زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت هفتاد و ششم :
با نفرت، لبخند دلقکوارى روى صورتم نشاندم.
چند جعبه را از پشت صندوق تاکسى برداشته و جلوى مغازه روى زمین گذاشتم.
دنبال دستهکلید درون کیفش مىگشتم.
جعبهها را یکىیکى از پلههاى خانه بالا بردم.
با احتیاط چندبار به در ضربه زدم. چند دقیقهاى طول کشید تا لای در خانه باز شود.
صورت رنگپریده چیمن حالم را بد کرد.
با دیدنم، لبخند گرمى صورتش را روشن کرد.
با سلامى وارد خ
لطفا صبر کنید...
