پارت پنجاه و پنجم :


در هوای گرم تابستانی، دستکش‌های نخی سفیدرنگی بر دست داشت.

وقتی چند قدم نزدیک‌تر آمد، پوست رنگ‌پریده و چروکِ صورتش توی ذوقم زد.

باران به چابکی از روی صندلی بلند شد.
با چرب زبانی به مشتریش‌ خوشامد گفت:
«گلی خانوم؟ خودتون چرا تشریف آوردید؟ یه زنگ می‌زدین، خودم میومدم منزل!»

زن عینک دودی سیاهش را از روی چشمش برداشت:
«یه ماهه که هرچی زنگ می‌زدم،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوگند

    2

    اول ممنون از رومان زیبای که نوشتید ولی چرا پارت امشب کوتاه بود🥺🥹

    ۹ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    6

    این خانوم کاردان چه پا قدمش سنگین بود..پارت زود تموم شد🙄🙄🙄🙄

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    2

    واقعا حرف دلمو زدی 😂😂

    ۹ ماه پیش
کپی شد!