پارت سی و هشتم :
سکوت مثل پارچهای خیس افتاد روی اتاق. من و چاوان دیگر همدیگر را نگاه نمیکردیم؛ نه از خجالت، نه از ترس؛ از اینکه هر دو فهمیده بودیم چیزی بینمان شکسته که دیگر با بازیهای کنار حوض درست نمیشود. نفسم سنگین بود و انگشتانم بیاختیار ملحفه را چنگ میزد؛ انگار اگر رهایش میکردم، دوباره تب برمیگشت و مرا با خودش میبرد وسط همان جنگل.
ـ پس یعنی همهچی همینجا تموم نمیشه. میخوای عÙ
لطفا صبر کنید...

فاطی
1چه چیزی در کمین است..راه بی راهه است و ما نمیدانیم چه چیزی در انتظارمان است..باید رفتو شنید و لمس کرد ولی تاوانش سخت خواهد بود