آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت ده :
***
دیدار داخل پاساژ بزرگ طلا فروشی، کنار خشایار ایستاده بود و با ترسی که یک لحظه هم بیخیالش نمیشد، منتظر تمام شدن تلفن ابراهیم مستوفی، واسطه خرید شمش نقره، به کارت داخل دستش خیره بود. قرار بود با خشایار اشتراکی شمش نقره سفارش دهند و داییِ خشای ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0لعنت، حالا بار لو میره و کل پول میره هوا