پارت سی و نهم :
محو اطراف شده بودم. صداهایی که اطراف میپیچید، وحشتم را بیشتر کرده بود. صدای خرناس خرس میآمد و خندههای جنونآمیزی که انگار برای از ما بهترون بود.
پای چاوان که پیچ خورد، از شوک بیرون آمدم. نه فریادم به گوشش رسید، نه دستم به تنش. جلواش پریدم؛ ولی دیر شده بود. با زانو افتاد و بعدش زیر پایش خالی شد. از درد به گریه افتاد و نگاه من خیرۀ سنگی شد که زانویش را خراشیده بود.
ترسیده کنارش نشس
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
فخری
0ممنون از رمان خوبت حنانه جان خسته نباشی گلم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