نزدیک پله‌ها گذشت؛ جایی که خدمتکارهای خسته هنوز در خواب بودند. از آشپزخانه رد شد و از عمارت بیرون رفت. چون سربازها بیشتر فضای پادگان را اشغال کرده بودند، تصمیم گرفت از مسیر کنار اصطبل‌ عبور کند.
جمشید که او را نزدیک اصطبل‌ دید، صدایش زد:
— فیروزه خانوم!
سال‌ها پیش، وقتی جمشید هنوز پسربچه‌ای آواره و بی‌پناه در بازار بود،پدرش او را به خانه آورده بود؛ از آن موقع چندین سال گذشته بود و فیروزه تقریباً چیزی از آن روزها به یاد نداشت.
جمشید پسر خوبی بود و تنها ایرادی که داشت، فقط این بود که زیادی کم‌حرف بود و همیشه عادت داشت زودتر از همه از خواب بیدار شود.
— صبح بخیر، جمشید.
— این وقت صبح کجا می‌خواین برین، خانوم؟ اون هم سمت جنگل؟
— می‌خوام یه مقدار گیاه دارویی بچینم.
جمشید فوراً با احترام گفت:
— گیاه دارویی خانوم؟ اجازه بدین من هرچیزی که میخواین رو براتون بیارم.
دیگر خبری از آن روزهایی نبود که جمشید فیروزه را مثل یکی از دوستانش صدا می‌زد و مریم با چند نگاه جدی مجبورش می‌کرد حد و مرزها را یاد بگیرد. حالا کاملاً مثل یک خدمتکار مؤدب رفتار می‌کرد.
فیروزه با لبخند گفت:
— و اگه دوباره برگ‌های گل زنگوله‌ای نقره‌ای رو به جای گیاه دارویی بچینی چی؟
جمشید با یادآوری آن روز، که گیاه سمی را با داروی درمانی اشتباه گرفته بود، سرخ شد.
— اون اشتباه رو دیگه تکرار نمی‌کنم، خانوم.
— خودم بچینم خیالم راحت‌تره، جمشید.
— شاید... اما امن نیست. تازه هوا هم خیلی سرده.
فیروزه سرفه کوتاهی کرد و به چهره نگران جمشید نگاه انداخت.
دقیقاً برای همین بود که ترجیح می‌داد صبح زود، وقتی همه خواب بودند، بی‌سروصدا از عمارت بیرون برود. خدمتکارها به خاطر وضعیت جسمانی‌اش بیش از حد مراقبش بودند؛ مخصوصاً همین جوان چشم‌سیاه که حالا با نگرانی جلویش ایستاده بود.
— جمشید، تمرین‌هایی که بهت سپرده بودم تموم شد؟
جمشید بعد از مکثی کوتاه جواب داد:
— بله، خانوم... تمومش کردم.
نگاه فیروزه روی جلیقه‌ای افتاد که پوشیده بود؛ همان جلیقه‌ای که زمانی متعلق به پدرش بود.
با دیدن اینکه لباس روزی برای جمشید گشاد بود و تا پایین کمرش می‌آمد، حالا روی اندام بلند و باریکش اندازه شده، حسادت کوچکی در دل فیروزه نشست. هم جمشید و هم فرناز با اینکه تقریباً هم‌سن بودند، هر روز بیشتر رشد می‌کردند؛ مثل نهال‌هایی جوان که آرام‌آرام به سمت آسمان قد می‌کشند.
جمشید پرسید:
— می‌خواین نتیجه‌ش رو ببینین؟
— نه، لازم نیست. ولی می‌تونم ازت امتحان بگیرم!
اعتمادبه‌نفس جمشید برای امتحان دادن کافی نبود. صورتش یک‌دفعه سرخ شد، چیزی نگفت و نگاهش را کنار کشید.
فیروزه وقتی از کنارش رد می‌شد، در دلش از او عذرخواهی کرد. می‌دانست اگر بیشتر بماند، هوا روشن‌تر می‌شود و احتمال اینکه بقیه متوجه رفتنش شوند، بیشتر خواهد شد.
— دیگه باید برم. جمشید... یادت باشه درباره‌ی این موضوع به هیچ‌کس چیزی نگی، باشه؟
