تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۵۱ دقیقه ۴۱ ثانیه

به نام خدای جهان افرین

مقدمه:

زمانی که خورشید برای نخستینبار بر زمین تابید، شعلهای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد

آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود.

او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتشهای ابدی که هیچگاه خاموش نمیشوند...

پارت اول

شنلم را از روی شانههایم پایین کشیدم و به رختآویز چوبی آویختم. چوبِ خشکیده زیرِ وزنش نالهای خفیف کرد؛ صدایی کوتاه و پیر، شبیه خودِ خانه، که انگار سالها بود در برابر سرما و تاریکی تاب آورده و هنوز فرونریخته بود.

نزدیکِ غروب بود؛ گرچه در سرزمین ما دیگر کسی درست نمیدانست غروب از کجاآغاز میشود و شب از چه لحظهای

همهچیز را میبلعد. در زمستانِ ابدی، روزها فقط اندکی از شب کمرنگتر بودند.

یکراست به آشپزخانه رفتم. هوای آنجا بوی چوبِ نمکشیده، دودِ کهنه و سیبزمینیِ خام میداد. اجاق سرد بود و سکوتِ خانه آنقدر سنگین که صدای برخورد سیبزمینیها با تهِ قابلمه، بیشتر از همیشه در فضا پیچید. قابلمه را از آب پر کردم و روی آتش گذاشتم. شعلهی کوچک زیرِ آن در برابر سرمایی که از درزِ پنجرهها به داخل میخزید، حقیر به نظر میرسید؛ مثل آخرین فانوسی که در معبدی فراموششده هنوز روشن مانده باشد.

وقتی از آشپزخانه بیرون آمدم، چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیرِ کرسی خوابش برده بود. آهسته زیر کرسی جا گرفتم تا بیدار نشود. میخواستم پاهای یخکردهام کمی جان بگیرند و گرم شوند؛ اما وقتی گرمایی حس نکردم، نگاهی به منقل زغالی انداختم. همهی زغالها خاکستر شده بودند.

پوفی کشیدم، منقل را بیرون آوردم و بعد از اینکه دوباره شنلم را پوشیدم، از خانه بیرون زدم. سوز بیرون مثل دندان در تنم فرو رفت. حیاط زیرِ لایهای از یخ و برفِ کهنه خفه شده بود و آسمان، آنقدر تیره و سنگین بود که انگار سقفی از آهن بالای سرِ جهان آویزان کرده باشند. نه بادی میوزید و نه برفی تازه

میبارید؛ اما همان سکونِ بیصدا هولناکتر بود، گویی تاریکی پشت این خاموشی ایستاده و قدمبهقدم پیش میآید.

اول زغالها را الک کردم. خاکسترها با هر تکان، چون غبارِ سردِ مردگان در هوا میپیچیدند و روی آستین و دستانم مینشستند. دوباره زغالها را داخل منقل ریختم و مشغول درست کردن آتش تازه شدم.

کارم که تمام شد، به داخل برگشتم. مادرجون بیدار شده بود. با دیدنم لبخند زد و گفت:

– اومدی ننه؟ خسته نباشی.

لبخندی زدم و گفتم:

– نیم ساعتی میشه اومدم، مادرجون. خواب بودین.

مادرجون آهی کشید؛ آهی که انگار از عمقِ سالهایی بسیار دور بالا آمده باشد. نگاهش لحظهای در فضای روبهرو لابهلای خاطراتش گم شد:

– ای ننه، پیری هم بد دردیه. روز و شبمو نمیفهمم، کل روزم تو خواب میگذره.

به غرغر شیرینش لبخند زدم، منقل را دوباره زیر کرسی گذاشتم و گفتم:

– چیزی نمیخواین؟

مادرجون دستی تکان داد؛ مهربان، خسته و مادرانه:

– نه ننه، قربونت برم. تو از صبح پیِ کار بودی، یکم بشین گرم شو.

بیمعطلی زیرِ کرسی جا گرفتم و لحاف را تا روی شانههایم بالا کشیدم. گرمای منقل کمکم به پاهایم رسید و سرما را از تنم بیرون کشید.

چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در آمد و رگهای از هوای گزنده بیرون به داخل خزید. سر بلند کردم. مامان و بوژان برگشته بودند.

بوژان سبدی در دست داشت؛ پر از کاهو، کلم، هویج و چند گوجه که رنگِ سرخشان در این فصلِ مرده، غریب و تقریباً معجزهوار به نظر میرسید. برفِ نشسته بر شانههایش هنوز آب نشده بود. گونههایش سرخ شده بود و موهای کوتاه و فِرَش کمی خیس و بههمریخته بود. مثل همیشه چیزی در حضورش بود که اتاق را از رخوت درمیآورد؛ انگار با خودش اندکی جنبوجوش و جان میآورد، حتی در دلِ این زمستانِ نفرینشده.

با لبخند به چهره خسته و سرمازدیشان گفتم:

– سلام، خسته نباشید.

مامان لبخندی زد و گفت:

– تو هم خسته نباشی عزیزکم. تازه رسیدی؟

نگاهم روی چهرهاش ماند. لبخندش سر جایش بود، اما چشمهایش چیز دیگری میگفتند. خستگی در صورتش نشسته بود و زیر آن، آشفتگیِ پنهانی موج میزد؛ انگار چیزی را در راه شنیده یا دیده باشد که هنوز نتوانسته از دلش بیرون کند.

با کمی دلهره و با لحنی کنجکاو پرسیدم:

– حدود بیست دقیقهست. چیزی شده؟ انگار حالتون خوب نیست!

پارت دوم

شنل را کنار گذاشت؛ لبهی پشمیِ شنل از برفِ نیمهآبشده سنگین شده بود. او آمد و با آهی طولانی، زیر کرسی کنار مادرجون نشست؛ جایی که انگار آخرین سنگرِ گرمِ دنیا بود. هنوز دهانم باز نشده بود حرفی بزنم یا از حال و هوای بیرون بپرسم که بوژان، سبد را با بیحوصلگی به آشپزخانه برد و بیرون آمد. صورتش از تیزی هوا لکههای سرخوفیلیداشت و اخمهایش چنان در هم بود که انگار با تمام جهان سرِ جنگ دارد. با همان لحنِ گزنده و همیشگیاش غرغر کرد:

ـ اه، آمی! بازم سیبزمینی؟!

نگاهی به قامتِ استخوانیاش انداختم. در صدایش خستگیِ

دویدن روی زمینهای سخت و یخزده موج میزد. با لحنی که سعی میکردم محکم باشد تا لرزشِ درونیام را پنهان کنم، گفتم:

ـ تو این قحطی برو خدا رو شکر کن همین سیبزمینی رو هم داریم بخوریم!

بوژان با چشمانی گرد شده و یک چشمغرهی حسابی نگاهم کرد، اما اعتراضی نکرد؛ فقط با همان کلافگی آمد و زیر کرسی جای گرفت. حق داشت؛ نوجوان بود و پشت لبش تازه سبز شده بود. پسری در سن او باید بدنِ در حال رشدش را با گوشت و نانِ گرم تقویت میکرد، نه با ریشههایی که از دلِ خاکِ سیاه و یخزده بیرون میآمد.

اما در این قحطی و تاریکیِ لعنتی که دارد با سرعت همهجا را میبلعد، همین سیبزمینی و چند سبزیجاتی که مامان و بوژان از زمین در میآورند غنیمت است؛ هم شکممان را سیر میکند و هم اگر چیزی اضافه بماند، از فروشش اندکی پول در میآوریم.

نفسم را با صدا بیرون دادم. تصویری از بیرونِ دیوارها در ذهنم نقش بست. شنیده بودم روستاهایی که تاریکی به آنها نفوذ کرده و «گاردِ تاریکی» در آنجا جاگیر شده است، اوضاعشان از ما هم بدتر است. میگفتند آنجا دیگر حتی

سیبزمینی هم نمیروید؛ زمینِ آنجا دیگر نه یخ، که انگار خودِ مرگ را در آغوش گرفته است.

