دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه چرخه‌ی دنیا اثر زینب چرم‌گر

رمان چرخه‌ی دنیا

  • زبان فارسی
  • 199 👁
  • 6 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان عاشقانه چرخه‌ی دنیا

صدف، دختری آرام و کتاب‌خوان، بعد از گرفتن بورسیه‌ی تحصیلی با مخالفت شدید پدرش مواجه می‌شود. پدر که هنوز از مرگ مرموز دختر دیگرش، ساحل، در ایتالیا به خود نیامده، از رفتن صدف می‌ترسد. اما صدف که برای آینده‌اش برنامه دارد، پدر را راضی می‌کند و راهی آلمان می‌شود. در فرانکفورت، صدف با چالش‌های جدیدی روبه‌رو می‌شود؛ از دوستی با کامیلای پرجنب‌وجوشش، تا آشنایی با مردی مرموز که او را بارها از خطر نجات می‌دهد. اما درهمین‌حین، رازهایی درباره‌ی مرگ ساحل کم‌کم آشکار می‌شود؛ رازهایی که صدف را به مسیر تاریکی از گذشته‌ی خواهرش می‌کشاند. عشق، خیانت، ازدواج صوری و ماجراهای یک باند مافیایی، صدف را درگیر معمایی می‌کند که نه‌تنها زندگی خودش، بلکه آرامش تمام خانواده‌اش را تهدید می‌کند. حالا او باید میان عشقی تازه، اعتماد به گذشته و حقیقتی که می‌تواند همه‌چیز را نابود کند، یکی را انتخاب کند…