همان‌طور که فیروزه با تکیه بر عصایش با احتیاط از دروازه می‌گذشت، صدای جمشید از پشت سرش آمد:
— فیروزه خانوم!
برگشت و به او نگاه کرد:
— «چی شده جمشید؟»
— «عمو خسرو برام یک اسب خریده. الان توی اصطبله! تا الان چند بار بردمش توی جنگل.»
خسرو، شوهر سرپیشخدمت که به خسیس بودن معروف بود، احتمالاً اسب را خریده بود تا کار بیشتری از جمشید بکشد! با این حال، این اتفاق برای جمشید خبر خیلی خوشایندی بود. فیروزه لبخند درخشانی زد و از اینکه جمشید این‌بار کمی پرحرفی و پر حوصلگی نادری از خودش نشان داده بود، خوشحال شد.
— «چقدر عالی! فرناز هم این روزها داره سوارکاری یاد میگیره. شاید بتونین دو تایی با هم برین سوارکاری. اون هنوز خیلی ناشی و بی‌دست‌وپاست، برای همین اگه تو همراهش باشی خیالم خیلی راحت‌تر میشه.»
— «فیروزه خانوم...»
— «بله جمشید؟»
جمشید انگار حرفی برای گفتن داشت اما تردید کرد و گفت:
— «چیزی نیست. لطفاً خیلی مواظب خودتون باشین.»
فیروزه به راهش سمت جنگل ادامه داد. با اینکه ته دلش برای جمشید و اسب جدیدش واقعاً خوشحال بود، اما نمی‌توانست جلوی حسادتش را بگیرد. مشکل پایش بیرون رفتن را برایش سخت می‌کرد، چه برسد به سوارکاری! راه رفتن نامتعادلش همیشه باعث نگرانی خدمتکاران می‌شد و فیروزه اصلاً دلش نمی‌خواست بیشتر از این آن‌ها را به زحمت بیندازد. پدرش هم دقیقاً همین نگرانی‌ها را داشت. برعکس فرناز—دختر پرشور و نشاطی که از همان بچگی با رفتن به خانه‌ی اقوام دنیا را دیده بود—فیروزه به یک زندگی آرام و بی‌صدا در چهاردیواری عمارت محدود شده بود و روزهایش با گلدوزی و تمرین پیانو می‌گذشت.
کاش حداقل به یک دردی می‌خوردم...
این خواسته از زمان فوت مادرش در سال گذشته، پررنگ‌تر هم شده بود. به عنوان دختر بزرگ‌تر ارباب فرامرز، بزرگ‌ترین کمکی که می‌توانست به خانواده‌اش بکند این بود که با وظیفه‌شناسی در کلاس‌های آداب و معاشرت شرکت کند و در نهایت با یک نجیب‌زاده‌ی محترم و ثروتمند ازدواج کند. اما با توجه به شرایط جسمانی‌اش، خیلی وقت بود که قید این آرزو را زده بود.
فیروزه با تکیه بر عصایش از میان برگ‌های خشک و خش‌خش‌کنان می‌گذشت و دانه‌های عرق روی پیشانی‌اش می‌نشست. البته معلولیتش آن‌قدرها هم که بقیه فکر می‌کردند مانع کارش نمی‌شد. معلمش، خانم والی، پزشک هم بود و فیروزه چیزهای زیادی دربارهٔ مراقبت‌های پزشکی اضطراری از او یاد گرفته بود.
با اینکه این دانش پزشکی را در اصل برای مراقبت از مادر بیمارش یاد گرفته بود، اما فیروزه از این فکر که به درد سربازها هم خورده خیلی خوشحال بود. اگرچه دل نگرانی‌های پدرش باعث شده بود تلاش‌هایش برای کمک به آن‌ها نیمه‌کاره بماند، اما قصد داشت فردای آن روز هنگام رفتن سربازها با چند هدیه آنها را به جنگ بدرقه کند.
عصایش را میان چمن‌ها و سبزه‌ها حرکت می‌داد تا گیاه‌های دارویی را پیدا کند:
— «آها، پیداشون کردم.»