مامان، در حالی که دستهای قرمز شدهاش را به هم میمالید، با غصهای که صدایش را دورتر از همیشه نشان میداد، گفت:

ـ امروز اِماتا اومده بود سرِ زمین، به پهنای صورت اشک میریخت. میگفت روستای آسیاب که خواهرش اونجا زندگی میکنه، افتاده دستِ گارد تاریکی. هنوز هیچ خبری از مردمشون بهشون نرسیده و همهی بستگانشون نگران خانوادههاشونن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمانی گرد و قلبی که ناگهان شروع به کوبیدن کرد، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ روستای آسیاب؟! اون که خیلی به اینجا نزدیکه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرجون در سکوتی سنگین، شیشهی عینکش را با گوشهی چارقد سفیدش پاک کرد. انگار میخواست حقیقت را روشنتر ببیند، هرچند حقیقتِ این روزها تیره بود. بعد از مکثی طولانی، عینک را روی بینیاش جابهجا کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خدا به دادمون برسه، همهجا رو دارن میگیرن. به قول مادرِ خدابیامرزم، کاش خدا بهمون رحم کنه و «آذرمیرا» از خاکستر بلند شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوژان که تا آن لحظه با لحاف کلنجار میرفت، متعجب سر بلند کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آذرمیرا دیگه کیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرجون نگاهِ عمیق و پرمعنایی به من و بوژان انداخت؛ نگاهی که انگار داشت از پسِ لایههای جهلِ ما، به چیزی در اعماقِ تاریخ نگاه میکرد. وقتی دید هردو گیج و مبهوت به او خیره شدهایم، چینهای پیشانیاش عمیقتر شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مگه مادرتون براتون تعریف نکرده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و بوژان هر دو به نشانه نفی سر تکان دادیم. سکوتِ مامان در آن لحظه سنگینتر از همیشه بود. او به منقل خیره شده بود و واکنشی نشان نمیداد، اما لرزشِ ظریفِ انگشتانش روی زانو، رازش را فاش میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرجون با ناراحتی رو به مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ دستت درد نکنه دختر!خیلی خوب از این افسانهی آبا و اجدادی مواظبت میکنی، نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت سوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان اخمی کرد؛ اخمی که همیشه وقتی اسم افسانهها میآمد، سایهای غلیظ روی چهرهاش میانداخت. شعلهی کوچک چراغ نفتی پشت سرش لرزید و انگار با نفس او خاموش و روشن شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من دوست ندارمبه خاطر یک افسانه، دل بچههامو الکی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش کنم. اونا باید یاد بگیرن با شرایط کنار بیان. نمیخوام گذشته دوباره تکرار بشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مامان توی اتاق پیچید و برای لحظهای حتی سرمای هوا هم انگار یختر شد. مادرجون با دلخوری چارقدش را کمی جلو کشید. نور نارنجیِ کرسی روی چینوچروکهای صورتش لغزید و در شیارهایش گیر کرد؛ شیارهایی که انگار سالها دعا و دلواپسی در آنها تهنشین شده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نورا، من ازت این انتظار رو نداشتم. اون داستان، یا به قول تو «افسانه»، تنها نشونهی امید تو این تاریکیه. آدمیزاد اگه امید نداشته باشه، تاریکی زودتر از گاردش میبلعتش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان سرش را برگرداند. نفسش به شکل بخار بیرون زد؛ این بخار فقط مخصوص زمستان نبود، انگار «تاریکی» در نزدیکی خانه پرسه میزد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خانجون، انگار باید آخر اون داستان رو یادتون بندازم. همیشه امید به پیروزی نمیرسه. آدم باید واقعیتها رو ببینه. من قبلاً این اشتباه رو کردم و دوباره تکرارش نمیکنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را گفت و بیهیچ حرف دیگری به آشپزخانه رفت. در لحظهای کوتاه، وقتی از کنار چراغ گذشت، نور روی چهرهاش افتاد و من چیزی دیدم؛ نه گریه، نه خشم، بلکه ترس! ترسی قدیمی و عمیق، از همانها که ریشه در خاطرات خاموش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دارند. من و بوژان فقط به هم نگاه کردیم. سکوت، مثل لایهای از برف سرد روی ما نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آشپزخانه رفتم. بوی سیبزمینی دودی و ترشیِ مادرجون در فضا پخش بود، اما هوای آشپزخانه برندهتر از همیشه به نظر میآمد؛ انگار تاریکی پشت پنجره جمع شده و منتظر فرصتی برای خزیدن بود. بیحرف کنار مامان ایستادم. سینی غذا ساده و کوچک بود: چند سیبزمینی، کمی نان و ترشی محلی که مامان با حوصله درست میکرد؛ غذایی که بیشتر روزها همین بود و هر روز سادهتر میشد. تاریکی هرجا میرفت، انگار اوّل نور و بعد رنگها را میدزدید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پنجرهی کوچک آشپزخانه، فقط سپیدیِ سرد و بیروح دیده میشد؛ زمستانیکه انگار هیچوقت قصد رفتن نداشت. مادرجون همیشه برایمان از روزهایی میگفت که گلها رنگ داشتند، میوهها عطر داشتند و باد، بوی خاک گرم را با خود میآورد. ما فقط گوش میدادیم و سعی میکردیم آن دنیا را تصور کنیم؛ دنیایی که برای ما بیشتر شبیه خواب و خیال بود. من همیشه آرزو داشتم بدانم گلِ واقعی چه شکلی است؛ شکوفه چه بویی دارد؟ رنگش زیر نور خورشید ــ خورشیدی که حالا پشت دیوارهای تاریکی گیر کرده ــ چطور برق میزند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک بار، وقتی بچهتر بودم، از پدرم پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بابایی، چرا بعضی وقتا بهم میگی «گلِ سرخِ من»؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا خندید؛ لبخندیگرم، از آنهایی که حتی تاریکی هم نمیتوانست خاموشش کند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چون مثل یک گلِ زیبا و پاکی. برای همین اسمت رو گذاشتیم آمیتیس؛ یعنی گل سرخ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی پایش نشستم؛ انگشتهای گرمش لای موهایم کشیده شد و من هیچوقتنمیدانستم این آخرین باری است که آن گرما را حس میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت چهارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردای آن روز، بابا مثل همیشه صبح زود در سرمای گزندهی تاریکی از خانه بیرون رفت؛ اما دیگر هیچکس او را ندید. انگار تاریکی او را بلعیدهبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان اول گفت بابا به «سفر طولانی» رفته است؛ سفری که حتی اسم مقصدش را هم نمیدانستیم. اما چند ماه بعد، درست در شبی که بادِ سردِ زوزهکشان دور خانه میچرخید، مامان با صورتی رنگپریده کنار کرسی نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بچهها، باباتون دیگه برنمیگرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب انگار شعلهی کوچکِ کرسی هم لرزید و کوتاهتر شد. مامان روزهای بعد، شبیه سایهای میان خانه میچرخید؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایش همیشه خسته بود و نفسش سنگین. از آن روز به بعد، اسم بابا در خانه ممنوع شد؛ انگار هر بار که نامش به زبان میآمد، تاریکی یک قدم به خانه نزدیکتر میشد. اما من در خلوت، همیشه او را به یاد میآوردم. بابا مثل آفتابی گرم در روزهای سرد بود. میدیدم که مامان چقدر عاشقانه نگاهش میکرد؛ به همین خاطر نمیفهمیدم چرا رفته، کجا رفته و چرا درِ خانه دیگر به رویش باز نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند بار از مامان پرسیدم چرا؟ اما آخرین بار آنقدر با صدایی لرزان و عصبانی سرم داد زد که از ترس، قول دادم دیگر نپرسم. انگار راز بزرگی پشت رفتنش بود؛ رازی که خودش هم از گفتنش میترسید. شام را در فضای سنگینی که میان مامان و مادرجون تنیده شده بود، خوردیم. شعلهی کرسی کمجان بود و سایهها روی دیوارها کش میآمدند؛ گویی خود تاریکی گوش تیز کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان شب، خوابی دیدم؛ خوابی که با هیچکدام از خوابهایقبلیام شبیه نبود. خودم را در جنگلی میدیدم که درختانش خشکیده و خمیده بودند؛ مثل دستهایی که از خاک بیرون زدهاند تا کمک بخواهند. مِه خاکستری مثل موجودی زنده میان شاخهها میلولید. از چیزی فرار میکردم؛ چیزی که صدایش مثل خشخشِ یخزدنِ برگها بود، اما شکلش دیده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دوردست، نوری لرزان مثل شعلهای زنده چشمک میزد؛ تنها نقطهی گرمِ آن جنگلِ مرده. بهسمتش دویدم، اما پیش از رسیدن، پایم گیر کرد، زمین زیر پایم شکافت و سقوط کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نفسهای بریده از خواب پریدم. صحنههای خواب مثل لکههایی از نور و سایه جلوی چشمم میدویدند؛ انگار واقعاً در آن جنگل بودهام. آرام از جا بلند شدم. همه هنوز در خواب بودند و نفسهایشان مثل بخار سفید آرام بالا میرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پنجرهی کاهگلی نزدیک شدم. هوا خاکستریِ سردی داشت؛ گرگومیشی که معلوم نبود آخرِ شب است یا آغازِ صبح. اگر ابرهای سنگین اجازه میدادند، شاید یک ساعت دیگر خورشیدِ کمجان از پشت کوههاییخزده بالا میآمد؛ اما مدتها بود که خورشید دیگر کامل دیده نمیشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر روز که تاریکی و گارد تاریکی سرزمینهای بیشتری را میبلعیدند، خورشید ضعیفتر میشد، آسمان چرکتر و امید مردم کمنورتر از روز قبل بود. گویی همه در این زمستان ابدی نفرین شده بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت پنج

