زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت پنجاه و نهم :
حوصلهٔ جر و بحث کردن با رانندهٔ عصبی را نداشتم. از پلههای باریک به سختی بالا رفتم. دنبال آرایشیبهداشتی در پاساژ نیمهخلوت گشتم.
نگاهی به زیورآلات مصنوعی و عروسکهای زیبای خرس قرمز ولنتاین انداختم. درب شیشهای را به جلو هل دادم. مرد جوانی با موهای طلایی پشت پیشخوان، سرش درون موبایل بود.
با دیدنم، لبخندی گشاد صورتش را روشن کرد:
«بفرمایید، خوش آمدید.»
کا

لطفا صبر کنید...

bi bi
0انقد زود؟؟