دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان تخیلی فانتزی شبی در رویا اثر امیراحمد محمدی فرد

رمان شبی در رویا

  • زبان فارسی
  • 7.5K 👁
  • 38 ❤️
  • 70 💬

خلاصه رمان تخیلی شبی در رویا

در جهانی که باران دیگر زندگی‌بخش نیست، بلکه قاتل مرگباریست که آهسته جهان را می‌بلعد، سه غریبه در مرز جنون و امید به هم می‌پیوندند. دنور، سربازی که سال‌هاست در جستجوی رَدی گمشده از فرزندانش است؛ الکسیا، شکارچی و جنگاوری با شوخ‌طبعی تلخ و گذشته‌ای تاریک؛ و ارینا، دختری که رازها را نه در خاطرات، که در خون خود حمل می‌کند. آنها در طول سفر مرگبار خود با ویرانه‌‌یِ شهرهای نفرین‌شده، باران رادیواکتیو که پوست را می‌سوزاند و موجوداتی که نباید وجود داشته باشند یعنی ماهی‌های سخن‌گو با دندان‌های تیز، مارمولک‌های غول‌پیکر که اعداد مرموز را فریاد می‌زنند، و سایه‌هایی که در مه حرکت می‌کنند مواجه می‌شوند. اما این اتفاق، تنها یک جنگ برای بقا نیست؛ سفری است به قلب تاریکیِ حقیقتی که سال‌ها قبل دفن شد. آزمایشگاه‌های مخفی که در آن مرز بین انسان و هیولا محو شده، یادداشت‌های یک دانشمند دیوانه که پروژه‌ای شیطانی را فاش می‌کند، و رازی خانوادگی که مانند زخمی کهنه می‌میرد. همه و همه آنها را به سمتی می‌کشانند که نمی‌خواهند بروند. در این راه، وفاداری آزموده می‌شود، خیانت شکلی جدید می‌گیرد، و هر انتخابی بهایی خونین دارد. رمان شبی در رویا قصهٔ جست‌وجوی امید در جهانی است که آن را فراموش کرده؛ داستان انتخاب‌های غیرممکن، رازهایی که بهتر بود هرگز فاش نشوند، و تلاش برای یافتن نور هرچند کم‌فروغِ حقیقت در تاریکیِ مطلق. آیا حقیقت رهایی‌بخش است، یا نفرینی بدتر از مرگ؟