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آشپزخانه رفتم و قوری را روی شعلهی کمجان گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هُرمِ ضعیفِ چای بالا رفت، اما پیش از آنکه سقف را لمس کند، در سرمای اتاق منجمد شد؛ مثل نفسِ بخارآلودی که هر صبح از سینهی زمینِ زخمیبیرون میآمد و در نبرد با سرما شکست میخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار در، سبدی بود که بوژان روز قبل آورده بود؛ تهماندهی سبزیجاتِ نیمهزنده، چند ریشهی خشک و دانههایی که از سرما سیاه شده بودند. محصولاتِ زمین هر روز کمتر میشد؛ انگار خودِ خاک از درون میمُرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکییکی از خواب بیدار شدند. مامان و مادرجون هنوز در هوای سردِ قهرشان نفس میکشیدند؛ حرف نمیزدند، فقط گاهی نگاهی کوتاه و سنگین از میان بخار چای رد و بدل میشد. بعد از صبحانه، شنل زمستانیام را که بوی پشمِ نمخورده میداد، روی شانههایم انداختم. سبد را برداشتم و در حالی که دستههایش دستم را میگزید، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من میرم، چیزی نیاز ندارید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرجون با صدای گرمی که همیشه بوی دعا میداد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ به سلامت مادر، خدا پشت و پناهت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان لبخندی نصفهونیمه زد؛ در نگاهش چیزی میان امید و دلنگرانی موج میزد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه، چیزی لازم نیست، انشاءالله دستپُر برگردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درِ خانه را بستم و وارد هوای بورانی بیرون شدم. ابرهای سنگین از شب گذشته هنوز بیدار بودند و بارانِ ریز و مداومی بر زمینِ گلآلود فرو میریخت. باد از میان شاخههای بیبار عبور میکرد و دامن، شنل و لباسم را میرقصاند. شنل جلوی صورتم میآمد؛ وهمآلود و تار، انگار خودش میخواست مانع رفتنم شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از میان زمینهای زراعی گذشتم؛ بیشترشان نابود شده بودند. گیاهان یخزده با ساقههای شکسته، مثل پیکرهای جانباخته در خاک ایستاده بودند. هوا بوی فلزِ سرد داشت؛ بوی زمستانی که زنده بود و نفس میکشید. پس از ساعتی پیادهروی، اسکلتِ بازارگاه روستا نمایان شد؛ بازاری که دیگر چیزی برای فروختن نداشت و بیشتر به سایهای از گذشته میماند. سکوتِ حاکم بر آنجا، از صدای تاریکی هم غلیظتر بود. مردانی که هنوز دامی برایشان مانده بود، کمی بهتر از بقیه به نظر میرسیدند، اما در چشمهای آنها هم میشد درماندگی را دید؛ یونجهای نمانده بود و دامها استخوانهایی متحرک بیش نبودند. از وقتی ارتش تاریکی، روستای آسیاب را گرفته، فقط چند رشتهکوه بین ما و آنها فاصله است و هر روز، سایهشان در افق نزدیکتر میشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا غروب زیر باران ایستادم. آبِ سرد از روی موهایم میخزید،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گونههایم میگذشت و لرزشی استخوانشکن را در بدنم منتشر میکرد. نیمی از محصولاتم را فروختم، اما نه در ازای سکه؛ سکه دیگر اعتباری نداشت. امروز سهم من از تمام آن زجر، فقط چند قرقره کاموا و کمی نخ بود؛ چیزهایی که به خودیِ خود گرمایی نداشتند، اما شاید دستهای مامان میتوانست از آنها معجزهای برای پوششِ بوژان بسازد. به باقیماندهی سبد نگاه کردم: چند سیبزمینیِ خاکگرفته و چند برگِ پژمرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا رو به تیرگی میرفت و باران شدیدتر شده بود. سایهها در بازار میلغزیدند و من میخواستم به خانه برگردم که ناگهان ضربهای سرد و سنگین از پشت به من خورد. قبل از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، روی زمینِ گلآلود افتادم. صدای برخوردم با خاک، شبیه صدای فرو رفتن در تاریکی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت ششم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ظریف و لرزانی درست پشت گوشم پیچید؛ همراه با باران سردی که روی گردنم میچکید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آخ، ببخشید! صدمه دیدی؟ بذار کمک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گِل سرد انگار پوست دستم را میسوزاند. کف دستم را روی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمین فشار دادم و با حرص بلند شدم. نگاه عصبیام را بالا آوردم، اما بهجای دعوا کردن، با دختری همسنِ بوژان روبهرو شدم. موهای طلاییاش زیر باران مثل تارهای نور خیس شده بودند و چشمهای درشتش مانند تیلههای آبی میدرخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی پر ازنگرانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خیلی معذرت میخوام، لباسهاتون گِلی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس دولا شد، سبد افتادهام را از میان گِل برداشت و با دو دست به سمتم گرفت. آنقدر مؤدب و آشفته بود که نتوانستم عصبانی بمانم. سبد را گرفتم و لبخند کوچکی زدم. با اشاره به گاری بزرگی که کنارمان بود، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اشکالی نداره، ولی این گاری برای تو خیلی بزرگه. بهتره یکی سبکتر برداری؛ اینجوری دوباره کسی نمیافته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهانش باز شد تا چیزی بگوید، اما ناگهان صدای مردانهای، محکم مثل ضربهی چوبِ خشک، پشت سرم پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آدورینا! چند بار باید بگم اون گاری رو تکون نده؟ سنگینه! آخرش یکی رو زخمی میکنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدورینا اول نگاه شرمگینی به من انداخت، بعد سرش را به سمت صاحب صدا چرخاند. پسر قدبلندی از دلِ مِه و باران نزدیک شد؛ موهای روشن، چهرهی مصمم و چشمهایی که دقیقاً همان رنگِ تیلهایِ خواهرش را داشت. با دیدن گِل و خاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی لباسهایم، تیزیِ نگاهش بیشتر شد. با صدایی پر از عصبانیت که سعی میکرد کنترلش کند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آدو، این کارِ تو بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدورینا چشمهایش را بالا آورد؛ در نگاهش ترسی کودکانه بود، همراه با قطرات ریزِ اشکی که به برقِ باران میدرخشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من نمیخواستم اینجوری بشه. فقط میخواستم به تو کمک کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر لحظهای مکث کرد. عصبانیت در نگاهش لرزید و بعد، آهی کوتاه کشید و دستش را روی صورتش کشید؛ حرکتی که نشان میداد بیشتر نگران اوست تا ناراحت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آدو، من میدونم نیتت خوبه، ولی این کارها خطرناکه؛ هم برای خودت، هم برای بقیه. خواهش میکنم دیگه این کار رو نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدورینا با سری پایینافتاده جواب داد و در میان پردهی باران، با قدمهای کوچک از ما دور شد. پسر به سمت من برگشت. حالتش نرمتر شده بود، انگار با رفتنِ خواهرش بخشی از تنش هم فروکش کرده باشد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خیلی معذرت میخوام، آسیب ندیدید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دامن گِلیام نگاه کردم که سنگین شده بود و به پایم چسبیده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نه، چیز مهمی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بخارِ آن در هوا سرد میشد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من آبدوس هستم. ما از روستای آسیاب اومدیم. خالهمون اهل همینجاست، شاید بشناسیدش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم یک لحظه مکث کرد. باد سرد از کنارمان عبور کرد و باران برای ثانیهای تندتر شد؛ انگار طبیعت به حرفش واکنش نشان میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ روستای آسیاب؟ ولی من شنیدم اونجا رو گارد تاریکی گرفته؛ کسی از مردمش زنده نمونده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت هفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتِ آبدوس، زیر نور لرزانِ مهتابِ پشت ابر، مغموم شد. نگاهش از چشمهایم فرار کرد و به تکهسنگی که با نوکِ چکمهاش هل میداد، پناهبرد. صدایش آرام بود، اما زخمی؛ زخمی از آنهایی که تا تَه قلب را میبُرند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بله، بیشتر مردم اسیر شدن. سربازها همهجا بودن؛ همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. ما از معدود خانوادههایی بودیم که تونستیم از دستشون فرار کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بادِ سردی میان حرفش پیچید، انگار خودِ تاریکی داشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داستان را تأیید میکرد. گِلهای خیس لابهلای موهایم چسبیده بود و گونهام از سرما میسوخت، اما در آن لحظه فقط غصهای را دیدم که در صدایش موج میزد. آهسته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ متأسفم، واقعاً.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او لبخندِ محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش بود تا شادی. در همان لحظه، صدای قدمهای تند روی گِل شنیده شد و «اماتا» از دلِ باران بیرون آمد. شنلِ تیرهاش در باد میرقصید و قطرات باران از لبهی آن سرازیر میشد. با مهربانی نگاهی به آبدوس انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ عزیزم، تازه از راه رسیدید. بیا بریم یکم استراحت کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس نگاهش روی من افتاد و چشمانش گرد شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اوه، امیتیس! این چه وضعیّه، دختر؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز دهانم باز نشده بود جواب بدهم که آبدوس نفسِ کوتاهی کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ کارِ آدوریناست؛ باز گاری را بلند کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اماتا با همان نگرانیِ مادرانه سری تکان داد و رو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اوه، ببخشید آمی. بیا بریم خانه یکم گرم بشی. این سرما آدم را به گریه میندازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کمرنگی زدم، انگشتانم از شدت سرما بیحس شده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ممنونم، ولی لازم نیست. باید برگردم؛ مامان را که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میشناسید، الان احتمالاً نگران شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد ناگهان شدیدتر وزید و نورِ کمرنگِ عصر رو به خاموشی رفت. اماتا نگاهی به آسمانِ تاریک انداخت؛ گویی چیزی در دلِ شب را میپایید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آره، روزهای سختیه. سلام من رو بهش برسون و بگو خواهرم رو پیدا کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان دادم. داشتم از بینشان رد میشدم که صدای او دوباره مرا متوقف کرد. لحنش جدیتر و گرمتر شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ عزیزم، هوا خیلی تاریکه. لطفاً تا خونه همراهیشون کن، آبدوس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهانم را بازکردم که بگویم لازم نیست، اما اماتا سریع دستش را جلوی صورتم تکان داد؛ با همان حالتِ قاطعانهی مادرهایی که «نه» نمیشنوند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بحث نکن. بهخاطر وروجکِ ما دیرت شده. این تاریکی امن نیست؛ تنهایی رفتن صلاح نیست. آبدوس باهات میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس چوبِ بلندی را از گاری کشید؛ یک چوبِ قدیمی که انتهایش جایِ گازهای سوخته داشت، انگار زمانی مشعل بوده. فانوسِ نیمهروشن را به دستِ آبدوس داد و خودش با قدمهایی آرام در باران محو شد. من و آبدوس تنها ماندیم. سکوت میانمان مثل مِه سردی که روی زمین کشیده بود،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرامآرام جای گرفت. او فانوس را کمی بالا گرفت؛ نور لرزانش روی صورتِ خیسش افتاد. راه افتادیم. چند دقیقهای فقط صدای چکچکِ باران، صدای لرزشِ فانوس و قدمهایی شنیده میشد که هر لحظه در گِل فرو میرفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت هشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند قدم در سکوت گذشت. باد، نور فانوس را مثل شعلهای خسته تکان میداد. نتوانستم طاقت بیاورم؛ کنجکاوی مثل داغی زیر پوستم میخزید. با کمی احتیاط، آرام پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میتونم یک سؤال بپرسم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبدوس بدون اینکه حتی سرش را برگرداند، با لحنی خونسرد اما کمی خسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میخوای دربارهی گاردتاریکی بپرسی؟ اینکه چطور فرار کردیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس در سینهام حبسشد. متعجب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آره، ولی از کجا فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانههای پهنش در شنل خیسش بالا و پایین شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ از وقتی رسیدیم اینجا، همه همین رو میپرسن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آهان» کوتاهی گفتم، اماقبل از اینکه حرفی اضافه کنم، خودش ادامه داد. سرش هنوز پایین بود و فانوس در دستش،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سایهای کشیده از ما روی زمینِ گلآلود میانداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چند هفته پیش خبر رسید آرسکون سقوط کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسم را که گفت، انگار هوا یک درجه سردتر شد. آرسکون؛ پناهگاهِ جنگجویان پیر در دل کوه، آنجایی که همیشه میگفتند دیوارهایش حتی از نفسِ تاریکیهم نمیترسد. آبدوس آهسته ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اون روستا فقط یک آبادی با ما فاصله داشت. وقتی خبر رسید، همه یخ زدن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناباوری به آبدوس نگاهکردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ جنگجوهای آرسکون آدمهایمعمولی نبودن؛ نسلها از کوه دفاع کرده بودن! شکست خوردنشون ترس رو مثل مه، در دل مردم انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را کوتاه به من انداخت. نور فانوس روی صورتش لرزید و اندوه را عمیقتر نشان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آرسکون فقط دو روز با ما فاصله داشت. مردم به تکاپو افتادن؛ هر کسی میخواست قبل از اینکه گاردتاریکی برسه، زن و بچهاش رو برداره و فرار کنه. اما هیچکس نمیدونست تاریکی فقط پیشروی نمیکنه؛ با هر روستایی که میبلعه، قویتر میشه و غذای تاریکی، ترسِ مردم هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد سردی میان حرفش پیچید و فانوس را برای لحظهای تقریباً

