آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت یازده :
دوغ سنتی را یک نقس سر کشید و لقمه نان چرب و کبابی که خشایار برایش گرفته بود را داخل دهانش چپاند.
خشایار با دهان نیمه پر گفت:
-مهکامه خبر داره از کارت؟
ابروهای پرپشتش را بالا انداخت و لقمه چرب دیگری گرفت:
-کامل بهش نگفتم چه قدر پول خرج کردم ولی یه چیزایی میدونه... .
و سمت خشایار چرخید:
-تو چی به دلان گفتی؟
خشایار وسط سر کشیدن دوغ، پوزخندی زد که سبیل کوتاه و سیاهش کمی سفید
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

دلی
1من بالاخره اشتراک این رمانتون هم گرفتم خیالم راحت شد. شانس ما همیشه یکی مثل خشایار نسیبمون میشه تیغمون میزنه دیدار چه قدر فهمیدس واقعا خوش به حال مهکامه هم خوشتیپه هم اقاست خیلی این رمانتون رو هم دوست دارم پر از حس خوبه و واقعیه برام عالیه خسته نباشید