پارت سیزده :

و اینبار صدای خنده دیدار راهرو را پر کرد:
-ننه این ضرب المثلا ماله زمونه خودتونه... من به چشم دیدم داداشم منو کوبید زمین و غریبه دستمو گرفت بلندم کرد و هوامو داشت..هنوزم هوامو همین غریبه ها دارن!
ننه رباب داخل اتاق رفت و جعبه را برداشت و مقابل دیدار در جعبه را باز کرد:
-ببین داداشت واست ساعت گرفته آشتی کنین من میدونم پندار چیکار کرده ولی تو ببخش.
دیدار با دیدن ساعت بند فلزی مارک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شایان و ستاره در رمان آخرین پنجره هم هیچ شایان و ستاره
تصویر شخصیت پندار در رمان آخرین پنجره هم هیچ پندار
تصویر شخصیت سلین در رمان آخرین پنجره هم هیچ سلین
تصویر شخصیت سروش در رمان آخرین پنجره هم هیچ سروش
تصویر شخصیت مهکامه در رمان آخرین پنجره هم هیچ مهکامه
تصویر شخصیت دیدار در رمان آخرین پنجره هم هیچ دیدار
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    1

    خیلیی زیاد دوسشون دارم عشقشون خوشگله🥰🥰

    ۱ هفته پیش
  • ساحل

    1

    ننه رباب حق داره ها ولی حسم میگه دیدار خیلی بد از پندار کینه به دل گرفته فکر کنم بدجور داداشش زمینش زده

    ۱ هفته پیش
  • ساحل

    1

    چه قدر کن عاشق این حس وحال بین دیدار و مهکامه هستم مهکامه چه قشنگ قربون صدقه دیدار میره

    ۱ هفته پیش
کپی شد!