فیروزه برگ‌هایی را که از شبنم صبحگاهی می‌درخشیدند با احتیاط چید و درون سبدش گذاشت. این گیاهان اگر جویده می‌شدند، خاصیت تسکین التهاب داشتند و اغلب برای مصارف دارویی استفاده می‌شدند. او در حالی که مشغول چیدن گیاهان دارویی برای سربازها بود، هر از گاهی گل‌های وحشی زیبایی را هم که چشمش را می‌گرفت می‌چید. از زمانی که باغبان بعد از فوت مادرش اخراج شده بود، دیگر خبری از گلدان‌های پر گل در عمارت نبود. از آن زمان، فیروزه در پیاده‌روی‌های پنهانی‌اش شروع به جمع‌آوری گل‌های وحشی تازه کرده بود و میز غذاخوری را با یک شاخه گل تزئین می‌کرد؛ کاری ساده که همیشه روحیه‌اش را شاداب می‌ساخت.
سبدش تا نیمه پر شده بود که احساس تشنگی کرد. گلویش بدجور خشک شده بود. درست در همان لحظه، چشمش به جویبار کوچکی افتاد که میان درختان جنگل پنهان شده بود؛ استراحتگاه همیشگی‌اش در پیاده‌روی‌های تنهایی. این نهر کوچک و سرد در تمام طول سال جاری بود؛ شب‌ها تصویر ستاره‌ها را منعکس می‌کرد و روزها زیر نور خورشید می‌درخشید. نشستن بی‌حرکت و تماشای رقص آب روی سنگ‌ها، همیشه آرامش می‌کرد.
این کوهستان متعلق به خاندان «ارجمند» بود و ورود غریبه‌ها به آن ممنوع؛ این چشمه‌ی بخصوص هم رازی بود که فقط فیروزه از آن خبر داشت. اما حالا یک مهمان غیرمنتظره مأمن و خلوتگاه او را اشغال کرده بود.
مردی پشت به او درون رود ایستاده بود؛ رودی که سرمایش حتی در اوج چله‌ی تابستان هم انگشتان دست را بی‌حس می‌کرد. آب فقط تا ساق پایش می‌رسید، اما ایستادن در آن در چنین هوای منجمدکننده‌ای چیزی در حد جنون بود.
- آخه داره چه غلطی می‌کنه؟
حتی از پشت سر هم، لباس‌های بی‌نهایت خوش‌دوخت و آراسته‌ی مرد جایی برای اشتباه گرفتن هویتش باقی نمی‌گذاشت. فیروزه نمی‌خواست آن مرد او را ببیند. سعی کرد بی‌صدا از آنجا دور شود تا توجه فرمانده را جلب نکند. جایگاه اجتماعی فیروزه بسیار پایین‌تر از آن فرمانده بود و هرگونه احوالپرسی غیررسمی ناپسند به نظر می‌رسید؛ زمان و مکان هم اصلاً مناسب معارفه نبود. علاوه بر این، حسی به او می‌گفت که بهتر است خلوت فرمانده را به هم نزند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

5.0 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 4 رای
5 ★
100%
4 ★
0%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان عروس داراب

  • آذر

    1

    واقعا محشره خیلی دوسش دارم و برام جالب اولین رمان فانتزی با تم اروپایی که از اسمای فارسی استفاده میشه

    ۴ ساعت پیش
  • نیاز

    1

    اره برای منم خیلی جالب بود. واقعا داستان جدیدی داره. امیدوارم نویسنده تا آخر سوپرایزمون کنه

    ۳ ساعت پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش داشتی. کلی هیجان تو راهه 😜 از دستش نده

    ۳ ساعت پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    آذر عزیزم. خوشحالم که ازش لذت بردی🌸♥️🙊

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️