پارت سی و هشتم :

سکوت مثل پارچه‌ای خیس افتاد روی اتاق. من و چاوان دیگر همدیگر را نگاه نمی‌کردیم؛ نه از خجالت، نه از ترس؛ از این‌که هر دو فهمیده بودیم چیزی بینمان شکسته که دیگر با بازی‌های کنار حوض درست نمی‌شود. نفسم سنگین بود و انگشتانم بی‌اختیار ملحفه را چنگ می‌زد؛ انگار اگر رهایش می‌کردم، دوباره تب برمی‌گشت و مرا با خودش می‌برد وسط همان جنگل.
ـ پس یعنی همه‌چی همین‌جا تموم نمی‌شه. می‌خوای عÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    چه چیزی در کمین است..راه بی راهه است و ما نمیدانیم چه چیزی در انتظارمان است..باید رفتو شنید و لمس کرد ولی تاوانش سخت خواهد بود

    ۹ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    با این ماده قبلا چه کارایی که نکردن..عالی بود

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️