پارت نهم :

۰۵. شکارچی

صبح روز شکار رسید. فیروزه جلو آینه چند تا نفس عمیق کشید و عصایش را برداشت. برعکسِ فرناز که به لطف هیکل و آمادگی بدنیِ خوبش سوارکارِ ماهری بود، فیروزه کلاً چند بار بیشتر سوار اسب نشده بود. تمام کاری هم که جمشید می‌کرد این بود که افسار اسبش را می‌گرفت و طوری توی جنگل قدم می‌زدند که انگار رفته‌اند تفریح، ولی اسمش را می‌گذاشتند شکار.

فرامرزخان که اولش نگران به نظر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت داراب خان در رمان عروس داراب داراب خان
تصویر شخصیت فیروزه در رمان عروس داراب فیروزه
تصویر شخصیت امیر در رمان عروس داراب امیر
تصویر شخصیت فرناز در رمان عروس داراب فرناز
تصویر شخصیت جمشید در رمان عروس داراب جمشید
تصویر شخصیت قلمرو نوشاد در رمان عروس داراب قلمرو نوشاد
تصویر شخصیت عمارت خانواده تهمتن در رمان عروس داراب عمارت خانواده تهمتن
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️