آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت چهارده :
و محبوبه چشم و ابرویی آمد:
-مورد اولم متوجه شدی دیگه شازده؟
و دیدار که تازه متوجه منظورش شده بود، دستش را پشت گردنش کشید و سر تکان داد:
-خیالتون راحت. حواسمون هست.
محبوبه سری تکان داد و لبخند زد:
-خوبه. مراقب باشین تو راه.
و دیدار زیر نگاه سنگین خاله، پشت فرمان نشست. استارت زد و سریع پدال گاز را فشرد تا از دیدرس محبوبه بیرون بروند و همزمان که نگاه مهکامه به بیرون و خالهاش
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ساحل
1نویسنده جون من به جوری دلم برای این رمان و دیدار ومهکامه رفته که نمیدونم چه جوری تا یکشنبه صبر کنن توروخدا تندتر پارت بذارید عالیهه خیلی قشنگه 🥰🥰😘😘