عروس داراب به قلم نسترن شاکر
پارت نهم :
۰۵. شکارچی
صبح روز شکار رسید. فیروزه جلو آینه چند تا نفس عمیق کشید و عصایش را برداشت. برعکسِ فرناز که به لطف هیکل و آمادگی بدنیِ خوبش سوارکارِ ماهری بود، فیروزه کلاً چند بار بیشتر سوار اسب نشده بود. تمام کاری هم که جمشید میکرد این بود که افسار اسبش را میگرفت و طوری توی جنگل قدم میزدند که انگار رفتهاند تفریح، ولی اسمش را میگذاشتند شکار.
فرامرزخان که اولش نگران به نظر
لطفا صبر کنید...
