پارت شصت و هفتم :

ویرایش:
عماد هم از جنس بابای معتادم بود. بعد، مسئولیت تو و پدر معتادت روی شونه‌هام افتاد. تو آزاری نداشتی؛ بیشتر شبیه بچه‌گربهٔ ولگردی بودی؛ اما بابات آینهٔ بابای خودم بود. بابام وقتی نئشه می‌شد، همهٔ اهل خونه رو به باد کتک و ناسزا می‌گرفت؛ اما پدر تو شاعر می‌شد و برات قصه‌ها و غزل‌های قدیمی می‌گفت. آخر و عاقبت بابای هر دوتامون قبرستون و تاریکی قبر بود.

با مرگ بچه‌م، تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!