پارت پنجاه و نهم :


حوصلهٔ جر و بحث کردن با رانندهٔ عصبی را نداشتم. از پله‌های باریک به سختی بالا رفتم. دنبال آرایشی‌بهداشتی در پاساژ نیمه‌خلوت گشتم.
نگاهی به زیورآلات مصنوعی و عروسک‌های زیبای خرس قرمز ولنتاین انداختم. درب شیشه‌ای را به جلو هل دادم. مرد جوانی با موهای طلایی پشت پیشخوان، سرش درون موبایل بود.

با دیدنم، لبخندی گشاد صورتش را روشن کرد:
«بفرمایید، خوش آمدید.»

کا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • bi bi

    0

    انقد زود؟؟

    ۹ ماه پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    🫢

    ۹ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    اِاِاِاِ....نگفتم؟؟؟؟

    ۹ ماه پیش
کپی شد!