عروس داراب به قلم نسترن شاکر
پارت هشتم :
فیروزه اصلاً فکرش را هم نمیکرد کلماتی که خودش گفته بود، اینطوری مثل بومرنگ به خودش برگردند. احساس کرد نفَس کشیدن توی آن فضا یکدفعه سخت و سنگین شد. همان لحظه چشمش به مشتِ گرهشدهی فرناز افتاد که کنارش خفیف میلرزید؛ به خودش آمد و خودش را جمعوجور کرد:
— «از اینکه این فرصت رو بهم میدید تا لطفتون رو جبران کنم، ممنونم داراب خان.»
دارابخان که تمام این مدت چشم از فیروزه و
لطفا صبر کنید...