قسمتی از متن رمان شبی در رویا

- قبل از ترک اونجا من چندتا پرونده که مربوط به آزمایشاتشون بود پیدا کردم، پروندههایی که مربوط به من، تو و بقیه اعضای خانواده بود.
لحظهای سکوت میکند، سپس میگوید:
- داخل یکی از اون پروندهها یه نوار سیاهرنگ بود که برای ضبط فیلم ازش استفاده میکردن. وقتی اون رو وارد دستگاه کردم چیزهای زیادی دیدم. از آزمایشهای موفق و ناموفقی که روی قربانیهاشون میکردن تا هر کثافتکاری دیگه. توی همه اونها پدرمون رو میدیدم. یه مرد قدبلند با لباس، شلوار و کفشهای سیاه و موهای تراشیده شده. اون مثل یه ربات قاتل دستورات رو اجرا میکرد، هر کسی رو که میگفتن بکشه میکشت، هر طوری که دلش میخواست قربانیها رو شکنجه میکرد... .
بزاق دهانش را به پایین قورت میدهد و میگوید:
- وقتی مشخصات روی پرونده رو خوندم متوجه شدم که پدر و مادر واقعیم بعد از به دنیا اومدنم به قتل رسیدن! توسط کسی که تمام مدت اون رو پدر خودم میدونستم! نه تنها من بلکه هزارتای دیگه شبیه به من و تو بودن که بعد از تولد والدین واقعیشون رو از دست داده بودن!
حرفهایش به مانند پتکی مغزم را متلاشی میکند، نمیتوانم باور کنم. تمام این مدت گمان میکردم شخص خشن و دیوانهای که یک قاتل روانی بوده پدرم است.
طلبکارانه نگاهی به او میاندازم و میگویم:
- الان داری این رو بهم میگی؟! چرا همونجا چیزی بهم نگفتی؟!
- گفتش فایدهای نداشت!
مدتی در فکر فرو میروم، سپس نگاهی به پای چپش که در حین فرار از آن مکان زخمی شده بود میاندازم و میگویم:
- یعنی چی که فایدهای نداشت تو خودت گفتی که... وایسا ببینم، اونجا موقع فرار... کسی که فکر میکردم پدرمون هست رو تو کشتی؟! یعنی توسط اون مبتلاها و افرادش... .
به نشانه تایید حرفم سرش را به بالا و پایین تکان میدهد و میگوید:
- آره، چارهای نداشتم. اگه این کار رو نمیکردم الان هیچ کدوممون زنده نبودیم. اون از قبل برنامهریزی کرده بود تا بعد از خروج از اونجا طبق دستوری که بهش داده شده کار ما رو هم یکسره کنه!
دهانم را باز میکنم تا معترضانه چیزی بگویم اما با طنین انداختن غرش کامیون نظامی، سپس تیراندازی و جیغهای حشرهمانند از این کار منصرف و به تقلید از الکسیا پشت نفربر زردرنگی که کلمه ارتش روی بدنه بزرگ آن حک شده است پناه میگیرم.
با صدایی آمیخته به نگرانی میگویم:
- چه خبر شده؟
الکسیا محتاطانه سرش را بالا میبرد و از پشت بدنه نفربر به اطرافش نگاهی میاندازد.
وقتی به تقلید از او این کار را انجام میدهم صدای انفجار بزرگی در گوشهایم طنینانداز میشود، سپس کامیون بزرگ مشکیرنگی را میبینم که سپر جلوی آن با سرعتی زیاد محکم به داخل بدنه مغازه بستنیفروشی که چند متر از ما فاصله دارد برخود میکند و سر جایش متوقف میشود.
پس از مدتی کوتاه نزدیک به آن حشرات غولپیکر و بزرگی پدیدار میشوند و برخی از آنها در حالی که به مانند انسان روی پاهایشان ایستادهاند و مسلسل بزرگی به دست دارند آرامآرام به درب عقب کامیون نظامی نزدیک میشوند.
ناباورانه و در حالی که نگاهم روی آنها قفل شده است خطاب به الکسیا میگویم:
- تو هم میبینی؟ انگار بعضیهاشون رفتار انسانی دارن!
الکسیا با صدای تردیدآمیزی میگوید:
- آره اما فکر نکنم رفتارشون به انسان عاقل و معمولی شبیه باشه، باید... .
ناگهان صدای انفجار گلوله، سپس داد و فریاد و جیغهای حشرهمانند حرفش را قطع و توجه هر دویمان را به خود جلب میکند.
یکی از حشرات با سرعت زمین میافتد و در حالی که با کف دستهای دراز و چنکالمانندش بخشی از صورتش را گرفته است بریدهبریده میگوید:
- انسانِ لعن...تی... شلیک... ک... رد... به من... .
حشرهای دیگر مسلسلش را با سرعت به طرف بدنه کامیون نشانه میگیرد و بدون اتلاف وقت به سمت آن شلیک میکند اما به محض تمام شدن گلولههایش او نیز با ضرب گلوله نقش زمین میشود.