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاموش کرد. سایهی ما روی زمین لرزید؛ و من حسکردم چیزی در دلِ شب، آنسوی درختان خشک، گوش ایستاده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت نهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشید؛ انگار میخواست زخمی قدیمی را دوباره باز کند. لحظهای سکوتکرد و بعد با صدایی گرفته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اون شب، ما هم مثل خیلیهای دیگه فکر میکردیم هنوز دو روز وقت داریم تا روستا رو ترک کنیم. با همین خیال، نصف وسایلمون رو جمع کردیم و خسته به خواب رفتیم. نمیدونم چند ساعت گذشته بود که از سرمایی غیرعادی بیدار شدم؛ سرمایی که انگار از استخوانهام بالا میآمد. صدای همهمهای از بیرون میاومد؛ صدایی که بیشتر شبیه زمزمهی باد میان شاخههای خشک بود تا صدای آدمها! از پنجره بیرون رو نگاه کردم. اول فقط سایه دیدم، اما بعد فهمیدم سایه نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترسی که آبدوس آن لحظه کشیده بود، با تار و پود بدنم حس کردم و ضربان قلبم شدت گرفت. مکث کرد و با صدای لرزان ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چندین شبح با ردای بلند و سیاه در تاریکی حرکت میکردن؛ نه، حرکت نمیکردن، انگار در هوا میلغزیدن. رداهاشون در باد تکون میخورد و کلاههای بلندشون چهرههاشون رو کاملاً

