پارت پنجاه و ششم :


زن دستی به موهای زردش کشید و گفت: «رنگ سیاه می‌ذارم. چند روزه دیگه سالگرد پسرم ایمانه. نمی‌خوام روح بچم در عذاب باشه.»

باران زیرلب زمزمه کرد: «خدا رحمتش کنه.» و مشغول مخلوط کردن رنگ و اکسیدان شد.

با شنیدن اسم ایمان، تمام وجودم یخ زد. گلی خانم، مادر ایمان و نامادری امان بود.

مثل مرغ سرکنده، بی‌قرار دور گاز بالا و پایین می‌پریدم. به نقش گل روی فنجان قهوه خیره شد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • bi bi

    1

    آخی عزیزم باران بیچاره هم خیلی بدبختی کشیده

    ۹ ماه پیش
  • سوگند

    2

    عالی بود مرسی

    ۹ ماه پیش
  • شهد

    2

    خوبه کم کم داره رازها برملا می شود

    ۹ ماه پیش
کپی شد!