حشراتی که توانایی سخن گفتن ندارند کنترل خود را از دست میدهند، وحشیانه با دهانهای چنگکشکلشان به کامیون حملهور میشوند و بیتوجه به زخم گلوله سعی میکنند تا وارد آن شوند تا کسی که از داخل کامیون مشغول تیراندازی هست را تکهپاره کنند.
ناگهان در حین آسیب زدن به در و پنجرهها و به محض ورودشان کامیون با انفجار گوشخراشی منهدم میشود موج انفجار حشرات مسلسل به دستی که نزدیک به آن ایستاده بودند را محکم به عقب پرتاب میکند.
اجساد در حال سوختن یا دست و پاهای خونین و تکهتکه شده حشراتی که وارد کامیون شده بودند در دور و اطراف آن پخش و پلا میشود و خون سیاهرنگ غلیظ دور و اطراف اجساد را نقاشی میکند.
حشرات مسلسل به دست به آرامی از کف زمین بلند میشوند، عدهای دستانشان را به سر یا صورت عنکبوتمانندشان نزدیک میکنند و نگاهشان را روی آتش و دود غلیظی که از کامیون به بالا سرازیر شده است قفل میکنند.
ناگهان یکی از آنها با دقت به کامیون آتشگرفته و پنجره مغازه مقابلشان نگاهی میاندازد و در حالی که با بیدقتی همراه دیگر همنوعانش به پنجرههای مغازه تیراندازی میکند میگوید:
- انسان! تسلیم شد! وگرنه... .
دوباره تعداد زیادی گلوله به نزدیکی او و افرادش شلیک میشود و آنها را وادار میکند تا هر یک پشت ماشین، راهبند یا تانک فرسودهای پناه بگیرند.
کنجکاوانه از دور نگاهی به مغازه میاندازم و میگویم:
- اونها به کی دارن شلیک میکنن؟ تا حالا ندیده بودم که بتونن حرف بزنن! اصلاً... اصلاً چطوری میتونن مثل انسان بایستن و اسلحه به دست بگیرن؟ شاید بهتر باشه که... .
الکسیا به آرامی و بیآنکه توجهشان را به خود جلب کند با چند قدم کوتاه از پشت نفربر خارج میشود و کنار راهبند نسبتاً بزرگی که تاکسی خرد شده و خزهزدهای نزدیک به آن قرار دارد پناه میگیرد.
سپس به آرامی و در حالی که با علامت دست از من میخواهد تا او را همراهی کنم میگوید:
- خب قراره بفهمیم.
مضطربانه نگاهی به حشرات انداختم و کنجکاوانه خطاب به الکسیا گفتم:
- هِی میخوایی چیکار کنی؟
الکسیا بیتوجه به سوالم میگوید:
- فقط همراهم بیا برادر، به زودی خودت متوجه میشی.
با قدمهای آرامی او را از پشت سر دنبال میکنم، نزدیک به او و پشت سنگر و مسلسل بزرگی که به توپ ضد هوایی شباهت دارد روی پاهایم میایستم، کلت کمریام را از پشت شلوارم بیرون میکشم، محتاطانه با بالا آوردن سرم نگاهی به حشرات میاندازم و میگویم:
- فک نکنم درگیر شدن با اونها عاقلانه باشه، به نظرم باید تا فرصت داریم و ما رو ندیدن از اینجا دور بشیم.
الکسیا با دقت شدیدی به حشرات و پنجرههای مغازه نگاهی میاندازد و میگوید:
- تا الان به جز تو و هیولاهایی که توی این شهر یا جاهای دیگه پرسه میزنن با انسانی که شبیه به خودمون باشه مواجه نشدم.
یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم:
- تو که زیاد اهل دلسوزی برای کسی نبودی، چی شده که الان... .
نگاه تمسخرآمیزی به من میاندازد و میگوید:
- کی از دلسوزی حرف زد؟ فکر کردی از روی دلسوزی میخوام کاری انجام بدم؟ خیلی وقته که دوره این حرفها گذشته.
کنجکاوانهتر از قبل به او نگاهی میاندازم و میگویم:
- پس، پس برای چی میخوایی باهاشون درگیر بشی؟
با علامت سر به مسلسهای کوچک و بزرگی که حشرات به دست گرفتهاند اشاره میکند و میگوید:
- هر وقت در رو به رومون باز میکنن باید از فرصتی که داریم به درستی استفاده کنیم دِنوِر. گلوله و اسلحه بیشتر یعنی زندگی طولانیتر.
چرا سادهلوحانه فکر کردم که او قصد دارد انسانی که جانش اکنون در معرض خطر است را نجات دهد؟! همان اول هم میدانستم که او اهل دلسوزی کردن برای دیگران نیست و فقط به منافعش فکر میکند.
نگاهی به بدنه دیوار مغازه و شیشههای شکسته شدهاش که توسط گلوله اسلحههای آن حشرات غولپیکر و عجیب آسیب دیدهاند میاندازم و میگویم:
- پس چه اون حشرات و چه حتی انسانی که الان توی اون مغازس همشون... .
سریع با خندهای تمسخرآمیز پاسخ میدهد:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان شبی در رویا
  • الی

