عروس داراب به قلم نسترن شاکر
پارت سیزده :
همین که فیروزه چهرهٔ وحشتزده و گریان خواهرش را دید، او را سخت در آغوش گرفت. داغی تنِ فرناز به سینهاش نشست و تازه آنجا متوجه شد که تن او چطور از ترس میلرزد. انگار یک کودک، یک زندگیِ کوچک و بیدفاع، همراه فرناز بود.
— «آبجی، حالا باید چه کنم؟»
— «من خودم همهچیز رو درست میکنم. غصه نخور فرناز، همهچیز درست میشه.»
فیروزه همینطور که داشت پشتِ خواهرش را نوازش میکرد،
لطفا صبر کنید...
