زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت چهل و هشتم :
ویرایش:
حق داشتی تمام زندگی گذشتهات را میان گرد و غبار رها کنی.
توان باز کردن کمد و دیدن لباسها و خاطرات زندگی گذشتهات را نداشتم. شاید هم از دانستن رازهایت وحشت داشتم.
در اتاق را روی گذشته و خاطرات تلخت بستم.
آنقدر از اتفاقات روز خسته بودم که همانجا روی کاناپه، در انتظار برگشتت، به خواب رفتم.
خواب روزی را دیدم که لباس زردی با گلهای ریز بهاری پوشیده بو
لطفا صبر کنید...
