زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت پنجاه و ششم :
زن دستی به موهای زردش کشید و گفت: «رنگ سیاه میذارم. چند روزه دیگه سالگرد پسرم ایمانه. نمیخوام روح بچم در عذاب باشه.»
باران زیرلب زمزمه کرد: «خدا رحمتش کنه.» و مشغول مخلوط کردن رنگ و اکسیدان شد.
با شنیدن اسم ایمان، تمام وجودم یخ زد. گلی خانم، مادر ایمان و نامادری امان بود.
مثل مرغ سرکنده، بیقرار دور گاز بالا و پایین میپریدم. به نقش گل روی فنجان قهوه خیره شد
لطفا صبر کنید...

bi bi
1آخی عزیزم باران بیچاره هم خیلی بدبختی کشیده