پارت سی و یک :

شوکت از این حرف برادرش دست و پایش را گم می کند.
-من که یه بار الان برات توضیح دادم داداش.
-این بار آروم بدون گریه و زاری و روضه خوندن.
عطا مکث میکند.
-و بدون بزرگنمایی.
همگی به سمت عطا و شوکت می روند .من که حال و حوصله ی شنیدن حرف هایش را ندارم به سر سفره برمی گردم و مشغول خوردن بقیه ی غذایم می شوم.
اعلا که معلوم است حسابی به خاطر طعنه ی برادرش ناراحت است، رو به روی من آن طرف س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Rosa

    0

    داشم عطا خوب زدیی حقته زنیکه اتوبانی

    ۴ هفته پیش
  • م

    1

    فکر کنم تو دل هممون مثل صنم هزاران کولر گازی روشن شد از از تودهنی و حرفایی که عطا به شوکت زد 😁

    ۱ ماه پیش
  • زینب

    4

    فکر کنم فقط من نیستم که دلم خنک شده

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😁😁😁😁

    ۴ ماه پیش
  • نغمه

    5

    چقدر من این رمان رو دوست دارم خیلی جدید و بکره ....کاش کل اش کاغذی تو دستم بود

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ای جانم نغمه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    2

    والا منم کیف کردم

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    3

    عجب جوابی دم صنم وعطا گرم☺️☺️☺️

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    5

    وایییی دم عطا گرم اییی دلم حال اومد شوکت تو دهنی خورد

    ۴ ماه پیش
  • شهناز

    2

    آفرین به عطا 🤌🏻🤌🏻🤌🏻

    ۴ ماه پیش
  • مهین

    6

    آفرین به عطا من فکر میکنم که عطا در گدشته یه صربه بد از برادرش علا خورده این حس من هست

    ۴ ماه پیش
کپی شد!