زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت شصت و هفتم :
ویرایش:
عماد هم از جنس بابای معتادم بود. بعد، مسئولیت تو و پدر معتادت روی شونههام افتاد. تو آزاری نداشتی؛ بیشتر شبیه بچهگربهٔ ولگردی بودی؛ اما بابات آینهٔ بابای خودم بود. بابام وقتی نئشه میشد، همهٔ اهل خونه رو به باد کتک و ناسزا میگرفت؛ اما پدر تو شاعر میشد و برات قصهها و غزلهای قدیمی میگفت. آخر و عاقبت بابای هر دوتامون قبرستون و تاریکی قبر بود.
با مرگ بچهم، تو
لطفا صبر کنید...
