زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت هفتاد و نهم :
ویرایش:
آفرین دختر... آروم نفس بکش.
با دستمالی خیس، صورت سوزانم را پاک کرد:
«اولدوز، داداشی، چشمهاتو باز کن.»
به گوشهایم که صداها در آن زنگ میزد اعتماد نداشتم.
پلکهای لرزانم را به سختی باز کردم.
عماد با چشمان مهربان سالهای کودکیم بهم زل زده بود.
باور نمیکردم این موهای دو رنگ خاکستری و سیاه واقعی باشد.
من عماد را ماهها قبل از دست داده بودم.
لطفا صبر کنید...