    0

    جلد دوم نداره؟

    دیروز
  • Zaza

    0

    واقعا عالی بود خسته نباشید فقط تو جلد دوم از جمله دیوار و در خزه گرفته کمتر استفاده کن برای توضیح محیط 😊

    ۱ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود به خواننده گرامی. به خاطر تاخیر در پاسخ گویی عذر خواهی می کنم. خوش حالم که داستان به اندازه کافی براتون جذاب بوده. بابت خواندن اثرم ازتون سپاس گذارم و امیدوارم توی جلد بعدی هم همراهی تون رو داشته باشم. به زودی جلد دوم را هم منتشر می کنم.

    ۱ ماه پیش
  • ابوالفضل

    1

    رمان بسیار قشنگی بوداز این سبک رمان ها خوشم میاد نگارشت عالی بود فقط جلد دوم هم بزار بی زحمت واین که یکم هیجانی تر باشه وچیزای عجیب بیشتری وراز های بیشتری تورمانت بگنجان دمت گرم خداقوت مثل این سبک زیاد کار کن موفق میشس

    ۲ هفته پیش
  • امیراحمد

    0

    درود خدمت خوانده گرامی، بابت خواندن اثرم ازتون سپاس گذارم، خوش حالم که اثرم مورد رضایتون بوده و امیدوارم توی جلد بعدی هم همراهی تون رو داشته باشم. طبق درخواستون به این موارد هم توجه می کنم، جلد بعدی هیجانی تر و با راز های بیشتر خواهد بود. منون، شما هم همین طور( موفق باشین).

    ۲ هفته پیش
  • تیسراتیل

    1

    ممنون بابت رمان💐، فقط جلد دوم با همین نام منتشر میشه؟؟ امیدوارم برای جلد دوم زیاد مارو منتظر نزارید بنظرم اگه فاصله بین دو جلد زیاد باشه ادم اتفاقات داستان رو فراموش میکنه. براتون ارزوی موفقیت دارم 🌸🌱.

    ۳ هفته پیش
  • امیراحمد

    0

    درود خدمت خوانده گرامی. خواهش می کنم، بله جلد دوم و جلد های بعدی کلاً با همین نام منتشر می شن. با نظرتون در این باره موافقم و سعی ام رو می کنم که تا قبل از رفتن به سربازی جلد دوم را هم در سریع ترین زمان مکن منتشر کنم. منون، من هم همین طور( آرزوی موفقیت). اگر نقدی برای بهتر شدن اثرم داشتین بگین.

    ۳ هفته پیش
  • پناه

    0

    سلام جلد دومش کی میاد بیصبرانه منتظرم

    ۳ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود خدمت خواننده گرامی. در حال نوشتن جلد دوم هستم و به محض این که آماده بشه اون رو منتشر می کنم. فقط امیدوارم تا قبل از رفتن به سربازی بتونم جلد دوم رو آماده کنم، اگر نشد ان شالله بعد از اتمام سربازیم نوشتن جلد دوم رو ادامه می دم و در سریع ترین زمان ممکن منتشرش می کنم. نقدی بود بهم بگین.

    ۳ ماه پیش
  • پناه

    1

    انشالله بتونین قبل سربازی تون تمومش کنین خیلی قشنگیه رمانتون

    ۳ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود. ممنون، امیدوارم. سعی ام رو می کنم که تا قبل از رفتن به سربازی در سریع ترین زمان ممکن جلد دوم رو آماده و منتشر کنم.

    ۳ ماه پیش
  • زهره

    2

    سلام وقتتون بخیر من جز نویسندگان دنیای رمان هستم سوالی ازتون بابت رمان داشتم و چون نویسنده آقایی نمیشناسم اتفاقی رمان آفلاین تون رو مشاهده کردم امکانش هست یه راه ارتباطی بهم بگید تامن بتونم ازتون راجع به مسئله ای سوال کنم

    ۴ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود( سلام) خدمت نویسنده و خواننده گرامی. خب توی پیام رسانِ بله، *** یا سروش می تونین بهم پیام بدین و سوالتون رو بپرسین. توی *** هم عضو هستم اما به خاطر قطعی اینترنت و این موارد فیلاً *** برام بالا نمیاره.

    ۳ ماه پیش
  • زهره

    1

    یااینکه خودتون برام پیام بگذارید داخل نظرات رمان هام من پورصباغ هستم توی اپلیکیشن هم سرچ کنید اسم من و رمان هایم هست

    ۴ ماه پیش
  • خانم x

    1

    رمان خیلی خوبی بود واقعا موضوع جذابی داشت تکراری نبود عین بقیه. منتظر جلد دو هستیم 💫موفق باشید

    ۴ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود خدمت خواننده گرامی. بابت خواندن اثرم ازتون سپاس گذارم. خوش حالم که اثرم به اندازه کافی براتون جذاب بوده و امیدوارم جلد های بعدی هم مورد رضایتتون قرار بگیره. به زودی جلد دوم نوشته میشه . اگر نقدی برای بهتر شدن قلمم داشتین حتماً بهم بگین.