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنهان کرده بود. هیچ صورتی دیده نمیشد؛ فقط سیاهی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمهای ریزشده سعی میکردم اشباحی را که آبدوس توصیف میکرد، در ذهنم ترسیم کنم. او ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ قلبم انقدر تند میزد که فکر میکردم صداش همه رو بیدار میکنه. آرام خانوادهام رو بیدار کردم و بیصدا نشونشون دادم بیرون چه خبر هست. آدورینا از همه بیشتر ترسیده بود؛ دستهاش میلرزید و حتی جرئت نمیکرد به پنجره نزدیک شود. بیصدا از درِ پشتی خانه بیرون رفتیم و با تمام توان به سمت جنگل دویدیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صورتم نگاه کرد و با حالتی که انگار داشت اتفاقات را جلوی چشمش میدید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اما وقتی به جایی امن رسیدیم، تازه فهمیدیم بیشتر وسایلمون در خانه جا مونده. همان چند چیز هم تمام دارایی زندگیمون بود. پدرم گفت باید برگرده. نمیتونستم اجازه بدهم بره؛ اگه اون میرفت، شاید هیچوقت برنمیگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام وجود حسِ آن موقعِ آبدوس را لمس کردم؛ حسی شبیه به وقتی که فهمیدم پدرم دیگر برنمیگردد! او ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ با هزار اصرار و بهانه راضیش کردم همونجا بمونه و من برگردم. وقتی دوباره به نزدیکی روستا رسیدم، دیدم تعداد آن اشباح بیشتر شده. میان کوچههای تاریک، مثل لکههای زندهی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاریکی در دلِ شب حرکت میکردن. مردم روستا رو جمع کرده بودن؛ همه رو در یک خط نشونده بودن. چیزی که وحشتناکتر از هر چیز دیگهای بود، چهرههاشون بود. هیچ احساسی در آنها نبود؛ نه ترس، نه خشم، نه حتی امید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کرد و با ناراحتی ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ انگار روحشون رو از بدنشون بیرون کشیده بودن؛ فقط بدنهایی نشسته باقی مونده بود. به خودم اومدم و سریع به سمت خونهمون دویدم. هرچه مونده بود جمع کردم و روی گاری ریختم، اما حرکت دادن اون گاری بزرگ بدون جلب توجه کار سادهای نبود. از پشت دیوار خانه سرک کشیدم تا اطراف رو نگاه کنم. یکی از اونها درست روبهروی من ایستاده بود، کمی دورتر. اگر خودم ندیده بودم، شاید هرگز باور نمیکردم! چهره نداشت. زیر اون شنل سیاه، چیزی جز تودهای از دودِ تاریک نبود؛ دودی که آرام و بیصدا میچرخید، انگار که تاریکی خودش زیر اون ردا نفس میکشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت دهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسهای آبدوس نامنظمبود؛ گویی اتفاقات همین چند لحظه پیش رخ داده باشد. بازتاب آن اتفاقات را در چشمانش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدیدم؛ او با صدایی که هنوز از شدتِ ترس میلرزید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ همینطور یواشکی از پشت دیوار نگاهشون میکردم. جرئت تکون خوردن هم نداشتم. یکدفعه دیدم چند نفر از اشباح، پسربچهای رو کشونکشون میبرن. پسرک تقلا میکرد، گریه میکرد و پاهاش رو روی زمین میکشید؛ انگار میخواست به هر چیزی چنگ بزنه تا جلوتر نره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه مکث کرد و مغموم و سرخورده ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_داشتن اون رو سمت یکی از همون اشباح میبردن، اما این یکی فرق میکرد؛ از بقیه بلندتر بود. رداش سنگینتر روی زمین کشیده میشد و اطرافش تاریکتر به نظر میرسید؛ انگار خودِ شب دورش جمع شده باشه. همونجا فهمیدم باید فرماندهشون باشه. دلم میخواست بدوم جلو و نجاتش بدم، اما حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غمی که در چشمهای آبدوس بود، به قلبِ من هم سرایت کرد و قطرهاشکی از گوشهی چشمم چکید. آبدوس مکث کرد و با صدایی لرزان ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ وقتی پسر رو جلوش نگه داشتن، اون شبح آرام دو طرف شنلش رو بالا آورد. شنل مثل دو بالِ سیاه دور صورتِ پسر بسته شد و بعد، فقط دود دیده میشد. دودی غلیظ و سیاه میون صورتِ پسر و تاریکیِ زیر شنل شروع به پیچیدن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل موجودی زنده بالا میرفت و پایین میاومد؛ انگار چیزی رو از درونش بیرون میکشید. گریهی پسر کمکم ضعیف شد و بعد خاموش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یخ زدنِ خون در رگهایم را حس کردم؛ انگار در آن لحظه، صدای زوزهی گرگهای جنگل هم نزدیکتر به گوشم میرسید و ترس را بیشتر بر دلم میانداخت. در سکوت به آبدوس گوش میدادم. او ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چند لحظه بعد شنل کنار رفت. پسرک بیرون اومد، اما دیگه همون بچه نبود؛ چشمهاش خالی بود، کاملاً خالی. نه اشکی میریخت، نه ترسی داشت، نه حتی نگاهی به اطراف میانداخت. فقط آروم ایستاده بود، درست مثل بقیهی مردمِ روستا. همون لحظه سرمای عجیبی تو تمام بدنم دوید. چیزی که دیدم، از هر کابوسی بدتر بود. چند دقیقه طول کشید تا دوباره بتونم حرکت کنم. وقتی به خودم اومدم، آهسته از میونِ خونهها دور زدم. کمی دورتر از گاری، هیزمهای خشک پیدا کردم و آتشی بزرگ روشن کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی آبدوس داشت داستان فرارش را تعریف میکرد، در دل به شجاعتش غبطه خوردم و با اشتیاق به ادامهی سخنانش گوش سپردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ شعلهها ناگهان تو تاریکی بالا رفتن و نورِ سرخی میانِ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوچهها پخش شد. اشباح به سمت آتش حرکت کردن. همون لحظه از فرصت استفاده کردم، گاری رو کشیدم و تا جایی که میتونستم بیصدا از روستا دور شدم. وقتی به خانوادهام رسیدم، دیگه حتی جرئت نداشتم پشتِ سرم رو نگاه کنم. بعد هم به سمت اینجا راه افتادیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چشمهای ناراحتش نگاه کردم و آرام گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ متأسفم که مجبور شدی چنین چیزی رو تجربه کنی، اما به نظرت اون اشباح با مردم چه کار میکردن که اینطوری بیاحساس میشدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبدوس لحظهای به زمین خیره شد؛ انگار دوباره همان صحنهها را در ذهنش میدید. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خیلی بهش فکر کردم، اما هیچ جوابی پیدا نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد سرش را بالا آورد و با نگرانی به چشمهایم نگاه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ روستای ما فاصلهی زیادی با اینجا نداره. ما اومدیم که مردم رو خبر کنیم؛ یا فرار کنن، یا قبل از رسیدن اونها راهی پیدا کنن. لطفاً مراقب خودت و خانوادهات باش و برای روز مبادا چند وسیلهی ضروری جمع کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهسته سر تکان دادم. احساس میکردم استرس مثل باری سنگین روی سینهام نشسته است. اگر آبدوس راست میگفت، با هر روستایی که سقوط میکرد، قدرت گارد تاریکی بیشتر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میشد و آنها خیلی زود به اینجا هم میرسیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت یازدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیکِ درِ خانه که شدم، صدای درهمِ دو نفر از لای درِ چوبی بیرون میریخت. مادرجون با لحنی پر از اندوه و ایمان میگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ باید براشون میگفتی نورا؛ بچهها حق دارند بدونن پدرشون با چه هدفی رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان جواب داد،در حالی که صدایش میلرزید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بس کنید مادرجون! من نمیخوام بچههام هم مثل بیژن قربانیِ یک افسانه بشن. اونن داستان فقط یک افسانههست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرجون آرام گفت، اما در چشمانش برقی از یقین بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ همیشه اسطورهها از دلِ افسانهها سر برمیارن، دخترم. آدمی با امید زنده است، نه با ترس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان لبهایش را از حرص گاز گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ امیتیس هیچوقت اینقدر دیر نکرده بود. بوژان هم رفت دنبالش و هنوز نیومده. نکنه بلایی سرشون اومده باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مادرجون نرم شد، مثلِ صدای نسیمی بر برف:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ دلت رو سیاه نکن، الان میان. فقط یادت باشه، بهخاطرِ بیژن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هم که شده، نذار سایهی دلخوری روی دلِ بچهها بمونه. اون داستان، میراثِ خودتونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان نفسنفس میزد؛ شنلِ خاکستریاش را برداشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من چی میگم خانجون، شما چی میگید؟! دیگه نمیتونم، خودم میرم دنبالشون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان لحظه، در باز شد. سرمای شب توی اتاق خزید. من ایستاده بودم، لباسهایم گِلآلود و تنم میلرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با چشمانی اشکآلود صدا زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آخ، اومدی مادر! دلم هزار راه رفت؛ کجا بودی تا اینوقتِ شب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز نفسم جا نیفتاده بود که نگاهش روی لباسهایم قفل شد. صدایش بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ این چه سر و وضعیه؟ چی شده آمی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت دوازدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اعصابی خردشدهاز چیزهایی که دمِ در شنیده بودم، نفس بلندی کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ داستانش مفصله، تعریف میکنم؛ ولی قبل از اون، این شمایی که باید حرف بزنی، مامان. جریان این «داستان آبا و اجدادی»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیه که بابا به خاطرش ما رو ترک کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان خواست چیزی بگوید، انکار کند، اما دستم را بالا آوردم و حرفش را بریدم. همان لحظه در دوباره باز شد و بوژان، نفسنفسزنان، وارد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اه، تو اینجایی؟ دو ساعته همهجا رو دنبالت میگردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیحوصله سری برایش تکان دادم و بدون اینکه نگاهم را از مامان بگیرم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ انکار نکن! حرفای تو و مادرجون رو شنیدم. این حق من و بوژانه که بدونیم پدرمون برای چی تنهامون گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان دلخور نگاهی به مادرجون انداخت؛ مادرجون هم سرش را پایین انداخت و مشتش را روی دامنش فشار داد. مامان رو به من کرد و این بار صدایش خستهتر بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خیلی خب، اول برو لباست رو عوض کن، الان سرما میخوری. بعد با هم حرف میزنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی محو کردم، اما چیزی نگفتم. از پلهٔ کوتاه بالا رفتم، لباسهای خیس و گِلآلودم را عوض کردم و با یک پیراهن گرم و جورابهای ضخیم به پایین برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان و مادرجون زیر کرسی نشسته بودند. نور زرد چراغ صورتهایشان را نیمهروشن کرده بود و بخار چای از روی استکانها بالا میرفت. هر دو عمیق در فکر فرو رفته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روبهرویشان نشستم، پاهایم را زیر کرسی جمع کردم و نگاهی حقبهجانب به هر دویشان انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خب، من سراپا گوشم. بفرمایید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوژان که تازه داشت میفهمید فضا چقدر سنگین است، ابروهایش را بالا برد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میشه یکی به منم بگه چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و رو به او گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ منم دارم همینو میپرسم، برادرجان. میخوام بدونم چرا بعد از این همه سال هنوز هیچکدوممون نمیدونیم پدرمون برای چی ما رو ترک کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوتی کوتاه روی اتاق افتاد؛ فقط صدای جیکجیک آرام بخاری و وزش باد پشت پنجره میآمد. نگاه من و بوژان، هر دو، محکم روی صورت مامان و مادرجون قفل شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت سیزدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرجون آهی کشید و دستش را آرام به گردنش برد. از زیر یقهٔ لباسش، **کلیدینقرهای** را که به زنجیری قدیمی آویزان بود بیرون کشید. لرزش خفیف انگشتانش وقتی کلید را در قفل صندوقچه فرو میکرد، به چشم میآمد. صندوقچه از جنس چوب تیره بود و رویش را **مخمل قرمز** پوشانده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بود؛ آنقدر کهنه که انگار سالهاست هیچکس جرئت نکرده بهش دست بزند. قفل با صدای نرم و خفهای باز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرجون آرام درِ صندوقچه را بلند کرد و **کتاب قدیمی و نیمهقطوری** را بیرون آورد؛ کتابی که وزنش انگار از عمرش سنگینتر بود. آن را روی کرسی گذاشت. صفحههایش مثل برگهای خشک پاییز، **کاهی و موجدار** بودند؛ اما چیزی که ضربان قلبم را تند کرد، **جلد کتاب** بود. از دور آهنی به نظر میرسید، اما وقتی دستم را رویش گذاشتم، سنگینی آهن را نداشت؛ نه سردی فلز، نه زبری سنگ. حسی میان هر دو و هیچکدام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی جلد، **گردنبندی قدیمی** حک شده بود؛ پلاکی گرد که در مرکز آن **سنگی سفید و چندضلعی** میدرخشید. دور سنگ، یک حلقهٔ فلزی قرار داشت و در چهار جهت آن چهار نماد حک شده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب ـ خاک ـ آتش ـ باد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانم چرا، اما انگار این نمادها چشم داشتند و نگاهم میکردند. دست دراز کردم و پلاک برجستهٔ روی جلد را لمس کردم. همان لحظه حس عجیبی از نوک انگشتانم بالا رفت؛ مثل برق، اما بدون درد؛ مثل سرمای یخ، اما بدون سوز بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصویری کوتاه و تیز در ذهنم جرقه زد: **قلعهای عظیم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوشیده در مه، با برجهایی که به آسمان چنگ میزدند.** نفس بریدم و سریع دستم را عقب کشیدم. بوژان هم که کنارم نشسته بود، با چشمهای گرد خیره به نقوش جلد مانده بود. کتاب، کتابی نبود که بشود از کنارشبیتفاوت گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدیمی بود، اما نه مثل کتابهای تاریخی؛ **قدیمی مثل افسانهها، مثل چیزهایی که قدمتشان قبل از آدمهاست.** بوژان با صدایی که بیشتر شبیه زمزمهبود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ عجب کتاب عجیبیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت چهاردهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به مامان انداختم. ساکت و نگران، خیره به کتاب روی کرسی مانده بود؛ انگار نگاهش به جایی دورتر از اتاق میرفت. لبم را با زبان تر کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خب این کتاب چه ربطی به رفتن بابا داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه طول کشید تا جواب بدهد. وقتی حرف زد، صدایش ضعیفتر از همیشهبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ همونطور که میدونید، من و پدرتون عموزادهایم. این کتاب میراث خانوادگی ماست. صدها ساله که نسل به نسل بین خانوادهمون میچرخه و همیشه به فرزند بزرگ خانواده میرسه. چون مادرجون فرزند بزرگ بوده، این کتاب هم پیش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی کوتاه به جلد کتاب انداخت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ رسم اینه که داستان این کتاب، برای همهی اعضای خانواده تعریف بشه ؛ حتی بچههای کوچکتر. اجدادمون میگفتن داستانش واقعی بوده. اما خیلیها در طول سالها دنبال حقیقتش رفتن و دست خالی برگشتن ، از اون به بعد کمکم گفتن این فقط یه افسانهست؛ افسانهای که قراره به ما امید بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی مکث کرد. انگار ادامه دادن برایش سخت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ پدرتون هم از همونهایی بود که باور داشت داستان واقعیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش تار شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بعد از به دنیا اومدن بوژان وقتی تاریکی کمکم نیمی از سرزمینها رو گرفت و قحطی همهجا پخش شد، دیگه نتونست بیتفاوت بمونه. میگفت باید راهی باشه ، باید چارهای پیدا کرد. نه فقط برای خودش ، برای همه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ با اینکه من هزار بار مخالفت کردم یک روز وسایلش رو جمع کرد و رفت. گفت باید دنبال چیزی بره که فکر میکنه حقیقت داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظهای سکوت کرد و بعد آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ چند ماه گذشت و هیچ خبری ازش نشد. در همین مدت تاریکی هر روز بیشتر پیشروی میکرد و ما هم هر روز ناامیدتر میشدیم. کمکم مطمئن شدیم پدرتون به دست گارد تاریکی افتاده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ از همون روز با خودم عهد کردم دیگه هیچوقت دربارهی این داستان با شما حرف نزنم ؛ میترسیدم شما رو هم از دست بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکهایش اجازه نداد بیشتر حرف بزند. از جایش بلند شد و بیآنکه به کسی نگاه کند، به سمت آشپزخانه رفت.سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.اشک در چشمهایم جمع شد. مگر در این کتاب چه چیزی نوشته شده ؛ که پدر حاضر شد به خاطرش ما را ترک کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را به مادرجون دوختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من میخوام این داستان رو بشنوم میخوام بدونم چی توش هست که پدر ما رو به خاطرش تنها گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه مادرجون آرام روی کتاب افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت پانزدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمِ اشک چشمهای مادرجون را پوشاند. صدایش آرام و خسته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بود؛ صدای کسی که سالها باری سنگین را به دوش کشیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ من پیرتر از اونم که بخوام این داستان رو با جزئیات براتون تعریف کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش روی کتاب لغزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ این کتاب قرار بوده بعد از من به پدرتون برسه، و از پدرتون به تو، امیتیس. از امروزبه بعد، این کتاب امانت دست توئه. با برادرت بخونیدش. امیدوارم با خوندنش، پدرتون رو درک کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد با زحمت از زیر کرسی بلند شد. قامتش کمی خم شده بود و قدمهایش آرام و سنگین بود. لنگانلنگان به سمت آشپزخانه رفت. صدای آهستهٔ دلداری دادنهایش به مامان از میان دیوارها میآمد و قلبم را بیشتر فشار میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتاب را برداشتم و میان خودم و بوژان گرفتم. وزنش روی دستهایم سنگینی میکرد؛ انگار فقط کاغذ نبود، انگار سالها سرنوشت در آن جمع شده بود. آرام جلدش را باز کردم. صفحهٔ اول با خطی کهنه و کشیده نوشته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمانی که خورشید برای نخستینبار بر زمین تابید،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شعلهای از قلبش جدا شد و در اعماق خاک فرو افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شعله به دختری بدل شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که تنش از خاک،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش از آتش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و روحش از فروغ جاودان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او را **آذرمیرا** نامیدند؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاسبانآتشهای ابدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که هرگزخاموش نمیشوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم بیاختیار در سینهام حبس شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند خط پایینتر، در مقدمهٔ کتاب نوشته شده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این کتاب نزد نوادگان الههٔ باد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ بانو مهپَر، استادِ آخرین نگهبان ـ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به امانت سپرده میشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این روایت، از زبانخود بانوی فروغ ابدی،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آذرمیرا، نقل شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خواندن عبارت **«نوادگان الههٔ باد»** ناخودآگاه نگاهم به بوژان گره خورد. او هم به من خیره مانده بود؛ چشمانش پر از سؤال و ناباوری. لبهایش تکان خورد و حرفی را که در ذهن هر دوی ما بود، به زبان آورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ الههٔ باد؟ آمی، مگه این کتاب میراثما نیست؟ یعنی ما نوادگان الههٔ باد هستیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سؤالش مثل ضربهای آرام اما عمیق، در دل شب فرود آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت شانزدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سؤال بوژان هنوزدر هوا مانده بود که مامان و مادرجون دوباره زیر کرسی برگشتند. رو به مادرجون کردم و همان سؤال را تکرار کردم. مادرجون شانهای بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ والا، من هم درست نمیدونم. فقط یادمه وقتی بچه بودم چند بار از پدر و مادرم شنیدم که چند نسل قبل از ما انگار کمی از جادو و اینجور چیزها سر در میآوردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان دادم. هنوز ذهنم درگیر همان جملهٔ «نوادگان الههٔ باد» بود که صدای مامان رشتهٔ فکرم را برید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ راستی نگفتی چرا اینقدر دیر کردی؟ چرا لباست اینقدر گِلیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کف دست به پیشانیام زدم. تازه یاد حرفهای آبدوس افتادم که از شدت فکر و خیال کاملاً از ذهنم پریده بود. شروع کردم تعریف کردن؛ از مسیر برگشت، از حرفهای آبدوس، از گارد تاریکی و خطری که ممکن بود به اینجا برسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه بیشتر میگفتم، نگرانی در چهرهٔ مامان و مادرجون عمیقتر میشد. وقتی حرفهایم تمام شد، بوژان بیهیچ حرفی از جا بلند شد و به حیاط رفت تا **گاری کوچکمان** را بیاورد. من و مامان و مادرجون هم شروع به جمع کردن چیزهای ضروری کردیم؛ نان خشک، کمی لباس، چند ظرف

