پارت سی و سوم :

اگر کسی از من بپرسد شبیه‌ترین تصویر عمرم چیست، نه کوه را می‌گویم، نه اسب و نه حتی پدر با لباس نظام. حیاط خانۀ خان‌باجی را در روزهای مهمانی می‌گویم. آن روزها که مهمانی زنانه در اندرونی به پا بود. مهمانی‌هایی که میزبان برای برگزاری‌اش بونه نمی‌خواست؛ فقط دل خوش می‌خواست که روزها بود سیری از آن را هم نداشتیم.
آخرین مهمانی‌اش را خوب یادم مانده. به بونۀ بازگشت شویش از موصل. ارباب هنوØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جان خسته نباشی گلم عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطی

    0

    اینقدر واقعی است که انگار گذشته دوباره تکرار میشود.وچه سخت است درد را دوباره کشیدن

    ۱۰ ماه پیش
  • محیا

    2

    پیوند گذشته و حال خیلی باحال کرده داستانو.

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️