زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت پنجاه و پنجم :
در هوای گرم تابستانی، دستکشهای نخی سفیدرنگی بر دست داشت.
وقتی چند قدم نزدیکتر آمد، پوست رنگپریده و چروکِ صورتش توی ذوقم زد.
باران به چابکی از روی صندلی بلند شد.
با چرب زبانی به مشتریش خوشامد گفت:
«گلی خانوم؟ خودتون چرا تشریف آوردید؟ یه زنگ میزدین، خودم میومدم منزل!»
زن عینک دودی سیاهش را از روی چشمش برداشت:
«یه ماهه که هرچی زنگ میزدم،
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

سوگند
2اول ممنون از رومان زیبای که نوشتید ولی چرا پارت امشب کوتاه بود🥺🥹