زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت پنجاه :
ویرایش:
با کمرویی به داخل فروشگاه رفتم. دخترخانم زیبایی با زبانی چرب و نرم، لباس را با قیمتی منصفانه به من فروخت.
کیک کوچکی شبیه کلبهٔ جنگلی دلم را برد.
کیک را برای ساعت هفت شب سفارش دادم تا با پیک موتوری به دم خانه بفرستند.
با دستهای پُر از بستههای خرید و میوه به خانه بازگشتم.
وقتی به سرِ خیابان محل زندگیم رسیدم، با دیدن ماشین پلیس پشت درِ خانه، نف
لطفا صبر کنید...
