عروس داراب به قلم نسترن شاکر
پارت پانزده :
داراب خان همهچیز را دور زده و یکراست زده بود به هدف. فیروزه ناخودآگاه کمی تنش را به سمت او چرخاند و سینهاش را جلو داد؛ باید اقتدارش را حفظ میکرد. او حالا دخترِ بزرگِ خانواده بود و باید این بازیِ خطرناک را مدیریت میکرد. کاش فضا کمی رسمیتر و امنتر بود، اما در آن لحظه... او خوب میدانست که دستِ بالا را ندارد: «چون مشکلی برای خواهرِ کوچکترم پیش اومده.»
دارابخان با چشمانی درخشاÙ
لطفا صبر کنید...

ندا
0مرسی بابت پارت هدیه،عالی بود خسته نباشین عزیزم❤️