پارت شصت و دوم :


باران، انگار فرهاد با تو کار داره!

باران عینک دودیش را دوباره روی چشم‌هایش زد:
«به فرهاد حق بده از دستت عصبانی باشه!»

از جیب پیراهن سفیدت پاکت سیگاری بیرون آوردی و دنبال فندک جیب شلوارت گشتی:
«آره. همه وکیل و وصی زندگی گوه منن! همین فرهاد دم گوشم هی وزوز میکرد یلدا افسردگی مطلق گرفته و هر لحظه ممکنه خودشو به کشتن بده. تو که شاهد بودی، بابام سرخود به عموم زن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • bi bi

    1

    امان عزیزم چقد سختی کشیده

    ۹ ماه پیش
کپی شد!