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوچک و هرچه به درد راه میخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در میان شلوغیِ جمع کردن وسایل، مامان کیسهای گرد با بندی بلند به طرفم گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اینو برای تولدت دوخته بودم، ولی فکر کنم الان بیشتر به کارت بیاد. میتونی وسایلت رو توش بذاری. این بند رو که بکشی، درش بسته میشه. این بند بلند هم برای اینه که بندازیش روی شونهات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیسه، یا همان کیف، را گرفتم و به صورت نگرانش نگاه کردم. میدانستم تقصیری ندارد. حالا میفهمیدم چرا سالها دربارهٔ آن داستان سکوت کرده بود. تاوان عظیمی برای آن کتاب پرداخته بود؛ آرام گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ممنون مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد جلو رفتم و بغلش کردم. لحظهای بعد فهمیدم بغلش از همیشه محکمتر شده است؛ انگار میترسید اگر رهایم کند، دیگر هرگز نتواند دوباره مرا در آغوش بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت هفدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتاب را برداشتمتا بگذارمش داخل کیفی که مامان برایم دوخته بود. لحظهٔ آخر، ناگهان نظرم عوض شد؛ تصمیم گرفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

**گردنبند روی کتاب** را به گردن بیندازم. گردنبند را از روی جلد برداشتم. فلزش زیر انگشتانم سرد بود، انگار مدتها منتظر همین لحظه مانده بود. بندش را دور گردنم انداختم و قفل کوچک پشتش را بستم. بعد کتاب را آرام داخل کیف گذاشتم. سرم را داخل صندوق بردم تا ببینم چیز دیگری نمانده باشد. چشمم افتاد به **خنجر پدر**؛ خنجری کوچک با دستهای که با سنگهای آبی و سفید تزئین شده بود و قلافی که هنوز بوی چرم کهنه میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنجر را هم برداشتم؛ برای چند لحظه در دست نگهاش داشتم و بعد آن را هم کنار کتاب، داخل کیف گذاشتم. انگار با این کار، تکهای از پدر را با خودم برمیداشتم. به سمت مامان و مادرجون برگشتم. با کمک بوژان، وسایل را داخل گاری گذاشتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچکس چیزی نمیگفت؛ سکوتی سنگین روی خانه افتاده بود، انگار هرکدام در ذهنشان داشتند با چیزی خداحافظی میکردند. شام را هم در همان سکوت خوردیم. لقمهها بیمزه شده بودند. بعد، مثل همیشه، دور هم زیر کرسی دراز کشیدیم؛ اما اینبار گرمای کرسی هم نتوانست آن سردی عجیبی را که در دلهایمان افتاده بود، آب کند. کمکم چشمهایم سنگین شد و خواب مرا برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیمهشب با **احساس سرمای شدید** و صدای همهمهی مامان و مادرجون بیدار شدم. اول فکر کردم زغال کرسی خاموش شده، ولی وقتی چشمهایم را باز کردم، نفسم بند آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

