آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت دوازده :
و باز زیر خنده زد. دیدار هم به این فکر کرد که آخرین باری که برای مهکامه لباس خرید حدود دو ماه پیش بود. پوفی کشید و دستش را پشت گردنش گذاشت.
-خشی تو ساعت چند میری؟ من باید یکم زودتر برم.
- بابا خوبه دارم میگم مهمونی دعوتما...بمون تا شیش ونیم بعد برو دیگه!
دیدار دستش را بلند کرد که خشایار خودش را عقب کشید:
-خب حیوون این دست تو اندازه وزنه بیست کیلویی سنگینه هی تپ تپ میزنی! بمون دیگه ج
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

نیلی
1رمانت خیلی قشنگه عزیزم تا این پارت عالی بودد فقط پارت گذاری خیلی کمه منتطرم زیاد بشع یهو بخونمم دوست دارم بدونمم پندار با دیدار چیکار کرده🧐🧐🤔🤔