خلاصه رمان :
رمان عروس داراب اثر نسترن شاکر، روایتی عاشقانه با فضایی تاریک و رازآلود است که با موضوعاتی مانند دارک رومنس، ازدواج مصلحتی و فانتزی، داستان انتخابهای دشوار، فداکاری و روبهرو شدن با سرنوشتی غیرمنتظره را روایت میکند. فیروزه برای نجات خانوادهاش از سقوط و نابودی، تصمیم میگیرد هر طور شده همسری ثروتمند و مناسب برای خواهرش، فرناز، پیدا کند. او امیدوار است با این ازدواج بتواند خانوادهاش را از بحران نجات دهد؛ اما نقشههایش آنطور که انتظار دارد پیش نمیروند. در این مسیر، فیروزه با ارباب داراب تهمتن آشنا میشود؛ مردی فوقالعاده جذاب، مغرور و قدرتمند که پیشنهادی غیرمنتظره برای نجات خانواده آنها مطرح میکند. حضور داراب و پیشنهاد عجیب او، شرایط را پیچیدهتر میکند و فیروزه را در برابر تصمیمی دشوار قرار میدهد. درست زمانی که همهچیز به نظر آماده تغییر میرسد، فرناز با مردی مرموز و ناشناس فرار میکند و تمام نقشههای فیروزه به هم میریزد. حالا او که برای نجات خانوادهاش به دنبال راهی بوده، ناچار است خودش قدم در مسیری بگذارد که پیشتر برای خواهرش در نظر گرفته بود؛ مسیری که او را مستقیماً به سوی ارباب داراب میکشاند. فیروزه باید بزرگترین و خطرناکترین ریسک زندگیاش را بپذیرد؛ تصمیمی که میتواند او را به نجات خانوادهاش نزدیک کند، اما ممکن است بهای سنگینی نیز داشته باشد. در برابر مردی مانند داراب تهمتن، هیچ انتخابی ساده نیست و هنوز معلوم نیست پشت پیشنهاد او چه نیتی پنهان شده است. عروس داراب داستان دختری است که برای محافظت از خانوادهاش وارد معاملهای سرنوشتساز میشود؛ ماجرایی که در آن ازدواج مصلحتی، کشش عاطفی، رازهای پنهان و قدرت، مسیر رابطه فیروزه و ارباب داراب را شکل میدهند. آیا فیروزه میتواند خانوادهاش را نجات دهد، بدون آنکه خودش در این مسیر گرفتار شود؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان عروس داراب - پارت 7
**۰۴. نامهٔ نفرستاده*** «خدمتِ جنابِ دارابخان، امیدوارم حالتان خوب باشد، ارباب. سه ماه از روزی که از عمارتِ شما برگشتم میگذرد؛ همانجا که عطرِ گلهای رز تمامِ شهر را پر کرده بود. شاید تکراری به نظر برسد اگر بگویم «زمان مثل باد میگذرد»، اما انگار واقعاً همینطور است. این روزها زمینهای سرسبز...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 6
دارابخان در برابر فیروزه که به پایش افتاده بود، به آرامی روی یک زانو نشست و به چشمان او زل زد. چشمان پر از اشک فیروزه زیر نور مهتاب میدرخشید: «اگه نخوام در حقت لطف کنم چی؟» واضح بود که اینجور رابطهها عاقبت خوشی ندارد. حرفهای فرناز دربارهٔ اینکه درگیر شدن با خاندان دارابخان شگون ندارد… باید ...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 5
— «قول و قرارمون رو یادت میاد؟ همون قول مخفیانهای که فقط خودمون دو تا ازش خبر داریم… درباره عصا؟» حس سوزش و خجالت روی گردن فیروزه نشست. اگر میتوانست زمان را به عقب برگرداند، اصلاً کاری نداشت که دارابخان در جنگ پیروز شده یا شکست خورده؛ تحت هیچ شرایطی از او نمیخواست تا خسارت عصایش را بدهد. ای...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان عروس داراب - پارت 4
بدون خواندن کتاب تشریفات هم معلوم بود که زنها باید با لباسهای فاخر و مردها با کتوشلوار رسمی به مهمانی اشرافی بیایند. اما دارابخان درست مثل سربازی لباس پوشیده بود که تازه از میدان جنگ برگشته؛ حتی شمشیری هم به کمر داشت. با این حال هیچکس جرات نداشت به پوشش او اعتراض کند. قدرت همیشه این حق را می...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش


آذر
1واقعا محشره خیلی دوسش دارم و برام جالب اولین رمان فانتزی با تم اروپایی که از اسمای فارسی استفاده میشه