پارت بیست و یک :
***
ساعت از ده شب گذشته بود. نور آبی مانیتور صورت حافظ را تکهتکه روشن میکرد. پروندهها روی میز مثل اسناد یخزدهای مانده بود که نه میشد بستش، نه سوزاندش. صدای تهویه تنها ریتم زندۀ اتاق بود. تلفن هنوز روی میز افتاده بود؛ خطی خاموش و بیجان.
حافظ دستش را گذاشت روی پل بینی و نفس بلندی کشید. رگهای از سردرگمی و خستگی در چهرهاش لانه کرده بود؛ آنقدر که زیر چشمها به خاکستری میâ€
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

رستا
1خیلی داستان پیچیده ایی هست راستش من تاالان چیزی ازش نفهمیدم، هربار پارت های رمان ارسال میشن باز میکنم سردرد میگیریم بعدش از بس نمی دونم چی به چیه و قراره چی بشه..فکرمیکنم سرکلاس دانشگاه هستم و استاد قلمبه سلمبه داره جزو میده و منم چیزی ازشون سردرنمیارم🤦