پارت سی و دوم :
با هر قدم، سنگینی روز بر شانههایش بیشتر میشد. انگار هوا هم تصمیم گرفته بود شریک این خستگی باشد. وقتی در را بست، صدا مثل چیزی خفه شد؛ سکوت خانه آمد جلو و بیهوا او را در خودش بلعید.
- مامان؟ کجایی؟
صدا در راهرو چرخ خورد؛ از دیوار رد شد و به خودش برگشت. پاسخی نیامد. مهوان همانطور که کفشهایش را درمیآورد، کیفش را در آویز رها کرد.
نگاهش سمت آشپزخانه چرخید. خانه بیروح بود. ا
لطفا صبر کنید...

فخری
1سپاس فراوان حنانه جان مرسی از رمان خوبت قلمت ماندگار عزیزم 💞💞