آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت سیزده :
و اینبار صدای خنده دیدار راهرو را پر کرد:
-ننه این ضرب المثلا ماله زمونه خودتونه... من به چشم دیدم داداشم منو کوبید زمین و غریبه دستمو گرفت بلندم کرد و هوامو داشت..هنوزم هوامو همین غریبه ها دارن!
ننه رباب داخل اتاق رفت و جعبه را برداشت و مقابل دیدار در جعبه را باز کرد:
-ببین داداشت واست ساعت گرفته آشتی کنین من میدونم پندار چیکار کرده ولی تو ببخش.
دیدار با دیدن ساعت بند فلزی مارک
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

...
1خیلیی زیاد دوسشون دارم عشقشون خوشگله🥰🥰