زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت شصت و دوم :
باران، انگار فرهاد با تو کار داره!
باران عینک دودیش را دوباره روی چشمهایش زد:
«به فرهاد حق بده از دستت عصبانی باشه!»
از جیب پیراهن سفیدت پاکت سیگاری بیرون آوردی و دنبال فندک جیب شلوارت گشتی:
«آره. همه وکیل و وصی زندگی گوه منن! همین فرهاد دم گوشم هی وزوز میکرد یلدا افسردگی مطلق گرفته و هر لحظه ممکنه خودشو به کشتن بده. تو که شاهد بودی، بابام سرخود به عموم زن
لطفا صبر کنید...

bi bi
1امان عزیزم چقد سختی کشیده