پارت چهل و هشتم :

ویرایش:
حق داشتی تمام زندگی گذشته‌ات را میان گرد و غبار رها کنی.
توان باز کردن کمد و دیدن لباس‌ها و خاطرات زندگی گذشته‌ات را نداشتم. شاید هم از دانستن رازهایت وحشت داشتم.
در اتاق را روی گذشته و خاطرات تلخت بستم.

آن‌قدر از اتفاقات روز خسته بودم که همان‌جا روی کاناپه، در انتظار برگشتت، به خواب رفتم.
خواب روزی را دیدم که لباس زردی با گل‌های ریز بهاری پوشیده بو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!