**اشباح تاریکی** با همان شمایلی که آبدوس برایم تعریف کرده بود، داخل خانه در حال پرواز بودند. تودههایی از دود سیاه، کشیده و پیچخورده، با لبههایی که در هوا مثل شعلههای وارونه موج میخوردند. با دیدنشان ترس مثل تیغ توی دلم فرو رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گلویشان صداهای عجیبی بیرون میآمد؛ نه کاملاً شبیه حرف زدن بود، نه غرّش! چندین صدا روی هم میافتاد، انگار **چندین جادوگر با هم ورد میخواندند**. زمزمههای نامفهوم، کشیده و سنگین. به خودم که آمدم، احساس کردم کسی از پشت، قوزک پایم را گرفته است. یکی از همان اشباح، مثل سایهای چسبناک، مرا روی زمین میکشید. حصیر زیر تنم میسوخت و سوزِ سرمای زمین از میان لباسهایم بالا میرفت. لحظهٔ آخر، قبل از اینکه از کیفم دور شوم، با تمام توان دست دراز کردم و دستهاش را چنگ زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدانستم چرا، ولی حس میکردم اگر کیف را از دست بدهم، انگار همه چیز را از دست دادهام. سرم را برگرداندم. مامان و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرجون را دیدم که با تمام قدرت دارند مقاومت میکنند؛ دستهایشان را به پایهٔ کرسی و چارچوب در چنگ زده بودند و اشباح، مثل باد سیاه، سعی میکردند آنها را از جا بکنند. بوژان هم هرچه فحش و ناسزا بلد بود نثارشان میکرد؛ صدایش از ترس میلرزید، ولی ولکن نبود. ما را کشانکشان از خانه بیرون بردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت مرکز روستا میکشاندند؛ هر جا پایشان به زمین میرسید، خاک زیرشان یخ میبست و یک لایه برف نازک روی زمین مینشست. هوا بهشدت سرد شده بود و نفسم بهصورت بخار جلوی دهانم بالا میرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمکم مه غلیظی همهجا را میگرفت؛ مهی سرد و سنگین که بوی نم و چیزی مثل دود سوخته میداد. از ترس و سرما به خودم میلرزیدم و دندانهایم بیاختیار به هم میخورد. وقتی به مرکز روستا رسیدیم، تازه فهمیدیم این بلا فقط سر ما نیامده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بقیهٔ مردم هم دقیقاً در همین وضعیت بودند؛ گاریها شکسته و واژگون شده بودند. دبههای چوبی و کیسههای غلهٔ پاره روی زمین پخش بود. بچهها گریه میکردند و زنها جیغ میزدند. مردهایی که هنوز کامل گرفتار نشده بودند، با چوب و بیل و مشتهای خالی مقاومت میکردند. فریادها در مه گم میشد و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیجواب میماند. بالای سر همهشان اشباح تاریکی میچرخیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه خشمگین، نه شتابزده، بلکه آرام، مطمئن و سرد. انگار این صحنه را بارها دیده بودند؛ انگار میدانستند که امشب، شبِ شکستنِ یک روستاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت هجدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشباحی که ما را آورده بودند، بیهیچ مکثی ما را به سمت جمعیتی هل دادند که وسط میدان روی زانو افتاده بودند. خاک زیر زانوهایشان یخ بستهو مه مثل پتویی خفهکننده روی سر همه افتاده بود. چندین شبح دیگر دورشان میچرخیدند؛ پیچان و بیقرار، مثل دودهایی که در باد جهت عوض میکنند، اما اینبار بادی در کار نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در میان شلوغی، چشمم به خانوادهی اماتا و آبدوس افتاد. مامان و اماتا همین که همدیگر را دیدند، از میان مه و هراس خودشان را به هم رساندند و محکم در آغوش فرو رفتند. شانههایشان میلرزید. صدایی از گریهشان بیرون نمیآمد؛ اشکها بیصدا میریختند، انگار حتی گریه هم جرئت بلند شدن نداشت. کنار اماتا زنی نشسته بود که خیلی شبیه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش بود و در آغوش مردی قدبلند گریه میکرد. حدس زدم آن زن، مادرِ آدورینا و آبدوس باشد و آن مرد هم پدرشان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبدوس، در حالی که آدورینا را محکم در آغوش گرفته بود، نگاهم کرد. در چشمهایش چیزی موج میزد که فقط غم نبود؛ شرمندگی، خشم، و شاید ترسی که نمیخواست نشان دهد. نگاهش که به من رسید، بغضم ترکید. اشکها بیاختیار روی صورتم دویدند و در سرمای هوا یخ بستند. بوژان کنارم زانو زد و بهتزده نگاهم میکرد، انگار هنوز باورش نمیشد چه بلایی سرمان آمده. چرخیدم طرف مادرجون و قلبم یکدفعه فرو ریخت؛ لبهایش سفید شده بود، مردمک چشمهایش تند و ریز میپرید و دستش میلرزید. حالش اصلاً خوب نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله خودم را کنارش رساندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ مادرجون! مادرجون! صدای منو میشنوین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با شنیدن صدای من، هراسان خودش را رساند و از طرف دیگر مادرجون را گرفت. اماتا که بطری آبی در دست داشت، آن را به مامان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ یککم بهش آب بدین، شاید بهتر بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بطری را گرفتم و آرام جلوی دهان مادرجون گذاشتم. چند جرعه آب خورد و بعد نفسش کمی منظمتر شد. رنگش هنوز پریده بود، اما انگار یکذره بهتر شده بود. مرد قدبلند ـ همان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که فکر کردم پدر آبدوس باشد ـ زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اینطوری نمیشه؛ باید از دستشون فرار کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اماتا رو به او گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آخه چی میگی ایرج؟ یک نگاه به اطراف بنداز؛ کاملاً محاصرهمون کردن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن شبیه اماتا ـ احتمالاً خواهرش ـ با صدای لرزان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ خواهر، نمیتونیم دست روی دست بذاریم. حداقل باید بچههامون رو نجاتبدیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اماتا با غمی سنگین به او نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میدونم آپامه، منم نگرانم، ولی الان کاری از دستمون برنمیآد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان لحظه، یکی از اشباح با حرکتی تند از بالای سرمان گذشت. موجی از سرما مثل تیغهای نامرئی از میان جمعیت رد شد. بچهها جیغ زدند. چند مرد با خشم از جا پریدند و با چوب و بیل به هوا کوبیدند، اما ضربهشان به چیزینخورد و بعد، با تکانی ناگهانی، انگار نیرویی سرد به سینهشان کوبیده باشد، یکییکی روی زمین افتادند. من، با کیف فشرده در دست، فقط میلرزیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه فقط از سرما، از اینکه حس میکردمچیزی بزرگتر، چیزی هولناکتر، درست پشت مه منتظرمان است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت نوزدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مه سرد، مثل لایهای خفهکننده روی میدان نشسته بود و نفس کشیدن را سخت میکرد. اشباح تاریکی بالای سر جمعیت میچرخیدند؛ گاهیپایین میآمدند، گاهی دوباره در مه حل میشدند. هر بار که یکی از آنها نزدیک میشد، موجی از سرما میان مردممیدوید و صدای گریهی بچهها بلندتر میشد. مامان بعد از لحظهای فکر کردن، آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ تا وقتی سرگرم گشتن بقیهی روستا هستن، باید حواسشون رو پرت کنیم و فرار کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش آرام بود، اما آن آرامش از جنس تصمیم بود، نه اطمینان. اماتا با کلافگی اطراف را نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ نمیبینیشون؟ اصلاً معلوم نیست چه موجوداتی هستن! چطور میخوای حواسشون رو پرت کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبدوس کمی جلو آمد. صدایش آنقدر پایین بود که مجبور شدیم خم شویم تا بشنویم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ با آتش! اون دفعه دیدم از آتش بدشون میآد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اماتا با ناامیدی پوفی کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ شما هم برای خودتون حرف میزنید! الان این وسط، بین اینهمه آدم، چوب و چخماق از کجا پیدا کنیم؟ تازه اگر هم پیدا کردیم، چطور آتیش درست کنیم که حواس اونها پرت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرجون، که هنوز رنگ به صورتش برنگشته بود اما نگاهش دوباره هوشیار شده بود، آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ اینقدر آیهی یأس نخون دخترم؛ بالاخره باید کاری بکنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش ضعیف بود، اما در آن چیزی بود که همه را ساکت کرد؛ همان سرسختی قدیمی که همیشه پشت حرفهایش مینشست. اماتا درمانده نگاهی به اطراف انداخت. مردم فشرده کنار هم نشسته بودند؛ شانهها به هم چسبیده، سرها پایین، چشمها پر از وحشت بود. مه بین بدنها میلغزید و اشباح بالای سرمان میچرخیدند. من هم شروع به نگاه کردن میان جمعیت کردم؛ زیر پاها، میان چین لباسها، میان سبدها و کیسههایی که در آشوب روی زمین افتاده بودند. همان موقع چیزی برق زد. برای لحظهای فکر کردم خیالاتی شدهام. دوباره نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میان گِل و خاک یخزده، دو تکه سنگ چخماق افتاده بود. قلبم تند کوبید؛ انگار ناگهان چیزی در تاریکی چشمک زده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شدم.مردم آنقدر فشرده نشسته بودند که مجبور شدم شانهها را کناربزنم و دستم را از میان پاهایشان رد کنم. انگشتانم سنگها را لمسکردند؛ سرد و زبر بودند. برداشتمشان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سر بلند کردم، نفسهایم تند شده بود. سنگها را جلوی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان گرفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ ایناها! پیدا کردم؛ سنگ چخماق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای لحظهای همه خیره ماندند. چشمهای مرد قدبلند ـ ایرج، پدر آبدوس ـ برق زد. لبخند کوتاهی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آفرین دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد سرش را کمی جلو آورد و با نگاهی تیز اطراف را پایید. صدایش را پایین آورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ به جای چوب،میتونیم از پارچهی لباس استفاده کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ فقط باید نقشه بکشیم که چطور حواس این موجودات رو پرت کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارت بیستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آپامه با نگاهی متفکر رو به شوهرش کرد و آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ میتونیم کمی اونطرفتر، نزدیکتر به اشباح آتش درست کنیم. اونجا تو دیدشون نیستیم، ولی فاصله هم زیاد نیست. اگه حرف آبدوس درست باشه، آتیش باعث میشه محاصره رو بشکنن. فقط باید سریع عمل کنیمو بعد، از بینشون رد بشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه با سر تأیید کردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یواشیواش، بیآنکه توجه اشباح را جلب کنیم، به سمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنطرف حرکت کردیم. از لایهی زیرین دامنم تکهای پارچه پاره کردم و به اماتا دادم که داشت پارچهها را روی هم میچید. ایرجخان، آبدوس و بوژان دور و بر را میپاییدند تا مبادا شبحی متوجه ما شود. نفسهایمان در سرمای هوا دیده میشد و هر صدای خشخشِ پا لرزه به جانمان میانداخت. سرانجام با هزار زحمت، آتش را روشن کردیم. وقتی پارچهها شعله گرفتند، زبانههای نارنجیِ کوچک در مه سرد پیچیدند. با اشارهی مامان، شروع کردیم به سروصدا کردن. اشباح فوراً واکنش نشان دادند؛ چندتایشان بیوقفه به سمت آتش چرخیدند و همانطور که آبدوس گفته بود، صدای غرش سردی از درونشان آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محاصره شکسته شد؛ فریاد و هرجومرج بالا گرفت. از فرصت استفاده کردیم و بیصدا، در میان جمعیت پریشان، شروع به حرکت کردیم. میان فریادها و نور لرزان آتش، خودمان را بیرون کشیدیم و از میان کوچههای تاریک به سمت خروجی روستا دویدیم. ایرجخان چند چوب شعلهور از آتش برداشت تا اگر شبحی سر راهمان سبز شد، بتوانیم دفاع کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار، حس رهایی در هوا پیچیده بود، اما ناگهان صدای جیغی از پشت سر همهمان را میخکوب کرد. صدای آدورینا بود. برگشتم؛ دست کوچک او در چنگ یکی از اشباح

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بود. دود سیاهی به شکل بازو او را گرفته و بالا میکشید. آبدوس و بوژان فوراً چوبهای آتشگرفته را بلند کردند و جلو رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما پیش از آنکه حرکتی کنند، صدایی از دهان آن شبح بیرون آمد؛ صدایی که نه زمینی بود و نه انسانی؛ انگار چند نفر با هم، با لحنی کشیده و فلزی صحبت میکردند. به **زبان خودمان** گفتند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ برگردید، وگرنه این دختر قربانی میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آپامه با ناله روی زمین افتاد و اسم دخترش را صدا زد. ایرجخان چوب آتشگرفته را محکم گرفته بود، ولی از شوک و خشم میلرزید. هیچکس نمیدانست باید چه کند. همان لحظه حس کردم چیزی بازوی مرا با شدتی ناگهانی به عقب کشید. نفس در سینهام حبس شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از اشباح بازویم را گرفته بود. به دستش نگاه کردم؛ چیزی نبود جز تودهای از دود سیاه که به شکل دست درآمده بود. با تماسش، پوست بازویم فوراً یخ زد؛ سرمایی تند، مثل رفتنِ آبِ یخ در رگهایم جاری شد. شبحی که آدورینا را در چنگ داشت، صدایش را دوباره بلند کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️