آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت دوازده :
و باز زیر خنده زد. دیدار هم به این فکر کرد که آخرین باری که برای مهکامه لباس خرید حدود دو ماه پیش بود. پوفی کشید و دستش را پشت گردنش گذاشت.
-خشی تو ساعت چند میری؟ من باید یکم زودتر برم.
- بابا خوبه دارم میگم مهمونی دعوتما...بمون تا شیش ونیم بعد برو دیگه!
دیدار دستش را بلند کرد که خشایار خودش را عقب کشید:
-خب حیوون این دست تو اندازه وزنه بیست کیلویی سنگینه هی تپ تپ میزنی! بمون دیگه ج
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفس
0از پندار متنفرم مامان وبابای دیدار چه راحت دارن ازش میخوان ببخشه و هی ملاقاتش میکنن نمیبینن دیدار چه قدر تو عذابه وداره سختی میکشه😭😭😣 خوبه مهکامه روداره وگرنه خیلی همه چی براش سخن میشد
۳ هفته پیشنیلی
1رمانت خیلی قشنگه عزیزم تا این پارت عالی بودد فقط پارت گذاری خیلی کمه منتطرم زیاد بشع یهو بخونمم دوست دارم بدونمم پندار با دیدار چیکار کرده🧐🧐🤔🤔
۳ ماه پیشرزا
1رمان خیلی قشنگه خیلی دوسش دارم سبک نوشتن نویسنده جذابه،❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۴ ماه پیشدلی
1دیدار حسابی با پندار چپه احتمالا یه کاری باهاش کرده که میگه از زندگی عقب افتاده..ننه رباب چه قدر نمکهه و مهربونهه❤️❤️❤️❤️
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0این داداشی که من دیدم هلش نده تو چاه، نمیخواد دستش رو بگیره