پارت سی و دوم :

با هر قدم، سنگینی روز بر شانه‌هایش بیشتر می‌شد. انگار هوا هم تصمیم گرفته بود شریک این خستگی باشد. وقتی در را بست، صدا مثل چیزی خفه شد؛ سکوت خانه آمد جلو و بی‌هوا او را در خودش بلعید.
- مامان؟ کجایی؟
صدا در راهرو چرخ خورد؛ از دیوار رد شد و به خودش برگشت. پاسخی نیامد. مهوان همان‌طور که کفش‌هایش را درمی‌آورد، ‌کیفش را در آویز رها کرد.
نگاهش سمت آشپزخانه چرخید. خانه بی‌روح بود. ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    سپاس فراوان حنانه جان مرسی از رمان خوبت قلمت ماندگار عزیزم 💞💞

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطی

    0

    خاطراتی که وقتی زیر و رو میشود مانند شیمیایی که زده میشود همه چیز را خراب میکند..*** ها خس خس میکند اشک ها جاری میشود و همه چیز سالها می ماند وفراموش نمیشود

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️