    ۴ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    رمانتون خیلی عالی هستش هیچ نقصی نداره و اینکه منتظر جلد دو هستم✨🩷

    ۴ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود خدمت خواننده گرامی. بابت خواندن اثرم ازتون سپاس گذارم. خوش حالم که اثرم به اندازه کافی براتون جذاب بوده و امیدوارم جلد های بعدی هم مورد رضایتتون قرار بگیره. به زودی جلد دوم نوشته میشه . اگر نقدی برای بهتر شدن قلمم داشتین حتماً بهم بگین.

    ۴ ماه پیش
  • Sh.D

    1

    سلام وقت بخیر رمان طوریه که بعد پایانش حتما جلد دومش رو هم باید خوند؟

    ۴ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود خدمت خواننده گرامی. ممنون، وقت شما هم بخیر باشه. خب، یه جورایی آره. جلد دوم به زودی و سر زمان مناسب نوشته می شه. اگر نقد یا نظری برای بهتر شدن اثرم داشتین حتماً بهم بگین.

    ۴ ماه پیش
  • Sh.D

    0

    ممنون از پاسخگوییتون مطالعش کردم حتما نظرمو راجب رمانتون به اشتراک میزارم

    ۴ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود. خواهش می کنم، وظیفست. باشه، بی صبرانه منتظر نقد تون برای بهتر شدن قلمم هستم.

    ۴ ماه پیش
  • مهی

    1

    به عنوان کسی که رمان های زیادی خوندم و خیلی روی انتخاب رمان حساس شدم که رمان های جالبی که ارزش وقت گذاشتن رو دارن بخونم اعتراف میکنم که رمان به شدت قشنگیه و قلم نویسنده هم خیلی قوی و خوبه و بی صبرانه منتظر جلد دوم هستم

    ۵ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود خدمت خواننده گرامی. بابت خواندن اثرم ازتون سپاس گذارم. خوش حالم که اثرم به اندازه کافی براتون جذاب بوده و امیدوارم جلد های بعدی هم مورد رضایتتون قرار بگیره. هر نقد، ایده یا نظری برای بهتر شدن داستان و قلمم داشتین حتماً بهم بگین.

    ۵ ماه پیش
  • مهرناز

    0

    بی صبرانه منتظر جلد دوم هستم امیدوارم هرچه زودتر جلد دومش بیاد❤️

    ۵ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    خوش حالم که اثرم به اندازه کافی براتون جذاب بوده. ان شالله جلد دوم در حین یا بعد از سربازیم نوشته و آماده میشه. به محض آماده شدن جلد دوم، اون رو منتشر می کنم.

    ۵ ماه پیش
  • مهرناز

    0

    جالب بود ممنون از نویسنده رمان هم تخیلی هم ترسناک هیجانی ممنون امیدوارم موفق مفید باشید❤️✨

    ۵ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود خدمت خواننده گرامی. بابت خواندن اثرم ازتون سپاس گذارم. امیدوارم جلد های بعدی هم مورد رضایتتون قرار بگیره. هر نقد، ایده یا نظری برای بهتر شدن داستان و قلمم داشتین حتماً بهم بگین.

    ۵ ماه پیش
  • یاسی

    0

    رمان تون خیلی عالی بودو بی صبرانه منتظر جلد ۲هستم میشه بگین ک کی منتشر میشه🌱

    ۵ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود( سلام) خدمت خواننده گرامی. بابت خواندن اثرم ازتون سپاس گذارم و امیدوارم از جلد های بعدی هم راضی باشین. ان شالله جلد بعدی بعد از اتمامِ سربازیم نوشته و منتشر میشه. البته سعی می کنم اگر بشه در حین سربازیم جلد بعدی را آماده کنم. اگر نقدی برای بهتر شدن اثر و قلمم داشتین حتماً بهم اطلاع بدین.

    ۵ ماه پیش
  • ...

    0

    خسته نباشی نویسنده عزیز💛

    ۵ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود. ممنون، شما هم همینطور( خسته نباشید). اگر نقد یا نظری در مورد اثرم داشتین حتماً بهم بگین.

    ۵ ماه پیش
  • مژگان

    0

    یکی بگه بهم که این رمان خیلی ترسناکه؟یا نه؟

    ۶ ماه پیش
  • امیراحمد

    0

    درود خدمت خواننده گرامی، در مورد ترسناک بودن زیاد نه، بیشتر یه داستانِ تخیلی هست. البته خودتون باید اثر را مطالعه کنین و درباره ترسناک یا ترسناک نبودنش نظرتون رو بگین. اگر نقدی داشتین حتماً بهم بگین.

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!