قسمتی از متن رمان چرخه‌ی دنیا

به سمت خونه حرکت کردم. اول خریدها رو بردم داخل تا سرکی بکشم ببینم مامان در حال نباشه که کادوی من رو ببینه. خداروشکر نبود. وسایل رو به آشپزخانه بردم. سلیمه در حال سر زدن به غذاش بود و فهیمه سالاد درست می‌کرد. سلام کردم که هر دو جواب دادند. پرسیدم: «مامانم کجاست؟»
فهیمه گفت: «رفتن حمام.»
«آها!» گفتم و به سمت ماشین دویدم. سریع تابلو و کت و شلوار رو به اتاقم بردم و زیر تخت گذاشتم. لباسم رو با یک تاپ شلوارک لیمویی عوض کردم و به آشپزخانه رفتم. به سمت خریدها رفتم تا جابه‌جا کنم که فهیمه گفت: «من جابه‌جا می‌کنم.»
لبخندی زدم و گفتم: «نه عزیزم، شما از دیشب تا الان در حال کار بودی، خسته شدی. دستت درد نکنه. جابه‌جا کردن چند قلم جنس که کاری نداره.»
لبخندی زد و پشت میز نشست، مشغول درست کردن سالاد شد.
بعد از خوردن ناهار به اتاق رفتم تا برای مهمانی آماده شوم. آخرین مهمانی‌ای بود که احتمالاً در اون حضور داشتم و به خاطر من برپا شده بود، باید خوشگل می‌شدم. به حمام رفتم. بعد از گرفتن دوش، بیرون اومدم و موهایم رو که پایینش حالت داشت، مواد زدم تا فر بمونه. به سمت کمد لباس‌هام رفتم و پیراهن کوتاه عروسکی سرمه‌ای رنگم رو بیرون کشیدم.
یقه پیراهن ایستاده و استینش حلقه بود بالا تنه پیراهن ساتن سنگ دوزی
شده بود دامن عروسکیش ساده و پف دار بود .پوشیدمش رنگ تیرش با پوست سفیدم تضاد جالبی درست کرده بود.جلوی اینه ایستادم و شروع کردم به ارایش کردن .
چهره ام رو دوست داشتم ابرو های پر مشکی چشمای درشت خاکستری بینی متناسب و لبای کوچیک ولی گوشتی ،بعد زدن کرم و کانسیلرو....پشت چشم هام خط چشم نازکی کشیدم و به مژه های بلند و فِرم ریمل سرمه ای زدم و رژ لب قرمزم رو به لبام زدم به خودم نگاه کردم در کل خوب شده بودم کفشای پاشنه ده سانتیه سرمه ای رنگم که جلو باز بود رو پوشیدم و کار رو با زدن لاک سرمه ایم به پایان رسوندم .
پارت چهارم
ساعت هفت بود. از پله‌ها اومدم پایین و صدای مامان رو از آشپزخونه شنیدم. سمتش رفتم . مامان موهای هایلایت‌کرده‌ش رو خیلی قشنگ پشت سرش جمع کرده بود. پیرهنِ ماکسیِ یشمی‌رنگش، اندامِ باریکش رو قشنگ‌تر نشون می‌داد. بعد از اون ماجرای ساحل، این اولین بار بود که مامان رو با این سر و وضع می‌دیدم. با هیجان رفتم سمتش و دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم. وقتی برگشت و با اون نگاهِ مهربونش نگام کرد، دلم روشن شد. گفت:
«چه خوشگل شدی عزیزم.»
با خنده گفتم:
«به خوشگلیِ شما که نمی‌رسم!»
صدای بابا رو از پشت سرم شنیدم:
«اون که معلومه! هیچ‌کس خوشگل‌تر از خانومِ من نیست.»
برگشتم سمتش و با چشم‌های گرد شده گفتم:
«خیلی ممنون پدرِ گرام! یعنی من زشتم؟!»
بابا خندید و گفت:
«نه عزیزِ بابا! من گفتم خوشگل‌تر از مامانت نیست، نگفتم تو زشتی که.»
توی چشم‌های شیطونش نگاه کردم؛ معلوم بود بابا هم از دیدنِ حالِ خوبِ مامان حسابی کیف کرده. با شیطنت گفتم:
«باز داری نوشابه باز می‌کنی؟ باشه بابا جان، شما تعریف نکنی کی می‌خواد تعریف کنه!»
با صدای زنگ در، بحث رو رها کردم و سمت آیفون رفتم. چهره‌ی عمو بهراد توی دوربین بود. در رو باز کردم و ایستادم پشتِ درِ ورودی تا برسه. همین که رسید، پریدم جلوش و گفتم: «پخ!»
دستش رو نمایشی گذاشت روی قلبش و با لحنی که انگار واقعاً ترسیده، گفت:
«وای صدف! نمی‌گی از ترس زهره‌تَرک می‌شم؟»
بعد با خنده دستش رو برداشت و گفت:
«تو کی می‌خوای بزرگ شی آخه بچه؟»
خندیدم و گفتم:
«جنبه‌ی فان داشت! چیزی به ذهنم نرسید، گفتم اینو رو امتحان کنم.»
بهراد منو توی بغلش کشید و فشاری داد. بعد که از آغوشش رهام کرد، یه نگاهی به سر و وضعم انداخت، سوتی کشید و گفت:
«قصدِ جونِ کی رو کردی امشب، حوری‌خانوم؟!»
مشتی آروم زدم به بازوش و با خنده گفتم:
«بهررااد!»
صدای بابا حرفم رو قطع کرد:
«چند بار بهت بگم به اسم صداش نکن؟ چرا جلوی در نگه‌ش داشتی؟»
رو به بهراد کرد و گفت:
«سلام بهرادجان، بیا تو. اگه دستِ این وروجک باشه تا آخرِ شب همون دمِ در نگه‌مون می‌داره!»
با لحنی که سعی کردم دلخور به نظر بیام، گفتم:
«بابااا!»
بابا خندید:
«جانِ بابا! شوخی می‌کنم عزیزم، ولی خب... عمو صداش کن.»
بهراد که تا اون موقع ساکت بود، گفت:
«اول من سلام کنم، نمی‌ذارین که! خوبی خان‌داداش؟ بذار راحت باشه، من راضی‌ام به همون بهراد گفتنِش.»
بابا لبخندی زد:
«خوشحالم که انقدر صمیمی هستین.»
بعد دستش رو انداخت دورِ شونه‌ی بهراد و کمرِ من و سمتِ سالن هدایتمون کرد.
مامان برای استقبال ایستاده بود. با دیدن‌مون لبخندی زد. بهراد گفت:
«سلام زن‌داداش، خوبی؟ با زحمت‌های ما.»
مامان با چهره ای خندان گفت:
«سلام بهرادجان، مرسی. چه زحمتی؟ همیشه جات اینجاست.»
مامان، بهراد رو مثل پسرِ خودش دوست داشت. البته حق هم داشت؛ از شش‌سالگیِ بهراد هوایِ اون رو داشت. یادِ مادربزرگِ پدری‌ام افتادم که وقتی بهراد شش‌سالش بود و مامان من رو باردار بود، فوت کرد. پدربزرگِ پدری‌ام هم دو سال پیش از دست رفته بود و پدربزرگ و مادربزرگِ مادری‌ام هم چند سالی بود که دیگه نبودن. با یادآوری‌شون، ناخودآگاه بغضی توی گلوم نشست. چشم‌هام رو بستم و سعی کردم سریع اون حس رو پس بزنم. وقتی به خودم اومدم، دیدم همه روی مبل نشستیم.
مامان و بابا گرمِ صحبت با بهراد بودن. من چیزی متوجه نمی‌شدم. همه‌ش به این فکر می‌کردم که چقدر قراره دلم براشون تنگ بشه. تا قبلِ این، وقتی به بورسیه فکر می‌کردم، حواسم به سختی‌های دوری نبود. اما حالا که می‌دیدم این دو روزِ آخر رو به خاطرِ من مهمونی گرفتن، دلم نمی‌خواست با غصه‌ی من تلخ بشه.
فهیمه سینی شربت رو آورد. شربتِ پرتقال رو برداشتم و مشغولِ هم زدن شدم که بهراد چشمکی زد و گفت:
«چیه وروجک؟ ساکتی؟»
لبخندی زدم و گفتم:
«چی بگم؟ همیشه که نباید از در و دیوار برم بالا. یه بار خواستم خانوم باشم، ببین نمی‌ذاری!»
بهراد لبخندی زد و مامان گفت:
«والا اگه همین‌جور خانوم می‌موندی که عالی بود. ولی من که می‌شناسمت، مهمون‌ها که بیان، شیطنتت هم شروع می‌شه و خانوم‌بازی یادت می‌ره!»
هر سه‌تاشون زیرِ خنده زدن. دلم برای خنده‌هاشون هم تنگ می‌شد. این‌بار برخلافِ همیشه که اعتراض می‌کردم، فقط یه لبخندِ بغض‌دار زدم. زیر لب «ببخشید» گفتم و بلند شدم رفتم سمتِ اتاقم. درِ ایوان رو باز کردم تا هوایِ باغ بخوره توی صورتم و بتونم بغضم رو قورت بدم. نباید گریه می‌کردم و مامان و بابا رو از اینی که هستن، نگران‌تر و غمگین‌تر می‌کردم. من تصمیمم رو گرفته بودم؛ می‌خواستم برم. پس کنارِ خوبی‌هاش، باید سختی‌هاش رو هم می‌پذیرفتم. یادِ روزی افتادم که ساحل رو از دست دادیم... یادِ اون اتفاقی که براش افتاد، افسردگیِ مامان، سکوت و خودخوری‌های بابا... با یادآوریِ اون روزها اشکم سرازیر شد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان چرخه‌ی دنیا
هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!